بچه که بودم همیشه آرزوهایم را روی دفتر مینوشتم که یادم نرود از خدا چه میخواهم

مثلا یکی از آرزوهایم این بود که ماهی قرمزم تا سال بعد زنده بماند

یکی دیگه از آروزهایم این بود که وقتی بزرگ شدم خلبان بشوم و تو آسمون ها پرواز کنم

باور کن از همان موقع یکی از آرزوهای بزرگم تو بودی ... داشتن تو

اما هر سال که بزرگتر میشدم به فراخور سنم جنس آرزوهایم هم تغییر میکرد

دیگر داشتن دوچرخه کوهستان و خلبانی و پلیس شدن جز آرزوهایم نبود

تا اینکه یک زمانی چشم باز کردم و دیدم که بالاخره من هم بزرگ شدم

و همه آرزوهایم تغییر کرده ... همه به جز یک آرزو که همراه با من بزرگ شد

و آن چیزی نبود جز همین آرزوی داشتن تو