
کوه، تنها عاشقی است که «ماندن» را خوب بلد است.
کوه میداند که تو کجایی؟
او رد گامهایت را در تمام کوچهپسکوچههای این شهر دیده است
کوه، نه از جتس سنگ و خاک که پیراهن منست؛
هر تکه سنگی کز دامن آن فرو میغلطد،
قطعهای از قلب من است که تاب ماندن در قفس سینه را ندارد
و میخواهد تو را به آغوش بگیرد
هر بار که باد بر این کوه میوزد،
انگار دستان توست که بر پیشانیام کشیده میشود؛
اگر این باد دستان تو نیست، پس چرا هر بار که میوزد،
بوی غربت، تمام کوهستان را پر میکند؟
چرا وقتی از میان شیار سنگها عبور میکند
لحن همان صدایی را دارد که روزی در گوشم زمزمه میکرد:
«بازخواهم گشت دانیالم»
آه بگذار این باد تا ابد بوزد،
بگذار نامم در هوا جاری بماند: دانیالم… دانیالم...
لیلا ای خدای بتهای شکسته، بیا و این بار،
نه با معجزه باد و خیال که با یک نگاه، مرا در خود تمام کن
دانیال، شاهرود 19 شهریور 1405