جادهها دیگر قدمهایم را حفظ شدهاند
و کوهها بوی پیراهنم را به آغوش میکشند.
هزار سال، فقط منم که به دیدنت میآیم.
و تو هیچوقت از خود نپرسیدهای
کسی که همیشه میآید،
وقتی برمیگردد
با خودش چه حالی دارد؟
هزار سال، فقط منم که به دیدنت میآیم،
و تو هنوز نمیدانی این آمدنها،
فقط طی کردنِ چند شهر و خیابان نیست؛
من هر بار از جوانیام گذشتهام
و از دلتنگیام عبور کردهام تا به تو برسم.
و تو آنقدر به این آمدنها عادت کردهای
که دیگر حتی تعجب هم نمیکنی!
انگار من بخشی از منظرهی ثابت زندگیات شدهام؛
مثل آن درختی که کنار جاده هست،
و هیچ کس برای دیدنش توقف نمیکند
در این هزار سال، خیلی چیزها عوض شدهاند
سنگهای پای کوه برچیده شدند، جاده کشیدهاند
پارک جدیدی در آن حوالی احداث کردهاند اما...
اما میدانم که اگر هزار سال دیگر هم بگذرد،
تا وقتی هنوز قلبی در این سینه هست
باز این منم که به دیدنت میآیم...
کنعانیون
دانیال دهقانیان
هزار سال تنهایی
نافراموشی
آدمها پس از رفتن، از زندگی حذف نمیشوند؛
بلکه برعکس در جزئیات، باقی میمانند
و چه بیرحمانه با جانم گره خورده حقیقت این کلمات!
که من نیز، این پنج سال ممتد و ملالانگیز را
نه فقط در وهم خاطراتت
که در ذره ذرهی اشیاء مختلفی زندگی کردهام
در همان چیزهایی که پیش از تو
فقط اشیایی خاموش و بیمعنا بودند و بعد از تو،
به پارههایی از حضورت تبدیل شدهاند.
در لباسهایت، در تار مویی که از تو به جا مانده،
در سنجاقِ سرت،
در لیوان یک بار مصرفی که روزی هزار بار از آن آه نوشیدهام،
در شیشه خالی آن عطر سنجد
که هنوز هم بوی تو را میدهد
در عکسهایت، در پیامهایت،
در آهنگ سنتوری که دوست میداشتی،
در آن آویز عروسکی زیر آینه ماشین
که گویی تنها به انتظارِ صدای تو
چنین خالی و خاموش مانده است،
در آن کندهی بریده درختی که آخرین بار،
تنِ خستهات را بر آن سپرده بودی
و در هر آنچه حتی یک بار
از اقلیمِ نگاهِ تو عبور کرده بود، زیستهام؛
چنانکه گویی تو
هرگز از جهانم نرفتهای،
بلکه در هیأتِ همین نشانههای کوچک،
در اطرافم پراکنده شدی.
آری، عزیزِ از دسترفتهی من،
تو هرگز از زندگیام زدوده نشدی؛
که حذف، سهمِ آدمهاییست که از جانِ ما عبور نکردهاند.
تو اما چنان در تار و پودِ این جهان ویرانِ من تنیدهای
که نبودنت نیز، صورتِ دیگری از بودنت شده است.
اکنون تو، نه در یک جا، که در همه جا هستی؛
نه در یک خاطره، که در تمامیِ لحظاتِ من!
تو در اشیاء، در بوها، در صداها، در سکوتها،
و در تمامِ آنچه از من باقی مانده است، حضور داری.
و من هر روز در میانِ این همه نشانه،
فقدانِ تو را زندگی میکنم
و حضورِ تو را به سوگ مینشینم