وَ تَکُونُ‌ الْجِبالُ‌ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوش
استواری یک کوه به ماندن بر زمین نیست
کوه، اگر کوه باشد، از رفتن محبوب خود بهم میریزد
کوه منم؛ که پیش از دمیدن صور، فرو ریخته‌ام
نه راهی به سوی تو دارم و نه توان برگشتن از خود؛
اسرافیل من تو بودی که با رفتنت، در صور جدایی دمیدی
و ارکان این دل را از هم گسستی
وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ 

تا من بشوم پیغمبر شهید این فراق و حالا
از بازار تا مدرسه، هر قدم که در این شهر برمیداری
بر غبار متلاشی‌شده‌ دلی پای می‌گذاری
که روزی در خیال خود، فرهاد تو بود!