در دل حاتم، خاتم بود ولیک
چه خمس از حب لیلا در دل مجنونی ام؟!
که غم فراق چون پدری دل نوازست،
رنج آن خسرو و شکوه ز آن خسر است
پس سه طلاق و هزار نفرین بر آن بی همتی باد
کز خزان یار شکوه نماید و قوت قدسیه را
هذیان محموم و نامفهوم بر شمارد.
مع القصه بتقدیرها، نیک بدان که هزار شربت شیرین دنیا
کام فرهاد نبی ات را شیرین نکرد و حق تعالی تا این دم
حتی یک دم از دعای آرزو را نصیب من و دلم نگردانید
و ان یکاد الذین کفروا با این وصف چون تو هستی همه هست
براستی که دود دوری کجا تواند چهره خورشیدم را سیاه گرداند؟!

پ ن: گناه ناکرده توبه ندارد اما وفای عشق را تأخیر استغفرالله