بسم الله الرّحمن الرّحیم که بسم الله گشاینده بستگی هاست
آسان کننده دشواری هاست آرام دل ها و شفای دردها و شستن غم هاست ،
ثم سلام و صد هزار جان مقّدس فدای آن چشمان سیاه باد
که در میدان وفا بر دلم فرو نشست تا اوّل صیدی که کنم تو باشی!
که من بی تو ترا آرایم ، بی تو ترا پسندم و در آسمان دلم محترم شمارم ،
بی تو حمد تو کنم و به حکم یوسفی ات عاشقی کنم
تا بدانی که دوست مهربانت منم، عاشق شهید و محبّ چشمانت منم
چه، آن چشمی که مستعمل شده مملکت شیطان باشد، تو را کی شناسد؟
دلی که ملوّث به خطای دیدن غیر تو باشد، قدر عشق تو کجا بداند ؟!
که قدر دل ، کسی داند که تو را شناسد، او که تو را نشناسد، قدر فراق تو چه داند؟!
افسوس که تو ظاهرم دیدی و باطنم ندیدی که حالم چیست وز چه میسوزم و میگدازم ؟!
پس باش تا روزی چند که باز، با تو راز کنم، شب خود را با چشمان سیاهت آغاز کنم
که آفتاب چراغ آسمان دنیاست و تو چراغ دل منی ، آفتاب چراغ آب و گل است و تو چراغ جان و دلی،
آفتاب چراغ این جهان است و تو چراغ این جهان و آن جهانی ،مصطنع لطف یزدانی،
بگذار تا بگویم محبوب من دعا کن مرا، چون تو همان مستجیب الدعایی!
آرزو نوشت:  چای سرد را هیچ کسی هوس نمیکند جز من اگر از دستان تو باشد