کنعانیون

دانیال دهقانیان

ع مثل لیلا

اگر من پیغمبرم، پس قرآن من تنها یک کلمه دارد: لیلا
لیلا؛ کلمه‌ای که آغازش عشق است، میانه‌اش بی‌تابی
و انتهایش وصل در آغوش معشوق.
تلاوتش کن، که جان من تشنه‌ همین یک آیه است…
لیلا! اگر نامت را بر زبان می‌آورم، نه برای آن است که صدایت کنم،
بلکه برای آن است که مزه‌ شیرین بودنت را در دهانم مزه کنم.
پس بگذار مؤذنان شهر هر چه می‌خواهند بگویند؛
شریعت من، همین تک‌واژه‌ لیلاست
که هر بار تکرارش می‌کنم، دهانم از طعم بهشت پر می‌شود.
من دیگر نمی‌خواهم از عصایی بگویم که دریا را می‌شکافد،
وقتی گیسوان تو می‌تواند سیلابی باشد که کویر سینه‌ مرا در خود غرق کند
من دیگر نمی‌خواهم از آسمان بگویم؛ وقتی وحی در پیراهن تو نازل میشود
تویی که نه یک خاطره ی دوردست، که جریانی از خون در رگ‌های منی؛
به من بگو آیا تو نیز در قلب خویش، جایی برای ماندن این پیامبر خسته داری؟

کلیم بی‌عصا

کلیم بی‌عصا

می‌گویند آن‌که از حریم وصل یار رانده گردد، سر به بیابان آوارگی می‌گذارد
من اما از سرگردانی در برهوت هجرانت نگریخته‌ام؛ 
نشستم و با عطش یاد تو، شهری بنا کرده‌ام 
که تمام شاه‌راه‌هایش به یک اقلیم ختم می‌شوند
به همان نقطه‌ غریبی که روزی در برابرم ایستادی 
و با بردن نامم، نبض جهان را برای لحظه‌ای از تپش انداختی

دریغا بانو؛ مرا به نام مخوان دیگر که نام‌ها متعلق به دنیای فراق‌اند.
حصاری بی‌رحم از جنس حروف، که میان یگانگی جان‌هایمان قد علم کرده‌اند 
تا «من» و «تو بودن» را به رخ بکشند.

حال آنکه تو امت منی؛ دین من دلتنگی توست؛ 
در شریعت من، قبله دیگر عمارتی خفته در میانه‌ی صحرا نیست
قبله، امتداد غریبانه رد پای توست در آن لحظات کز من دور می‌شدی
مرا بگو کدام رسول، کتابی هم‌سنگ من آورده 
که در آن، دوست داشتنت بسان «ذکری واجب» باشد؟
تو را به حرمت همین فراق… تنها یک بار دیگر 
بی آنکه واژه‌ای بر زبان برانی و نامم را بخوانی، به چشمانم نگاه کن
تا ببینی که چگونه نیل متلاطم سینه‌ام، با یک نگاه تو از هم می‌شکافد؛ 
و چگونه در دل این طور تنهایی، با مدد از چشمانت، دوباره اعجاز خواهم کرد
ارتباط با من

ارتفاع مقدس

ارتفاع مقدس

کوه، تنها عاشقی است که «ماندن» را خوب بلد است. 
کوه می‌داند که تو کجایی؟ 
او رد گام‌هایت را در تمام کوچه‌پس‌کوچه‌های این شهر دیده است
کوه، نه از جنس سنگ و خاک که پیراهن منست؛ 
هر تکه سنگی کز دامن آن فرو می‌غلطد، 
قطعه‌ای از قلب من است که تاب ماندن در قفس سینه را ندارد و می‌خواهد تو را به آغوش بگیرد
هر بار که باد بر این کوه می‌وزد، انگار دستان توست که بر پیشانی‌ام کشیده می‌شود؛
اگر این باد دستان تو نیست، پس چرا هر بار که می‌وزد، 
بوی غربت، تمام کوهستان را پر می‌کند؟
چرا وقتی از میان شیار سنگ‌ها عبور میکند
لحن همان صدایی را دارد که روزی در گوشم زمزمه می‌کرد: «بازخواهم گشت دانیال من»
آه بگذار این باد تا ابد بوزد، 
بگذار نامم در هوا جاری بماند: دانیال من… دانیال من...
لیلا ای خدای بت‌های شکسته، بیا و این بار، 
نه با معجزه باد و خیال که با یک نگاه، مرا در خود تمام کن
دانیال، شاهرود 19 شهریور 1405