سجاده بر آب‌افکندن و در دهان اژدهای بلا مقیم‌شدن، کار پیغمبران عافیت‌نشین نیست.
آه از یونس! آن دم که نینوای عصیان‌زده را به خشم واگذاشت و خود را به امواج سرکش قضا سپرد.
قرعه به نام که افتاد؟ به نام آن که می‌خواست از سایه‌بان عافیت بگریزد 
اما دریا تشنه‌تر از آن بود که او را بازپس دهد.
وای بر آن دم که دهان تشنه حوت گشوده شد و پیامبر گریزان را در کشید؛ 
هبوط در هبوط، تاریکی در تاریکی، ظلمتی سه‌گانه: شب دریا، بطن حوت، و تنگی سینه.
آنجا، در آن دخمه‌ی مرطوب و بی‌تنفس، کجاست سُبْحَانَکَ؟ کجاست لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ؟
یونس در شکم ماهی، نه محبوس عقاب بود و نه مطرود درگاه؛ او مستغرق بحر عظمت بود. 
ماهی، معبد سیار او شد در اقیانوس لاهوت. فریاد برآورد: «إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِین»؛ 
یعنی من خود را در آینه‌ی غیر دیدم و این ستم من بر من بود، 
وگرنه تویی و جز تو در این ظلمت‌کده‌ی هستی دیاری نیست!
و هم‌زمان، در آن سوی ریگزارهای نجد، در خیمه‌ی تنهایی خویش، لیلا ایستاده بود؛ به قامت تمنّا، به رنگ حسرت.
آیا دلتنگیِ لیلا خود شکم ماهی دیگری نیست؟
او نیز محبوس عشقِ مجنون است در بیابان هجران. 
و دلتنگی، آن حوت عظیمی است که جان لیلا را بلعیده و در دریای ملامت خلق غوطه‌ور ساخته است. 
لیلا در این تنگنای جان‌کاه، جز تصویر آن سرگشته‌ی بیابان‌گرد چه می‌بیند؟
یونس به بند آمده در حوت! و  لیلای به بند آمده از غم هجران!
هر دو در تاریکی خویش تسبیح‌گوی یک حقیقتند. یونس از تنگی شکم ماهی به وسعت صحرای یقطین رسید 
و برگ‌های کدو بر اندام نحیفش سایه افکند و لیلا در تنگیِ دل خویش، چنان وسعتی یافت که مجنون در بیابان هر چه دید، او را دید.
سبحان تویی که بندگان خاص خود را در تاریک‌ترین زندان‌ها به معراج می‌بری. 
یونس را در قعر آب شرف توبه دادی و لیلا را در قعر دلتنگی، کعبه‌ی مجنون ساختی.
عجب تسبیحی است این تسبیح دردمندان! یکی می‌گوید «انی کنت من الظالمین» تا دریا او را به ساحل نجات افکند، 
و دیگری در سکوت دلتنگیِ خویش چنان می‌سوزد که عالم و آدم را به طواف خاکستر خویش می‌خواند. 
السلام علیکِ یا لیلا، السلام علیکِ یا قلب الصبر فی ثوب المحزونین.
دانیال شاهرود مرداد 1405