کوه، پیامبری است که کتابش را گم کرده و تنها به زبانِ “سکوت” بشارت میدهد.
هر سنگی که از آن فرو میافتد، آیهای است که میگوید: “هنوز هم دوستت دارم”
کنعانیون
دانیال دهقانیان
پیامبر سنگ و ستاره
ریان بن شبیب
ریان، تنها یک نام در کتب رجال شیعه نیست؛
ریان، سماع سرخ کلماتی است کز لبان لرزان خورشید هشتم میتراود
آنگاه که دست بر شانه دلش گذاشت و فرمود:
ای پسر شبیب، إن کُنتَ باکیاً لِشَیءٍ فَابکِ لِلحُسَین.
و اشک، اشک، اشک
وقتی میآید که میفهمم
چرا ما برای تو ریان نبودهایم آقا؟!
آقای ماه، مولایِ غریبم…
میشود مرا هم به نامِ ریان صدا کنی آیا؟
آری؛ میدانم جایِ ریان بودن، جگرِ سوخته میخواهد و دل شکسته
پس این اشک های کوچک مرا بنگر
که ریانت، هم دلش سوخته و هم جانش آقا جان،
باشد که روزی از دلِ همین قطرهها،
دریایی بسازم که لایقِ سلام تو باشد إن شاءالله
پیراهن خورشید
بیا ای دل، که وقت تکاندنِ پیراهن خورشید است!
پیراهنی که گرگهای کوفه دریدند تا بویِ یوسف در عالم بپیچد
اگر روزی یوسفِ کنعان پیراهنش را برای شفای چشمان یعقوب فرستاد،
دیر نیست آن روز که یوسف زهرا با این پیراهن، جهانِی را بینا کند...
پس بگذار آنچه ندارم فدای آنچه دارم باشد،
آنچه ندارم، شاید هزاران آرزوی نرسیده باشد، هزاران حسرت ناپیدا،
اما آنچه اکنون دارم امامی قریب است و دلی که دوست دارد برایش
ریان بن شبیب باشد إن شاءالله