هزار سال تنهایی

دانیال 1405/4/7 20:08 6 نظر

جاده‌ها دیگر قدم‌هایم را حفظ شده‌اند
و کوه‌ها بوی پیراهنم را به آغوش می‌کشند.
هزار سال، فقط منم که به دیدنت می‌آیم.
و تو هیچ‌وقت از خود نپرسیده‌ای
کسی که همیشه می‌آید،
وقتی برمی‌گردد
با خودش چه حالی دارد؟
هزار سال، فقط منم که به دیدنت می‌آیم،
و تو هنوز نمی‌دانی این آمدن‌ها،
فقط طی کردنِ چند شهر و خیابان نیست؛
من هر بار از جوانی‌ام گذشته‌ام
و از دلتنگی‌ام عبور کرده‌ام تا به تو برسم.
و تو آن‌قدر به این آمدن‌ها عادت کرده‌ای
که دیگر حتی تعجب هم نمی‌کنی!
انگار من بخشی از منظره‌ی ثابت زندگی‌ات شده‌ام؛
مثل آن درختی که کنار جاده هست،
و هیچ کس برای دیدنش توقف نمی‌کند
در این هزار سال، خیلی چیزها عوض شده‌اند
سنگهای پای کوه برچیده شدند، جاده کشیده‌اند
پارک جدیدی در آن حوالی احداث کرده‌اند اما...
اما می‌دانم که اگر هزار سال دیگر هم بگذرد،
تا وقتی هنوز قلبی در این سینه‌ هست
باز این منم که به دیدنت می‌آیم...

قدرت گرفته از بلاگیکس ©
بیوگرافی

برای تویی که نمی‌خوانی
و برای خودم که نمی‌توانم ننویسم. 
دفتر عاشقانه مردی که در انتهای کوچه‌ تقدیر، 
هنوز منتظر است...

آخرین نوشته‌ها
نوشته‌های پیشین
نویسندگان