کلمات، بتهایی هستند که من در معبد سکوتِ تو میتراشم. کاش میتوانستم به جای این واژگان خشک و بیجان، قطرهای از خونِ جگرم را بر کاغذ بیاورم تا شاید طعمِ تلخِ انتظار را بچشانم. مرا ملامت میکنند که: «چرا چنین میگویی؟» و نمیدانند که من از «گفتن» رسته ام. من در این مقام، نه شنوندهام و نه گوینده؛ من تنها همآوازم با آن سکوتی که در ژرفای نگاهِ تو نهفته است.
پ ن: چابهار، کاش آسمانت تنها وقف ماه و ستارگان باشد