بوی من کجا میرود از پیراهن من؟
شاید به دنبال تو
در جهان میچرخد
تا به چشمی رسد که دلش،
که دلش
هنوز هم مرا دوست دارد
بوی من کجا میرود از پیراهن من؟
شاید به دنبال تو
در جهان میچرخد
تا به چشمی رسد که دلش،
که دلش
هنوز هم مرا دوست دارد
کوه، پیامبری است که کتابش را گم کرده و تنها به زبانِ “سکوت” بشارت میدهد.
هر سنگی که از آن فرو میافتد، آیهای است که میگوید: “هنوز هم دوستت دارم”
ریان، تنها یک نام در کتب رجال شیعه نیست؛
ریان، سماع سرخ کلماتی است کز لبان لرزان خورشید هشتم میتراود
آنگاه که دست بر شانه دلش گذاشت و فرمود:
ای پسر شبیب، إن کُنتَ باکیاً لِشَیءٍ فَابکِ لِلحُسَین.
و اشک، اشک، اشک
وقتی میآید که میفهمم
چرا ما برای تو ریان نبودهایم آقا؟!
آقای ماه، مولایِ غریبم…
میشود مرا هم به نامِ ریان صدا کنی آیا؟
آری؛ میدانم جایِ ریان بودن، جگرِ سوخته میخواهد و دل شکسته
پس این اشک های کوچک مرا بنگر
که ریانت، هم دلش سوخته و هم جانش آقا جان،
باشد که روزی از دلِ همین قطرهها،
دریایی بسازم که لایقِ سلام تو باشد إن شاءالله