فریادهای فرهاد از عشق به مسیری بی مقصد است
نه از سنگینی سنگ های کوهستان!
اگر تو هم به جای خواندن و شنیدن
میدیدی که چقدر دوستت دارم
از این مسیر لذت میبردی
بی آنکه به وصال فکر کنی،
چه، بی تو با تو بودن مثل پرستش خداست،
گفتم خدا؟! آفرین به دست و بازوی این خدای مهربان
که چه پر زور مرا از تو جدا کرد،

تا تمام جوانی ام را اسماعیل وار ذره ذره، ذبحِ لیلایم کنم
خدایا دو دقیقه گوش کن من دیگر نمیتوانم منتظر بمانم...