جهان، تماشای زخم‌های عیان را دوست دارد
برای همین است که قرن‌هاست مرثیه‌خوان فرهادند
او بیستون را کند تا نقشی از شیرین بر دل صخره‌ها بنشاند
من اما هر روز و هر شب، جان می‌کنم تا غبار دلتنگی‌ات را از پیش چشمانم پس بزنم
زخم‌های او آشکار بود؛ از کوه بالا میرفت و پژواک ضربه‌هایش کوهستان را بیدار می‌کرد.
زخم‌های من اما بی‌رد و بی‌صدا در بطن وجودم رسوب میکند؛
خرد می‌شوم بی‌آنکه خاکی به هوا برخیزد،
فرو می‌ریزم بی‌آنکه کسی ریزش دیوارهای درونم را ببیند.
فرهاد سنگی را ‌تراشید که با او بیگانه بود؛
من اما برای تاب آوردن نبودنت، تکه‌تکه‌های روحم را سوهان می‌کشم
تا تو بدانی سخت‌ترین کار جهان، کندن کوه در باد و باران نیست؛
سخت‌تر از کندن کوه آن است که در هیاهوی این شهر بی‌لیلا، 
آرام راه بروی، کلمات روزمره را ادا کنی، به دیگران لبخند بزنی
و همزمان در سکوتی مطلق در حال جان‌کندن باشی.
رنج فرهاد در تاریخ ثبت شد چون تندیسی از سنگ بر جای گذاشت؛
رنج من اما در هیچ کتیبه‌ای نخواهد گنجید،
چرا که من هر شب، پیش از خواب،
ویرانی نامرئی خویش را بغل می‌کنم و فرو می‌ریزم،
بی‌آنکه فردا کسی شکاف تازه‌ای بر این چهره ببیند
فرهاد را مرگ به آسودگی رساند، اما در این سوی عاشقی،
نه تیشه‌ای در دست مانده و نه صخره‌ای در پیش؛
اینجا فقط من مانده‌ام و جانی که ذره‌ذره در آتش اشتیاقت،
میسوزد و تمام نمی‌شود…
دانیال - قم مقدس