عام را چهار فصل باشد و خاص را اما در هر نفسی یک فصل،
فصل عام از گردش سال باشد و فصل خاص از گردش چشمان محبوب،
فصل عام به دیدن ماه باشد و فصل خاص به دیدن معشوق،
پس چه دریابد آنکه بصیرت حقیقت ندارد؟! چه بیند او که دیده بینا ندارد؟
بوسنده کی باشد آنکه ترسنده باشد؟ که من در آرزوی یک نگاه تو
و در إنتظار شنیدن یک کلمه از تو عاشقانه خون خواهم داد و خون خواهم ریخت
و مگر جان را خلق نکرده اند جز برای سپردن ؟!
پس از شما کیست که مرا دیدار در آسمان دهد  تا هر چه در آسمان است
از خلق بردارم و نیست گردانم و بساط عشق خود در دامن او گسترانم ،
چنانکه در زمین کردم که من از وقتی تو را میشناسم نه قلبم میبیند و نه گوشم میشنود
تنها احساسم تو را فریاد میزند و این داستانی است که هر روز
در روضه اشتیاق وجودم و در حفره إفتراق قلبم تکرار میشود ...
تا خلائق بدانند نهایت مقامات همه اگر پیدا باشد، نهایت مقام تو و حرف دل دانیال
جز عشق تو و تماشای چشمان سیاهت نباشد؛ اینک ای کلّ إحساسنا منک:
از من خجالت مکش، به چشمانم نگاه کن، صدایت را به دلم برسان ...
و به من بگو دوستت دارم تا همچنان عاشق ترین رسول کلمات مهر تو باقی بمانم!

آرزو نوشت: کجا میبری سینی را؟ چای نیم خورده تو که سیب حوا نیست، مال منه !