کلمات، بتهایی هستند که من در معبد سکوتِ تو میتراشم. کاش میتوانستم به جای این واژگان خشک و بیجان، قطرهای از خونِ جگرم را بر کاغذ بیاورم تا شاید طعمِ تلخِ انتظار را بچشانم. مرا ملامت میکنند که: «چرا چنین میگویی؟» و نمیدانند که من از «گفتن» رسته ام. من در این مقام، نه شنوندهام و نه گوینده؛ من تنها همآوازم با آن سکوتی که در ژرفای نگاهِ تو نهفته است.
پ ن: چابهار، کاش آسمانت تنها وقف ماه و ستارگان باشد
تو نیستی و تهران به تقویم سرد سنگها بازگشته است تو نیستی وحالا بلندترین کوه ایران، همان دماوند است، کوهی که فقط سنگ است، نه آن قله گرمی که شانههایِ تو بود! عَهْدٌ عَلَيْنَا أَنْ نُحِبَّكَ حَتَّى نَلْقَاكَ وَ نُكْمِلَ الدَّرْبَ كَمَا أَرَدْتَ
نداشتنت آتش است؛ اما نه آن آتشی که تن را بسوزاند و همهچیز را به مشتی خاکستر خاموش بدل کند آتش تو، از جنس دیگریست؛ آرام، بیصدا، عمیق. آتشی که در سردترین گوشههای دل زبانه میکشد، همانجا که هیچکس گمان نمیبرد هنوز چیزی برای سوختن باقی مانده باشد