کلیم بی‌عصا

می‌گویند آن‌که از حریم وصل یار رانده گردد، سر به بیابان آوارگی می‌گذارد
من اما از سرگردانی در برهوت هجرانت نگریخته‌ام؛ 
نشستم و با عطش یاد تو، شهری بنا کرده‌ام 
که تمام شاه‌راه‌هایش به یک اقلیم ختم می‌شوند
به همان نقطه‌ غریبی که روزی در برابرم ایستادی 
و با بردن نامم، نبض جهان را برای لحظه‌ای از تپش انداختی

دریغا بانو؛ مرا به نام مخوان دیگر که نام‌ها متعلق به دنیای فراق‌اند.
حصاری بی‌رحم از جنس حروف، که میان یگانگی جان‌هایمان قد علم کرده‌اند 
تا «من» و «تو یودن» را به رخ بکشند.

حال آنکه تو امت منی؛ دین من، دلتنگی توست؛ 
در شریعت من، قبله دیگر عمارتی خفته در میانه‌ی صحرا نیست
قبله، امتداد غریبانه رد پای توست در آن لحظاتی کز من دور می‌شدی
مرا بگو کدام رسول، کتابی هم‌سنگ من آورده 
که در آن، دوست داشتن تو بسان «ذکر واجب» است؟
تو را به حرمت همین فراق… تنها یک بار دیگر 
بی آنکه واژه‌ای بر زبان برانی و نامم را بخوانی، به چشمانم نگاه کن
تا ببینی که چگونه نیل متلاطم سینه‌ام، با یک نگاه تو از هم می‌شکافد؛ 
و چگونه در دل این طور تنهایی، به مدد از چشمانت اعجاز می‌کنم