کنعانیون

دانیال دهقانیان

سنگینی سنگ

جهان، تماشای زخم‌های عیان را دوست دارد
برای همین است که قرن‌هاست مرثیه‌خوان فرهادند
او بیستون را کند تا نقشی از شیرین بر دل صخره‌ها بنشاند
من اما هر روز و هر شب، جان می‌کنم تا غبار دلتنگی‌ات را از پیش چشمانم پس بزنم
زخم‌های او آشکار بود؛ از کوه بالا میرفت و پژواک ضربه‌هایش کوهستان را بیدار می‌کرد.
زخم‌های من اما بی‌رد و بی‌صدا در بطن وجودم رسوب میکند؛
خرد می‌شوم بی‌آنکه خاکی به هوا برخیزد،
فرو می‌ریزم بی‌آنکه کسی ریزش دیوارهای درونم را ببیند.
فرهاد سنگی را ‌تراشید که با او بیگانه بود؛
من اما برای تاب آوردن نبودنت، تکه‌تکه‌های روحم را سوهان می‌کشم
تا تو بدانی سخت‌ترین کار جهان، کندن کوه در باد و باران نیست؛
سخت‌تر از کندن کوه آن است که در هیاهوی این شهر بی‌لیلا، 
آرام راه بروی، کلمات روزمره را ادا کنی، به دیگران لبخند بزنی
و همزمان در سکوتی مطلق در حال جان‌کندن باشی.
رنج فرهاد در تاریخ ثبت شد چون تندیسی از سنگ بر جای گذاشت؛
رنج من اما در هیچ کتیبه‌ای نخواهد گنجید،
چرا که من هر شب، پیش از خواب،
ویرانی نامرئی خویش را بغل می‌کنم و فرو می‌ریزم،
بی‌آنکه فردا کسی شکاف تازه‌ای بر این چهره ببیند
فرهاد را مرگ به آسودگی رساند، اما در این سوی عاشقی،
نه تیشه‌ای در دست مانده و نه صخره‌ای در پیش؛
اینجا فقط من مانده‌ام و جانی که ذره‌ذره در آتش اشتیاقت،
میسوزد و تمام نمی‌شود…
دانیال - قم مقدس

ع مثل لیلا

اگر من پیغمبرم، پس قرآن من تنها یک کلمه دارد: لیلا
لیلا؛ کلمه‌ای که آغازش عشق است، میانه‌اش بی‌تابی
و انتهایش وصل در آغوش معشوق.
تلاوتش کن، که جان من تشنه‌ همین یک آیه است…
لیلا! اگر نامت را بر زبان می‌آورم، نه برای آنکه صدایت کرده باشم، بلکه برای آن است که مزه‌ شیرین بودنت را در دهانم مزه کنم.
پس بگذار مؤذنان شهر هر چه می‌خواهند بگویند؛
شریعت من، همین تک‌واژه‌ لیلاست، واژه‌ای که با هر بار تکرارش، دهانم از طعم بهشت پر می‌شود.
من دیگر نمی‌خواهم از عصایی بگویم که دریا را می‌شکافد،
وقتی گیسوان تو می‌تواند سیلابی باشد که کویر سینه‌ مرا در خود غرق کند
من دیگر نمی‌خواهم از آسمان بگویم؛ وقتی وحی در پیراهن تو نازل میشود
تویی که نه یک خاطره ی دوردست، که جریانی از خون در رگ‌های منی؛
به من بگو آیا تو نیز در قلب خویش، جایی برای ماندن این پیغمبر خسته داری؟

کلیم بی‌عصا

کلیم بی‌عصا

می‌گویند آن‌که از حریم وصل یار رانده گردد، سر به بیابان آوارگی می‌گذارد
من اما از سرگردانی در برهوت هجرانت نگریخته‌ام؛ 
نشستم و با عطش یاد تو، شهری بنا کرده‌ام 
که تمام شاه‌راه‌هایش به یک اقلیم ختم می‌شوند
به همان نقطه‌ غریبی که روزی در برابرم ایستادی 
و با بردن نامم، نبض جهان را برای لحظه‌ای از تپش انداختی

دریغا بانو؛ مرا به نام مخوان دیگر که نام‌ها متعلق به دنیای فراق‌اند.
حصاری بی‌رحم از جنس حروف، که میان یگانگی جان‌هایمان قد علم کرده‌اند 
تا «من» و «تو بودن» را به رخ بکشند.

حال آنکه تو امت منی؛ دین من دلتنگی توست؛ 
در شریعت من، قبله دیگر عمارتی خفته در میانه‌ی صحرا نیست
قبله، امتداد غریبانه رد پای توست در آن لحظات کز من دور می‌شدی
مرا بگو کدام رسول، کتابی هم‌سنگ من آورده 
که در آن، دوست داشتنت بسان «ذکری واجب» باشد؟
تو را به حرمت همین فراق… تنها یک بار دیگر 
بی آنکه واژه‌ای بر زبان برانی و نامم را بخوانی، به چشمانم نگاه کن
تا ببینی که چگونه نیل متلاطم سینه‌ام، با یک نگاه تو از هم می‌شکافد؛ 
و چگونه در دل این طور تنهایی، با مدد از چشمانت، دوباره اعجاز خواهم کرد
ارتباط با من