روشنای روز سایه سیاه دارد و سیاهی لیل، نور قمر
و این یعنی بدون درد هجر، درک لذت عشق امکان ندارد
که تا بوده همین بوده آنچه حکایت نمیشود با اشک روایت میشود
تا از چشمان تو خوانده شود و چه زیباست این اشکها
وقتی محبوب تو سکوت تو را میخواند
و أصلا مگر نه این که دواء کل محب حبیب اوست؟!
پس در آخر این شب و هر شب اگر از عاشقان نیستی
از مستغفرین باش، اللهم انی أتوب إلیک من هذا العشق
که ابراهیم هم باشم چون تو نگاهم نکنی آتش میگیرم از این هجر
اما تو، اینکه حبیب تو مُرد یا حبیب تو رفت،
داغ کدام یک برایت سخت تر است بر دل؟!
پ ن: دوستم دارد ولی سکوت میکند مردم شهر من اینگونه عشق می ورزند!