تو سفرکردی و من منتظرت میمانم.کارِ من نیست فراموشیِ تو،میدانم.به تماشای من ازدور قناعت کردند.یک کلیسا وسط شهر مسلمانانم.من به یک جنگل خشکیده شباهت دارم.کوه هم باشم اگر،گردنهی حیرانم.تکیهگاه کس و ناکس شدهام،دیوارم.آدمی نیست که دورم نزده،مِیدانم.تو خیابان به خیابانِ جهان را گشتی.من تهِ کوچهی آغوشِ تو سرگردانم.تو به اسپرسو و سیگار و هِگِل مشغولی.من اگر حوصلهای بودغزل میخوانم.تو همان عاقلِ یکدندهی آیندهنگر.من همان عاشق دلخسته،همان مهمانم.منطقی نیست که دیوانه شوی برگردی.منطقی نیست ولی منتظرت م