X
تبلیغات
رایتل

عاشق ولی مغرور

31 تیر 1396
عاشق ولی مغرور
با دیدنش حرفهای مادرم را فراموش کرده بودم که میگفت :
غرور یک زن از زیبایی او بیشتر اهمیت دارد ...
شب ها آن قدر به او فکر میکردم تا پلک هایم سنگین میشد و خواب چشمانم را می ربود
صبح ها با خیال او بیدار میشدم و هر روز چندین بار صحنه آن پنجشنبه رؤیایی را مرور میکردم ، پنجشنبه هایی که مرا امیدوار و سرپا نگه داشته بودند !
پدرم بعد ازدواج مجددش دیگر سراغ مزار مادرم نمی رفت ومی گفت :
هستی جان ، از همین جا هم میشود فاتحه خواند ، دیدن مشتی سنگ چه فایده دارد؟
ولی هر بار این نامادریم بود که از من دفاع میکرد و میگفت :
مرد چه اشکالی دارد ، این دختر همه دلخوشی اش به همین است ...

من که از حرفهای آن دو کلافه شده بودم ، چادرم را برداشتم و راهی قبرستان شدم ، کنار قبر مادرم زانو زدم ، درد و دل کردم و اشک ریختم ، سرم را که بالا آوردم به فاصله چند قبر ، پسری قد بلند با چشمانی اشک آلود نظرم را جلب کرد ، ناخودآگاه با دیدنش یاد بی کسی خودم افتادم ، میدانستم که او هم مثل من زخم خورده تقدیر است ...
میخواستم جلو بروم و از او بپرسم چرا لباس سیاه ؟ چرا اشک؟ ولی جرأت نکردم ، صدای قلبم را میشنیدم، انگار چیزی مرا به سوی او میکشید ، دلم را به دریا زدم و آهسته به سویش رفتم و گفتم : آقا چرا گریه میکنید ؟ کسی از شما مرده؟
 گونه هایش گلگون شد ، نگاهش را که در اعماق خاک گره خورده بود ، از زمین گرفت و در نگاهم ادغام کرد ...چقدر زیبا و مردانه بود ، خیلی متین و با وقار به من گفت :
من برای خودم میگریم ، برای بودن خود و رفتن او ...
چه لحظات قشنگ و دوست داشتنی بود ، دلم میخواست بیشتر با او حرف بزنم ،
أما حتی اسمش را نمیدانستم ، پس بدون مقدمه گفتم من هستی یزدانی هستم ،
گفت : من هم دانیال هستم ، خوشبختم ...
 لحظه ای نگذشت که از خودم خجالت کشیدم که چرا من پیش قدم شدم ،
برای همین قبل از آنکه در نگاهش تجزیه شوم گفتم :
به هر حال غم آخرتان باشد ، خدا نگهدار ..
.
رویم را برگرداندم و قدم زنان از روی برگهای زرد و بی روحی که زیر پایم خرد میشد ، از او دور شدم ، با خود میگفتم اگر این برگها ضعیف نبودند ، اینگونه دستخوش پاییز نمیشدند ، پس لابد من هم ضعیف هستم که زیر نگاه آن عابر ناآشنا دلم لرزید و به این آسانی له شدم ...اصلا میدانی، من همیشه از عشق بیزار و متنفر بودم ، برای من عشق چیزی جز گریه کردن ، تپش قلب ، منتظر بودن ، دوست داشتن و سرگردان بودن نبوده ، تازه اگر این واژه ، اسیر هوس های تند و شهوت های مزاحم نشود ...
به قول دوستی ، عشق صفت آتش دارد و سیرتش در عالم نیستی است
...
اما من عاشق شده بودم
و با این که روز سردی بود ،
 ابدا احساس سرما نمیکردم ، احساس خوشبختی میکردم ،
 
یک هفته گذشت و من دلم برای دیدن آن نگاه های پرمعنا و پربار بال بال میزد ،
 
دلم میخواست پرواز کنم ، دو دسته گل زیبا از گلهای میخک را تهیه کردم
 و راهی قبرستان شدم ، دانیال قبل از من نشسته بود تنها و دلشکسته ،
وقتی دید نگاهش میکنم سرش را پایین انداخت ، نگاهش را از من دزدید
و خیلی زود از آنجا رفت ، وانمود میکرد که مرا ندیده و نمیشناسد !
چند دقیقه در بهت و ناباوری گذشت ، به خودم نهیب زدم که احمق زودباور،
او هیچ فرقی با دیگران ندارد !
مثل دیوانه ها دسته گلی را که برای مزار عزیزش آورده بودم ، پرپر کردم و سعی کردم فراموشش کنم اما نمیتوانستم ...
تصمیم گرفتم مسیر تا خانه را پیاده بروم ،
در طول راه خواستم دل مشغولی و تشویش خاطرم را با خریدن فالی از حافظ تسکین دهم
اما با دیدن پسرک فال فروش که از سرما یک دستش را در جیب فرو کرده بود و سعی میکرد دست بسته راه برود ، دلم آتش گرفت ، آهی کشیدم و گفتم :
خدایا معلول را چه حاجت به قاضی و سؤال ...
قسمت دوم : ................................
می گویند صبر زیباست و راهگشا ، پنج ماه گذشته بود و هنوز هم به او نرسیده بودم
کاش ندیده بودمش ، کاش با من حرف نمیزد و یا حرف میزد و میگفت دوستت دارم ،
أما ... اما همه این مدت دانیال سعی میکرد با من سرد و بی روح رفتار کند ولی در نگاهش چیز دیگری میدیدم ، شاید او هم در این آتش میسوخت ، شاید قفس دل او هم شکسته بود ، پس چرا این پرنده عشق از من فرار میکند ؟
کلافه شده بودم با خودم کلنجارمیرفتم ...
هر روز و هر لحظه ابرهای غم از آسمان دیده بر زمین صورتم قطره قطره میچکید
با اینکه شاگرد زرنگی بودم اما در درس هایم افت کرده بودم ولی خیلی زود با تذکرات و راهنمایی خانم سعادت به خودم آمدم تا در مورد درسهایم تجدید نظرکنم ،
سعی کردم با درس خواندن از فشار افکارم بکاهم و نبودش را فراموش کنم ،
خانم سعادت مدیر دبیرستانم از دخترش سهبا خواست که هفته ای دو بار با من ریاضی کار کند ، آخه من در درس ریاضی ضعیف و در بقیه درس ها نسبتا خوب بودم ...
فقط برای این که چند ساعتی از دست نامادریم خلاص شوم ، قبول کردم !
همان روز خانم مدیر به پدرم زنگ زد و جریان را گفت ،
پدرم هم قبول کرد که من هفته ای دو بار به منزل آنها بروم ...
از آن روز ، دیگر من و سهبا ، علاوه بر دو دوست ، دو خواهر، دو همدل و غمخوار شده بودیم؛ مادر سهبا هم زن خون گرم ، فهمیده و مهربان و با درکی بود ، همیشه برای ما چای و شیرینی می آورد ، شیرینی های خوشمزه ای که دست پخت خودش بود ،
آن روز دو ساعت  ریاضی کار کردیم و بعد برای رفع خستگی به حیاطشان رفتیم ،
حیاطی پر از گلهای نیلوفر و لاله عباسی که با نزدیک شدن غروب ، رخ می گشودند ...
این را هم اضافه کنم منزل آنها دو ساختمان مجزا داشت ،
یک ساختمان بزرگ که آن طرف حیاط بود که سهبا با خانواده اش آنجا زندگی میکردند و دو اتاق و یک سرویس که در این طرف حیاط  بنا شده بود ...
سهبا میگفت: مشهدی علی پیرمرد تنهایی که سالها مستأجر و همدم و دوست خانوادگی ما بود در این خانه زندگی میکرد ولی از وقتی شش ماه پیش مریض شد و فوت کرد ، اتاق ها را به پسری دانشجو اجاره دادیم که از همان طرف می آید و میرود ،
مادرم میگوید پسر خوب و با شخصیتی است ، تنهاست و آزارش به کسی نمی رسد
نمیدانم چرا دلم هوری ریخت پایین ، گفتم چه شکلی است ؟!
پوزخندی زد و گفت : مثل همه همه مستأجرها ...
برقی از شیطنت و شادی در چشمانم درخشید و گفتم : سهبا اذیت نکن ، بیشتر بگو ...
گفت : چطور شد خانم خانوما ، از لاک خودتون بیرون آمدید ؟!
گفتم من میخواهم و باید مستأجر شما را ببینم ، دلم میگوید این همان دانیال من است ...
گفت هستی جان ، مدت هاست که میخواستم چیزی بگویم .....
که  تو دانیال را آنگونه می بینی که در دل آرزو داری و در ذهن و خیالت پرورانده ای ،
تو گرمای محبتی را میخواستی که در پناه آن خود را از سرمای درونت حفظ کنی
و اسم این عشق نیست ، اینها احساس خلاء عاطفی تو و نیاز به همدردی و محبت است
دانیال تو با دیگران فرقی ندارد و تنها وجه تمایز او با دیگران احساس جهت یافته تو به سوی اوست، این تو هستی که بین او و سایرین فرق گذاشتی ، در نگاهش محبت دیدی،
در رفتارش احترام و در کلامش دوستی ، اگر به جای دانیال ، هرکس دیگری هم بود ،
تو باز هم او را همین گونه میدیدی و این نگرش و طرز تفکر و احساس درونی توست که باید تغییر کند!  طرز حرف زدنش عصبانیم کرده بود
اما گریه اجازه حرف زدن به من نمیداد، آهسته گفتم : بس کن! ولی ادامه داد و گفت :
هستی جان ، اگر دانیال هم عاشق تو باشد دیگر نباید گریه کنی و دلخور باشی !
چون عشق ریسمانی ناگسستنی است و این ریسمان بالاخره روزی شما را به هم پیوند خواهد زد .آن شب را شام نخورده و با بغض و کینه ازحرفهای سهبا در آغوش اشکهایم سحر کردم ، صبح با صدای نامادریم که دختر خواب آلود دیرت شده ،از خواب بیدار شدم
پریشانی خاطر روز قبل سوغاتش سردرد بود ، منم که حوصله هیچ کس را نداشتم ، دوباره پتو را روی سرم کشیدم و خوابیدم ...
نمیدانم ظهر شده بود یا نه که نرمی نوازش دستی را بر روی سرم احساس کردم و صدایی که آرام آرام زمزمه میکرد : بیدار شو خورشیدم ، غروب نکن،  ابرهای سیاه روزی میروند و تا آن روز قلبم از تو محافظت خواهد کرد ...
- وای خدای من ، این چه صدایی است که مرا اینقدر دلتنگ کرده است ؟!
سهبا خانه ما چه میکند ؟ شاید به خاطر رنجش روز قبل آمده بود که از دلم در بیاورد 
بغض گلویم پاره شد ولی از ترس آنکه با بیدار شدنم ، نوازش دستانش را از دست بدهم 
همچنان خودم را به خواب میزدم ، چقدر درآن لحظات به یاد مادرم افتاده بودم
و سهبا هم که متوجه لرزش شانه هایم شده بود وجودم را لبریز از ترانه میکرد
دقایقی به همین منوال گذشت ، وقتی دید کمی سبک شدم خندید و گفت :
تو هم وقت گیر آوردی هستی جان ، چشم ، تسلیم ،  پنجشنبه دیگر وقتی مادرم حلوای نذری را به  مهدی میدهد تا برای مستأجرمان ببرد ، حلوا را از مهدی بگیر و تو به جایش برو ..آخه مادرم هر پنجشنبه برای فاتحه خوانی مشهدی علی حلوا درست میکند ، چون مشهدی علی کسی را در این دنیا نداشت و به مادرم وصیت کرد تا برایش هر هفته پنجشنبه این کار را انجام بدهد ، خدا بیامرز حلوا خیلی دوست داشت و چون این آقا در اتاق مشهدی علی است مادرم هر هفته یک بشقاب حلوا هم برایش میفرستند ...
سرم را از پتو بیرون آوردم و گفتم : اگر مادرت بفهمد چی ؟  اگر مهدی لجبازی کند ؟!
گفت نگران نباش من به مادرم میگویم که اجازه ات را برای روز چهارشنبه از پدرت بگیرد که شب پیش من بمانی و فردایش هم نقشه را عملی میکنیم و بعد از آنجا با هم میرویم بر سر قبر مادرت که من هم این آقا دانیال شما را زیارت کنم ...
چهارشنبه شد ، مادر سهبا زنگ زد و اجازه مرا از پدر گرفت ، پدرم اول مخالفت میکرد ولی بعد راضی شد ،شب را پیش سهبا ماندم تا نیمه های شب حرف میزدیم ،
او از من میشنید و من از او میگفتم ، از دانیال !
گاهی با خنده ، گاهی با سکوت و گاهی هم با اشک ...
فردای آن روز طبق برنامه قبلی وقتی که مهدی داشت حلوا را میبرد ،
سهبا شکلات ها را به مهدی نشان داد و گفت :
اگر این شکلات ها را میخواهی ، حلوا را بده هستی ببرد ...
مهدی حلواها را به من داد و رفت که از خواهرش شکلات ها رابگیرد ،
من حلوا ها را گرفتم و دو شاخه میخک سفید که از قبل آماده کرده بودم روی آنها گذاشتم و به طرف اتاق گوشه حیاط حرکت کردم ، سهبا از آن طرف حیاط هی اشاره میکرد ، زود باش در بزن! قلبم داشت ، قفس سینه ام را میشکست ، صورتم گل انداخته بود ، همه بدنم در تب میسوخت ،خدایا اگر او دانیال من نباشد چه ؟!    

بالاخره در باز شد  و عشق بر من عمود تابید ، وای  خدای من ، چه می بینم ؟
همان ستاره های چشمک زن زیبا ...
همان چشمانی که در آینه مات نگاهش ، پرواز خودم را می دیدم
!
آه ، من نمیگذارم هیچ کس این ستاره های قشنگ و زیبا را از آسمان زندگی من بدزدد
دانیال همان طور بهت زده حلوا را گرفت و گفت سلام ، بفرمایید داخل !
با خود گفتم پروردگارا سپاسگزارم که در جلگه سبز خیال خوشه عشق به بار نشست و دیوار بلند ناکامی فرو ریخت ، بی هیچ تأمّلی رفتم داخل ، شاید هم پرواز کردم ...
اتاق ساده ای بود ، یک قالی شش متری وسط اتاق  و میز و صندلی در گوشه دیگر اتاق
چند قفسه کتاب ، و یک تابلو عکس که با روبان مشکی تزئین شده بود و دیگر وسائل مورد نیاز یک زندگی دانشجویی ...
همه چیز مرتب و تمیز بود ،
 اما نمیدانستم چرا باز هم از من فرار میکند و تظاهر به بی اعتنایی میکند ...

دلیلش را نمی دانستم ، شاید پدرش وصیت کرده بود دختر عمو یا عمه اش را بگیرد ، شاید مشکل خانوادگی دارد شاید هم نمیفهمد که من دوستش دارم ولی هر چه هست دلم گواهی میدهد که او هم مرا دوست دارد و مگر نه آنکه دل به دل راه دارد
همچنان ناباورانه اتاق دانیال را می کاویدم که گفت : هستی خانوم بفرمایید بنشینید ،
در اوج هیجان و ناباوری و خوشحال از اینکه مرا به اسم کوچک صدا زده ، فورا دعوتش را قبول کردم ، برایم چای ریخت ، همچنان متین با وقار و دوست داشتنی بود ، نگاهش را از نگاهم دزدید و با لبخند کمرنگی به من گفت :
من نمی دانستم شما صاحبخانه من هستید ؟

کم نیاوردم و گفتم : متأسّفانه من صاحبخانه شما نیستم ،
دوست دختر صاحبخانه شما هستم
...  جواب داد : که اینطور...
 فرصت ندادم ادامه دهد پرسیدم : شما چرا تنها زندگی میکنید؟ خانواده تان کجا هستند؟

آهی کشید ، چهره اش درهم و گرفته شد ، کوهی از غم بر دلش فرود آمد و گفت : 
دانشجوی سال دوم الهیات هستم ، خانواده ام ساکن شهر دیگری هستند ،
این بیوگرافی من ، دیگه سوالی نیست ؟

طرز حرف زدنش عصبانیم کرد ، گفتم : نه فقط کاش خداوند این کوه یخ را با خورشید مهر ذوب میکرد ...گونه هایش از شرم سرخ شد و گفت :
منظوری نداشتم ، عصبانی نشوید هستی خانوم
...
بلند شدم بدون این که پاسخی داده باشم اتاق را ترک کردم
در حالی که از خوشحالی صورتم گل انداخته بود،
مدام با خودم حرف میزدم و اتفاقات را سبک سنگین میکردم که سهبا رسید و گفت:
چرا اینقدر دیر کردی؟
گفتم چه آدم سرد و بی روحی، چرا نمیفهمد دوستش دارم،
تعجب کرد و گفت کار دل بود اگراین همان دانیال بود ...

روزها گذشت ، درگیری من و دل ، درگیری دل با من ، گاهی وقتها از فرط خوشحالی در وسط اتاق آواز میخواندم و میرقصیدم و گاهی از فکر این که شاید دانیال مرا دوست نداشته باشد ، ساعتها زانوی غم در بغل میگرفتم و اشک میریختم ،
دیگر منزوی و گوشه گیر شده بودم و از هر فرصتی برای خلوت با خودم و فکر کردن به دانیال استفاده میکردم ، فکر کردن  به او در خیالم و ساختن آنچه که دوست داشتم در رؤیا مرا به وجد بیاورد به من آرامش میداد ...
چقدر دلم میخواست از آسمان دلش ستاره بچینم و از قناری های نگاهش آواز خوش عشق را ...
تا این که یک روز سهبا تماس گرفت و بی مقدمه گفت : چرا دیگر کلاس نمی آیی؟
امتحانات نزدیک شده ... گفتم حالم خوب نیست ، امروز نمیتوانم ،
گفت پس صبر کن یک خبرخوب بدهم تا حالت از خوب هم خوبتر شود
و بعد ادامه داد امروز صبح وقتی منتظر تاکسی بودم دانیال آمد و احوال تو را پرسید،
من هم همه ماجرا را برایش تعریف کردم ، خیلی غمگین و ناراحت شد
و مجدد از من پرسید : هستی چرا افسرده شده ؟!
که من هم با طعنه گفتم مثل اینکه عاشق یک کوه یخ شده ،
بعد بی آنکه منتظر پاسخش بمانم راهم را ادامه دادم ولی صدایم کرد و گفت:
 سهبا از قول من به هستی بگو
: این کوه یخ خیلی وقت است که آب شده
اگرتوانست بیاید تا بهار این دل خسته خزان زده باشد ، به هستی بگو که در پاییز دلم ، باران پیوسته از چشمانم بر گونه هایم فرو میچکد و تو را میخواند .
 
از راز ، پرواز آید ، پس با ما باشید تا از غنیمت در نمانید ... ادامه دارد شاید

اعتراف

23 تیر 1396

اعتراف

به آنکه بگوید از عشق توبه کن خواهم گفت:

آیا چشمانش را دیده ای؟!

از هزار هم بیشتر

15 خرداد 1396

دل نشان

شکسته های دلم را چو دانه های تسبیح پاره به نخ کن

وگرنه بعدها باورت نمیشود روزی به قدر دانه های انار عاشقت بودم ...

روزهای سرشار از تو

10 خرداد 1396

و جعلنا من الماء کل شی ء حیّ ( 30 - أنبیاء)

برای من قلبی است که با تیمم سیراب نمیشود

وألقیت علیک محبة منّى (طه39)

چرا که تو، همه آن چیزی هستی که من میخواهم

پ ن: برای قلب قصه ای است که نوشتنش ممکن نیست! فقط خدا میداند فقط خدا میتواند ...

چه میشد اگر

30 اردیبهشت 1396

چه میشد اگر

خداوند هیچ کس را فراموش نمی کند

و همین برای آرامش تو کافی است!

دل نوشت: میان من و تو ، وصال هرگز، سکوت گاهی و نگاه همیشه هست.

آخر چه نویسم ؟!

24 اردیبهشت 1396

تو پایتخت اول این دلی

هر کجا بعینه بینمت تو گویی در دلی

هر کجا به خاطر آرمت همانا در مقابلی ،

ندانم بر دلی یا دیده ی من؟!

چه دیده و کدام دل ؟! دیده ام دل شد و دل دلبر شد،

از دیده اثر نماند و از دل خبری ، آخر چه نویسم ؟!

با کدام دل با کدام دست ؟! دستی بر دل و دلی به دست دارم،

دلم در دست دوست و دستم بر دل از دست اوست !

( تعداد کل نوشته ها: 202 )
   1       2       3       4       5       ...       34    >>