کودکی ده ساله بود، ناآگاه از همه چی، ناآگاه از بودن ها و نبودن ها
روزی او را دید با او بزرگ شد، چه حالی بود حسی که پیدا کرده بود
حسی که مدت های مدیدی ادامه داشت
بی آنکه کسی بداند و بی آنکه او بداند
شب ها به یادش می گریست و روزها به یادش میخواند
فصل ها و سالها یکی پس از دیگری گذشت
و آن کودک ده ساله حال جوانی چندین و چند ساله گشته بود
بی آنکه ذره ای حسش تغییر کند
اما او ، نمیدانست که چه در انتظارش است
روزی زنگ خانه به صدا در آمد
و پستچی شوم پاکتی زیبا که روکشی مروارید گونه داشت به پسرک هدیه داد
پسرک بدون این که بداند داخل نامه چیست آن پاکت زیبا را باز کرد و خواند
رنگ پسرک بعد خواندن هر خط از نامه سفیدتر میشد
زمانی که نامه به پایان رسید پسرک چیزی جز یک پوسته تو خالی نبود
آن نامه پیکی بود بر انتهای یک حس چندین و چند ساله
حسی که هر روز با آن می زیست و میخورد و میگریست و میخندید
گذشت زمان درون نامه فرا رسید، پسرک خود را آماده میکرد
نه برای وصال، نه برای رسیدن بلکه برای رفتن
پسرک با خود میگفت چه شد؟ این چندین و چند سال چه شد؟
 فکرش شلوغ بود، شلوغ تر از کوچ دسته جمعی پرستوها
فکرش خسته بود خسته تر از صدای مادری که فرزندش را
بعد از کار میخواند تا با در آغوش کشیدن او آرام شود
پسرک بیش از هر موقعی تنها بود، تنهای تنها
با آنکه لباسی زیبا میپوشید برای وداع میرفت
خود وداع سخت نبود، سختی چیزی بود که بعد از وداع اتفاق می افتاد
تنهایی، بله تنهایی! کسی که یک نفر را داشت که هر شب با یاد او بخوابد
حالا تنها بود تنهای تنها، تنهای تنها خود را سرگرم میکرد، با هر چی!
با نوشتن، با نگاه کردن به ستاره ای که هر شب به یاد او میدید
ولی انگار ستاره هم دیگر نبود حتی ابرها هم با پسرک بد بودند
پسرک با آهی سوزان میگفت کنار روید کنار روید
بگذارید ستاره ام را برای آخرین بار تماشا کتم !
آن پسرک من بودم ...
آرزو نوشت: میشود برای من همیشه تو لیوان خودت چای بریزی؟!