کنعانیون

دانیال دهقانیان

در پناه ماه

در پناه ماه

نداشتنت آتش است؛
اما نه آن آتشی که تن را بسوزاند
و همه‌چیز را به مشتی خاکستر خاموش بدل کند
آتش تو، از جنس دیگری‌ست؛
آرام، بی‌صدا، عمیق.
آتشی که در سردترین گوشه‌های دل زبانه می‌کشد،
همان‌جا که هیچ‌کس گمان نمی‌برد
هنوز چیزی برای سوختن باقی مانده باشد

در غیاب خورشید

غم نبودنت، رنج رفتنت
فرو ریختنِ جهانی‌ست
که ویرانی‌اش را کسی نمی‌بیند.
کاش عیسی بود و یک‌بار دیگر
معجزه حیات را از لب‌هایش عبور می‌داد
و مرا به زندگی باز میگرداند
نه برای جهان، نه برای تاریخ،
نه برای مردگانِ بی‌نام
فقط برای تو
شهید زنده‌ی من
الامام سیدعلی حسینی خامنه‌ای

هزار سال تنهایی

جاده‌ها دیگر قدم‌هایم را حفظ شده‌اند
و کوه‌ها بوی پیراهنم را به آغوش می‌کشند.
هزار سال، فقط منم که به دیدنت می‌آیم.
و تو هیچ‌وقت از خود نپرسیده‌ای
کسی که همیشه می‌آید،
وقتی برمی‌گردد
با خودش چه حالی دارد؟
هزار سال، فقط منم که به دیدنت می‌آیم،
و تو هنوز نمی‌دانی این آمدن‌ها،
فقط طی کردنِ چند شهر و خیابان نیست؛
من هر بار از جوانی‌ام گذشته‌ام
و از دلتنگی‌ام عبور کرده‌ام تا به تو برسم.
و تو آن‌قدر به این آمدن‌ها عادت کرده‌ای
که دیگر حتی تعجب هم نمی‌کنی!
انگار من بخشی از منظره‌ی ثابت زندگی‌ات شده‌ام؛
مثل آن درختی که کنار جاده هست،
و هیچ کس برای دیدنش توقف نمی‌کند
در این هزار سال، خیلی چیزها عوض شده‌اند
سنگهای پای کوه برچیده شدند، جاده کشیده‌اند
پارک جدیدی در آن حوالی احداث کرده‌اند اما...
اما می‌دانم که اگر هزار سال دیگر هم بگذرد،
تا وقتی هنوز قلبی در این سینه‌ هست
باز این منم که به دیدنت می‌آیم...