یا حبّ لمحة و اختفا، أنا مشتاق إلیک أم هذه الجفاء؟
ای محبوبی که به یکباره ناپدید شدی با آنکه میدانی من دوستت دارم آیا این عشق جرم بود؟
کم إلی کم أقول عن رأفتی و شوقی إلیک و أدعوک إلی ما هو خیر لک
چقدر باید بگویم از مهربانی هایم و از این که تو را دوست دارم و تو را به سوی عشق دعوت میکنم ...
ثمّ أنت تسمع و تقراء هذا فتنکر حبّی
اما تو همه اینها را میشنوی و میخوانی و از من میخواهی عشق خود را انکار کنم؟
هیهات هیهات و کیف أنکر الحبّ و ما فی الوجودی ‌إلا أنت
هرگز هرگز چگونه میتوانم عشق تو را انکار کنم در حالی که وجود من چیزی جز تو نیست
و کیف تنکر الحبّ و ما فی الوجودک إلا أنا ... 
و تو چگونه عشق مرا انکار میکنی در حالی که در وجود تو نیز چیزی جز من نیست
قلت أنا؟ هل أنت أنا أو أنا أنت؟ حاشای حاشای من إثبات الإثنین ،
گفتم من؟ آیا تو من هستی و یا من تو؟ دور باد دور باد اثبات دویی بودن در باب عشق
آه کم کان عزیزا حین یحدثنی بغمز عیون و کسر الحواجب اما انت مسکوت
آه که چقدر عزیز و خوشبخت بودم اگر با من سخن میگفتی
با حرف هایی از جنس رمز و کنایه و حرکات چشم و ابرو ولی افسوس که تو سکوت میکنی
فإنّی خیّرتک بالحبّ فاختاری أنا مع الحبّ أو الحیات دون العشق!  فتأمل لحظة
در حالی که من تو را برای دوست داشتن اختیار کرده ام اما تو مختاری که مرا با عشق
یا زنده بودن را بدون عشق انتخاب کنی ، پس لحظه ای تأمل کن!

آرزو نوشت: میشود موقع نوشیدن چای روبرویم بنشینی و نه کنارم! میخواهم همیشه نگاهت کنم