سلام به سالهای رفته عشق، به ارتفاعات بلند کوهستان،
به پنجشنبه‌های تعطیل دبستان و به غروب خسته قبرستان
روزها میگذرند، عمر میگذرد اما من نه
حتی اگر ماه نباشد میبینمتان این شب‌ها بیشتر
لابد شما هم خوب فهمیده‌اید که این نوشتن‌ها
دیگر از سر نتوانستن است که تمام نمیشوند و به نقطه نمیرسند،
درست مثل یک بیمار مغزی که به مرگش یقین داری
ولی هرگز اجازه نمیدهی که از دستگاه جدا کنندش،
آخر مگر میشود قرآن خواند، چای نوشید و به شما فکر نکرد؟!
فکر کردن به روزهای خیس بهار، به خاطرات شب های تابستان،
به روزهایی که به جای نگاه کردن به فنجان
دلم میخواست به چشمان شما نگاه کنم،
و به جای آنکه ستاره‌ها را نشانت دهم
قلبم را نشانت دهم و بگویم این همان جایی است که تو آنجا هستی
بگویم مهربان لیلای عزیزم اگر تمام عمر را قابت کنم
و بگذارم جلوی چشمم و هی تماشایت کنم باز دلم برایت تنگ میشود
افسوس که آن روزها تمام بودنم چند ساعت بیشتر نبود
ولی به خداوندی خدا قسم که می‌ارزید
به تمام ماه‌ها و سالهایی که زندگی مینامیدیم و زندگی نبود
دوستت دارم حتی اگر میان ما
هزار ماه و هزار دیوار و هزار شهر فاصله باشد
تصدقت دانیال