دستانی به دور از دسترس دست های من مینویسد و مینویساند
که من اول کتاب عشق تو را میخوانم پس آنگاه بر دفتر خویش مینویسم
از عاشقی که از فرط عشق خود تبدیل به عشق گشته 
چرا که من جزء جزء اجزاء وجودت را مرور کردم  جز عشق و ایمان در وجودت نبود
و عضو عضو حیات تو را نیز جز دل، همه دل بود که دلت دل نیست
عصاره ای از عرفان های بی نام است که بزرگان آن را عشق گفته اند؛ امّا من؟
اگر در مجاری حالم بسط مقالی خواهی از بس ملولم مجالی نیست
وگر از موجبات ملالم پرسی چه بگویم که پذیرای مقالی نیست
که دلم از جوابت در جوش و لبم از عتابت به خروش آمده
که از چه روی بر لوح دلت با قلم عقل رقم میزنی؟!
عقل چه میداند که عشق چه میداند؟!  
عقل تنها به تو یاد میدهد که چگونه گنج بی رنجی را به رنج محنت عشق ترجیح دهی!
که عشق را با عقل چکار و مگر نه آنکه هرکس عشق یاد گرفت یاد گرفتن از یاد برد ..
پس بنگر که چگونه از باران اشک هایم نهال محال دلت را عشقباران میکنم که تو تا بوده ای
اشک شوق بوده ای در چشمان من و من تا بوده ام اشک غم بوده ام در چشمان تو ...

پ ن: از بس که تو را دوست دارم من عاشق تمام عین های جهانم