دلا! دل به کسی بند که تقدیر ازل
نام او را زده بر دفتر و دیوانم
آنچه قسمتِ من است، از من جدا نشود
گر جهان پشت کند، روی نگردانم
خدا به هر شکست، حکمتی دگر بخشد
که پختهتر شوم و باز سوی او رانم
نه هر غزل به وصال است ختم، ای دل من
که بعضی عشق، فقط ساختنِ انسانم.
چه فرق میکند کجا باشم، که بیتو حیرانم
جهان چو چشم ببندم، تویی که میدانم
ز دور، نزدیکتر از جان به جان من بودی
اگرچه فصل جدایی رسید و درمانم
خدا چرا دو دلِ خسته را به هم پیوست؟
برای آنکه بسوزد چراغ ایمانم
نه هر که آمد و دل برد، قصد ماندن داشت
بسا مسافری آمد، شکست پیمانم
ولیک رفتن او هم به حکمتی پیداست
که از غبار تعلق بشویدم جانم
تو آمدی که مرا با خودم روبهرو سازی
که گم شدهست کجا آن دلِ پریشانم
به تیغ هجر نوشتی به لوح دل رازی
که عشق مقصد اگر نیست، هست میزانم