میگویند آنکه از حریم وصل یار رانده گردد، سر به بیابان آوارگی میگذارد من اما از سرگردانی در برهوت هجرانت نگریختهام؛ نشستم و با عطش یاد تو، شهری بنا کردهام که تمام شاهراههایش به یک اقلیم ختم میشوند به همان نقطه غریبی که روزی در برابرم ایستادی و با بردن نامم، نبض جهان را برای لحظهای از تپش انداختی
دریغا بانو؛ مرا به نام مخوان دیگر که نامها متعلق به دنیای فراقاند. حصاری بیرحم از جنس حروف، که میان یگانگی جانهایمان قد علم کردهاند تا «من» و «تو بودن» را به رخ بکشند.
حال آنکه تو امت منی؛ دین من دلتنگی توست؛ در شریعت من، قبله دیگر عمارتی خفته در میانهی صحرا نیست قبله، امتداد غریبانه رد پای توست در آن لحظات کز من دور میشدی مرا بگو کدام رسول، کتابی همسنگ من آورده که در آن، دوست داشتنت بسان «ذکری واجب» باشد؟ تو را به حرمت همین فراق… تنها یک بار دیگر بی آنکه واژهای بر زبان برانی و نامم را بخوانی، به چشمانم نگاه کن تا ببینی که چگونه نیل متلاطم سینهام، با یک نگاه تو از هم میشکافد؛ و چگونه در دل این طور تنهایی، با مدد از چشمانت، دوباره اعجاز خواهم کرد ارتباط با من
کوه، تنها عاشقی است که «ماندن» را خوب بلد است. کوه میداند که تو کجایی؟ او رد گامهایت را در تمام کوچهپسکوچههای این شهر دیده است کوه، نه از جنس سنگ و خاک که پیراهن منست؛ هر تکه سنگی کز دامن آن فرو میغلطد، قطعهای از قلب من است که تاب ماندن در قفس سینه را ندارد و میخواهد تو را به آغوش بگیرد هر بار که باد بر این کوه میوزد، انگار دستان توست که بر پیشانیام کشیده میشود؛ اگر این باد دستان تو نیست، پس چرا هر بار که میوزد، بوی غربت، تمام کوهستان را پر میکند؟ چرا وقتی از میان شیار سنگها عبور میکند لحن همان صدایی را دارد که روزی در گوشم زمزمه میکرد: «بازخواهم گشت دانیال من» آه بگذار این باد تا ابد بوزد، بگذار نامم در هوا جاری بماند: دانیال من… دانیال من... لیلا ای خدای بتهای شکسته، بیا و این بار، نه با معجزه باد و خیال که با یک نگاه، مرا در خود تمام کن دانیال، شاهرود 19 شهریور 1405
وَ تَکُونُ الْجِبالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوش استواری یک کوه به ماندن بر زمین نیست کوه، اگر کوه باشد، از رفتن محبوب خود بهم میریزد کوه منم؛ که پیش از دمیدن صور، فرو ریختهام نه راهی به سوی تو دارم و نه توان برگشتن از خود؛ اسرافیل من تو بودی که با رفتنت، در صور جدایی دمیدی و ارکان این دل را از هم گسستی وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ تا من شوم پیغمبر شهید این شهر و حالا... از بازار تا مدرسه، هر قدم که در این شهر برمیداری بر غبار متلاشیشده دلی پای میگذاری که روزی در خیال خود، فرهاد تو بود!