در عنفوان جوانی زمانی بر من رسید که عاشق عزیزتر از جانی شدم ، وقتی درد و رنج و مشکلم از حدّ گذشت ،
نزد فیلسوفی بزرگ رفتم و از او خواستم تا با نفس گرمش مددی رساند و به تدبیر نظری بر حلّ مشکلم فرماید.
استاد گفت: اول باید منطق بخوانی صبح ها ، اطاعت کردم ، کبری و نتیجه آموختم و به حدّ پختگی و کمال رسیدم ،
و چنان در مکتب او تربیت شدم که استاد از دیدن من به شوق می آمد،
درس میگفت و درس میپرسید تا روزی که گفت: مرحبا بر تو نمیخواهی وارد فلسفه شوی؟
گفتم هر طور که شما صلاح بدانید استاد ...
از صبح روز بعد در مدرس دیگری ، پای درس همان استاد به فلسفه نشستم،
دانستم هر آنچه از چیستی أشیاء گفته میشود در واقع سوال از هستی ماست
و هر آنچه از اختلاف بین أشیاء گفته میشود سوال از نیستی ماست و این یعنی فلسفه،
روزها بگذشت تا روزی استاد گفت : « بایست ، درس که تمام شد با تو کاری دارم »
با خود گفتم دیگر ماجرا تمام است و استاد سرانجام به حلّ مشکل من خواهد پرداخت
و راه درست را برایم بازخواهد گفت،درس که تمام شد استاد غرق تفکر و با تأنّی به من نزدیک شد،
بر خلاف روزهای قبل که نگاهش در چشمانم می نشست این بار سرش پایین بود و حالش دگرگون
و من حیران از این حالت استاد گفتمش: هنگامه پاسخ ما فرا رسیده است؟!
استاد به من نزدیک و نزدیک تر شد و آهسته در گوشم گفت:
چگونه بگویم عشق خطاست در حالی که من هم عاشق شده ام
این را گفت و از فردا احدی استاد را به کار فلسفه ندید ...

دل نوشت : خدا نگذرد از من کم حواس ، که حواسم به این همه سکوت عاشقانه تو نبود!