بیا ای دل، که وقت تکاندنِ پیراهن خورشید است!
پیراهنی که گرگهای کوفه دریدند تا بویِ یوسف در عالم بپیچد
اگر روزی یوسفِ کنعان پیراهنش را برای شفای چشمان یعقوب فرستاد،
دیر نیست آن روز که یوسف زهرا با این پیراهن، جهانِی را بینا کند...
پس بگذار آنچه ندارم فدای آنچه دارم باشد،
آنچه ندارم، شاید هزاران آرزوی نرسیده باشد، هزاران حسرت ناپیدا،
اما آنچه اکنون دارم امامی قریب است و دلی که دوست دارد برایش
ریان بن شبیب باشد إن شاءالله
کنعانیون
دانیال دهقانیان
پیراهن خورشید
معصومه کریمه
نامت که میآید، دل بیاختیار میلرزد
و چشم بیاجازه میبارد.
تو را چه بنامم؟
خواهرِ خورشید؟ عمه ماه؟ یا آینه آسمان؟
آری، تو قصه ناتمامِ عشقِ ماه به آسمانی...
هر روز صبح، این گنبدِ طلای توست که آفتاب را شرمنده میکند
و این در حرم توست که فرشتهها فرش میشوند و دعاها پروانه؛
هر که از کوچه نگاه تو بگذرد، راه آسمان را مییابد
و هر که در سایه کرم تو بنشیند، طعم آرامش خدا را میچشد.
ای بانوی معصوم خدا، دل اگر به نام تو گره نخورد، به کدام نام دل ببندد؟
و راه اگر به سمت حرم تو نرود، به کدام خانه رو کند؟
تو را صدا میکنیم تا در شب تاریکِ دنیا،
چراغِ راه فردای ابدیِ ما باشی
محراب سنگی
ای کوه، ای پادشاهِ بیسپاه و ای معشوق بیاشتباه؛
ای شاهدِ غروبِ خورشید و ای محرمِ اسرارِ ناهید؛
ای مظهرِ شکوه و جبروت، و ای ساکنِ قلمروِ سکوت؛
تو که در چشمانِ سنگیات، هزاران خاطره از طوفانها نهان داری،
بر من ببخشای که اینگونه در پایِ تو زار میگریم
دریاب این عاشقِ بیقرار را که چون تو،
چشم بر آسمان دوخته است؛
به من بگو آیا در پسِ این صخرههایِ سرکش،
نشانی از آن یارِ مهربان میبینی؟
آیا مرا در دامانِ سنگیات میپذیری که سنگدلیِ تو،
از مهرِ مردمان این شهر، هزار بار شیرینتر است...