قرن هاست که قرار دلها برده ای، سال هاست که تو را دویده ایم
تو را چشیده ایم و هنوز و همیشه هم تشنه ایم ...
عاشقه ام، بهشته ام، فرشته ام تو را می خوانم که سر به آسمان بلند کرده ای
و دلها را به صلابت مرتّب نموده ای، تو را میخوانم که هر شب از لابه لای کلماتم متولد می شوی
و لیلاوار مرا مجنون خود میکنی، تو را میخوانم که این تو بودی و هیچ کسی نبود،
یکی بودی و هیچ کس نبود ، تو او بودی و او تو بود ...
پس آهسته گریه کن که من هم شبی هستم هستی سوزتر از تو
درست مثل آن شب بقیع که در تشییعی غریبانه پدری میگفت: آهسته گریه کنید
که اشکهای شما مرا بیشتر خواهد سوزاند و مگر دل را چندی تاب سوختن است و تاب گداختن؟
آهسته گریه کن که تو خودت خواستی إمشب هم برای تو غصّه بگویم 
آهسته گریه کن که امشب هم تنم از تب میسوزد و قلبم شعله ورتر و سوخته تر به تو می اندیشد
که این قلب زخم دیده ات را چگونه ببوسد و روح تازیانه خورده ات را با کدامین لب به بوسه نشاند
که اگر چون تویی آسمان را ترجیح دهد آیا قبله عوض نمی شود و آیا تو قبله ام نخواهی شد؟!

پ ن: مهم نیست منجمان چه می گویند؟ تو تک ستاره ی قلب منی! ❤️