کنعانیون

دانیال دهقانیان

محراب سنگی

ای کوه، ای پادشاهِ بی‌سپاه و ای معشوق بی‌اشتباه؛
ای شاهدِ غروبِ خورشید و ای محرمِ اسرارِ ناهید؛ 
ای مظهرِ شکوه و جبروت، و ای ساکنِ قلمروِ سکوت؛
تو که در چشمانِ سنگی‌ات، هزاران خاطره از طوفان‌ها نهان داری، 
بر من ببخشای که این‌گونه در پایِ تو زار می‌گریم 
دریاب این عاشقِ بی‌قرار را که چون تو،
 چشم بر آسمان دوخته است؛
به من بگو آیا در پسِ این صخره‌هایِ سرکش،
 نشانی از آن یارِ مهربان می‌بینی؟
آیا مرا در دامانِ سنگی‌ات میپذیری که سنگدلیِ تو، 
از مهرِ مردمان این شهر، هزار بار شیرین‌تر است...

امام ساحل

ولی کاش مرا
 نه به یوسف و یونس و یعقوب
که چون میثم تمار به علی میشناختند

عطر الغیاب

الصمتُ في محرابِ الجمال بيان، والسكوتُ عن وصفِ المحبوب إيمان. 
فكلما اتسعتِ الرؤية ضاقتِ العبارة، وكلما كثرتِ الأسرارُ قلّتِ الإشارة. 
العاشق صامتٌ بلسانه، ناطقٌ بكيانه، هائمٌ في وجدانه. 
فدعِ الكلماتِ لمن يقفُ على الساحل، 
واغصْ في الأعماق لترى المعجزات و العجائب. 
فالحب أظهرُ من أن يُحجب وأبهرُ من أن يُوصف بلسانٍ مُحب.