جانم فدای آن یار که در دفتر دلم سطر نخستین او باشد،
ثم سپاس و بی شمار درود بر آن ماهی دریا دل که نهنگ وار
غم از دل یونسی ام بیرون کشید که مرا با او انسی تمام است،
که حدّ شاعران بیش از نظم و قافیه نیست
ولیکن حدّ عاشقانه های من دل دادن است و جان دادن، آن هم برای تو
پس باید آن تیری کز کمان ارادت تو بیرون رود بر گشادگی سینه من قبله شود
خواه آن تیرجفا باشد یا تیر وفا، خواه تیر وصال باشد یا تیر فراق ...
و تو گمان مبر که این تنها کلام باشد، هرگز هرگز
که کمترین حدّ عشق آنست که عاشق خود را برای محبوب بخواهد
و جان دادن در راه او را بازی بداند، کار دل عشق باشد چون عشق نباشد دل بیکار باشد
و تو جبّار معشوقم ای بی وفا؛ مگر می بایست گفتن؟
چشمانم را ندیدی که چگونه میخواست از دل تو عرش بسازد؟!
وجودم را ندیدی که چگونه از نبود تو مضطرب میشد؟!
پس با من غریبگی مکن و روی از من بر متاب و داغ بر قلبم  منه
و مگر نه آنکه مهر بر آن دل نهند که مهر در آنجا دارند؟
اینک این دل من و این چشمان ترم، آری، میدانم ناز معشوق کشیدن دشوار است،
هر کاری میخواهی بکن، خواهی به وصالم دار و خواه به فراقم کش
ولیکن دوستم داشته باش که این عشق تو برای من بس است!
آرزو نوشت: یا برای خودت هم چای بیاور و یا این فنجان را هم ببر