X
تبلیغات
رایتل

اشک

17 مرداد 1389

ای صورت زیباترین سیرت ! تو که نیستی اشک جای تو را در چشم می گیرد و غمی به اندازه شادی بی اندازه با تو بودن ، جای خالیت را در دل من که آنگاه که با قلب سر بر مهر کرده ی مهرت سر به مهر میگذارم و محراب عشق را غرق در مهراب یار یعنی اشک میکنم و با تمام وجود ، وجود دهنده وجود را سجود می کنم و دست دعا را در دست خدا آن بالاترین دست ها می گذارم ، تنها این خدایم است که می بالد به تو ای غم انگیز ترین اشک بر گونه روزگاران ...
 پس تو ای اشک ! لختی مجالم ده تا برای لحظه ای روزه لبخند وا کنم که بی تو هر زمان خندیده ام بر خنده های بی روح خویش خندیده ام و با تو هر بار که گریسته ام ، بر گریه های خنده دار خویش گریسته ام که ای دوست این اشک نه آب است که عشق مذاب است و تنها جواب به امتحان الهی ...

محبوب ابدی

16 مرداد 1389

محبوب من ! ای سکان دار سفینه خوشبختی در اقیانوس ناآرام هستی ، در کنار تو ای عشق بی کنار کنار گزیده ام و کشتی نجاتم در پهلوی تو پهلو گرفته است پس تو در کنارم دار و آنگاه تو ای دنیا ، برکنارم دار که دیگر دستی به دستگیری بدست نمی آید و هر دست خود ، دست انداز غیر قابل عبوری است برای پای و پوی من که تمامی دست ها یکدست از دستگیری ، گریز پایی می کنند ، جز تو که تهیدستی بیکران روحم را تنها دست تو دستگیر است ؛  پس تا بود و تا باد ، جز چشم و چهره آسمانی تو مباد که جهنمی ام اگر این بهشت موجود با تو بودن را با آن بهشت موعود سودا کنم و تا همیشه فراموشم باد فراموش کردنت حتی اگر در یاد نازنین تو ، خود را نیز فراموش کنم تا    آن زمان بازپسین که مردمان شهر بر دوش خویش به وادی فراموشان یعنی گورستانم برند 
و من از خدای خویش هیچ نمی خواهم ، جز آنکه تنها برای خواستن تو مرا بخواهد ...

مادر

14 مرداد 1389

ای زنی که اندیشه در تو مرد افکن است ، من مرد نباشم و نامرد باشم اگر در میدان شرح و وصف تو دم از مردی زنم که زن هیچگاه مرد نمیشود امّا مردانه تر از مرد تواند شد اگر مردی و مردانگی را به غیرت و ایثار و از خود گذشتگی بدانیم و تو ای مادر !  ای بزرگترین مرد هستی که مردان در مقابلت زن به حساب می آیند بلکه کمتر از این ظنّ به حساب می آید که در نزد خداوند قلم صوابی و ثوابی عظیم تر از نوشتن از مقام تو نیست و من تو را فرزندانه می خوانم و مادرانه می نویسم
مگر جز این است که این واژه ها فرزندان روح منند آیا برای مادر چیزی عزیزتر از فرزند هست؟
پس بگذار تو را مادر بنویسم و بخوانم که دل من سخت گرسنه آن نان حقیقی است که نامش محبت است که امروزه روز اگر آن نان را به قیمت جان خواهی هیچ کس نمیدهد که غذای محبت نان نیست که نگاهی است گرم و عاشقوار در چشمی برچشمی یا که لبخندی است بر لبی لبالب از مهر و یا کلامی است خلاصه یک قلب و قلبی خلاصه یک عشق و گاه باشد اشکی باشد در دیده درد دیده ای که بر دیده درد دیده ای اشکی را دیده باشد .
 ولی مادرم ای تنت تندیس درد ؛ درد من اینست که درد تو را آنسان که باید و شاید به نوشتن نمیدانم و نمیتوانم ، باید که دعای بی ادعایت الهام بخش دل من گردد وگرنه این واژه ها در نوشتن از مادر همچون طفلان بی مادرند ، سرگشته و بی سامان که قصه پر غصه تو را در نوشتن ، باطلی خیال است که اگر زن چنان است که تویی ، باید بگویم مرد در جایگاه زن ، جایی ندارد ، زیرا زن در مقام مادر، فرشته میشود بلکه از آن برتر و سرتر که در برابر زیبایی بیکرانه دل تو ، زشت است از زیبایی فرشته سخن گفتن که فرشته رویان بهشت از رشک آن اشکهایت همگی حسرت میشوند چرا که آنجاست جلوه گاه حقیقی عشق ، جایی که مادر با اشک خویش بر درگاه روح تمامی اشکها یعنی خدای عاشقان ، نقش اشک را از چشم فرزند میشوید و با آن الماس های التماس یعنی اشک ، شب بی پایان غم را در دل فرزند به طلوع صبحی بی غروب آبستن میگرداند .
اینک نگارینا تو به من بگو زخم های مرگبار محرومیت دل را کدامین محرم ، مرهم خواهد نهاد ؟  واین غم سهمگین قسمت را با که باید قسمت کنم ؟
از تو میپرسم ای اشرف مخلوقات را اشرف که درد با تو آشنا ترین بوده است زیرا تو با عشق ، آشنا ترین بوده ای که  در سرنوشت تو عشق مقدّر است چونان که در سرنوشت عشق رنج مقدّر است زیرا قدرت عشق است که مادر میسازد ، لیک قدرت رنج است که عشق می سازد که عشق ،
بی مادر وجود ندارد و مادر، بی عشق
و تو ای مادرم ، ای عشق را پدر، تو را سخت بیتابم ، بتاب بر من که لبخندت مثل خورشید است ، نه ، که خورشید لحظه ای از لبخند توست ، به راستی کدامین خورشید چون تو شب و روز در طلوع است ؟ و منت اکنون در شب تارم ، گرفتارم ، که انگار همه هستی برایم بی رحم ترین نامادریهاست چرا که زندگی به من فهماند آن فرزندی که در زندگی در بند پند چون قند مادرش باشد ، بند تلخی های ایّام او را اسیر نتواند کرد وآن که صحبت گرم مادر را نشنید از نامادری های سرد روزگار به جبر خواهد شنید که شنیدم وقتی من به دنیایت آمدم ، سلامت تو از دنیا رفت و تا من فرزند تو شدم ، تو فرزند رنج شدی ای خورشید زندگیم ؛ اینک که ابرهای تیره اندوه ، آسمان زندگی را فرا گرفته اند ، اگر تو راستگو و راستپو و راست بین و راست دین نبودی ، من از راستی ، براستی که چیزی نمی دانستم و تنها فروغ دروغ بود که عرصه گاه زندگیم را تاریک میکرد ...   پس وای بر من اگر تو مرا همراهی و همقدمی نکنی که بی تو خسته ام ، ورشکسته ام ، دلشکسته ام

فیض غم

6 مرداد 1389

اگر چه خداوند دنیا را زندان مؤمنان خواسته است ولی این محبس و تنگنا را نه برای تعذیب آنان ، که برای تربیتشان ساخته تا در رهگذر طوفان ها و کوران ها چون درختی ستبر، قامت راست کنند و آن گاه که بهار می رسد ، بار و بر دهند و رهگذران را از سایه خویش آرامش دهند ... از این نظر ، گاه همین سختی ها و رنج ها هدیه خداوندند ، آن هم هدیه ای که برای روشنی چشم و دل به دوستی میبخشند ، هدیه ای که هم خود گرانبهاست و هم از صمیمیت دو دوست راستین حکایت می کند و البته که هر چه این دوستی ، صمیمی تر باشد ، هدیه دهنده هم ، تحفه ای ارزنده تر آورد ؛ و این یعنی شیدایی و شکیابیی ...

یک نکته : لذا در لسان و سیره اهل بیت (ع ) این بلایای غمرنگ نه تنها به سکوت نمی گذرد بلکه آن را جز زیبایی نمی بینند و نوای ما رایت الا جمیلا سر میدهند و نیز این فراز عجیب از دعای صباح را که علی (ع ) از خدا می خواهد : و اجر اللهم لهیبتک من اماقی فی زمرات الدموع ( خدایا به هیبتت قسمت میدهم که از گوشه های دیده ام اشک های سوزان را جاری کن ) به راستی این چه سری است که اهل دل ، درد را از خدا طلب میکنند ؟!

طبیب طیّب

4 مرداد 1389

وقتی دیدم با پاره های دلت واژگانی ساختی و شرح غمت و جمله زندگیت را در جمله ای خلاصه کردی تا خود را خلاص کنی با پشیمانی ؛ گفتم برایت کتابی بنویسم به نام نامنامه تو ، کتابی که به جای واژه ، پر از گل های آتش و اشک باشد چرا که  یقین داشتم در قاموس خدایی شعر و شور و شعور « نه » وجود ندارد ، در آن کتاب بی دل خواندمت چرا که بی دل بودن،به،که بی دلبر بودن و بی جان ماندن به که بی جانان ماندن ، دریغ از آنکه آن طبیب دل ها ، دیگر دلی نداشت که همه درد جانم را به ثمن دلش خریده بود و عاشق وار سلامتش را به من پیشکش کرده بود ، همو که به گاه بیماری ام  ، تا سلامت مرا سلام نمی داد ، با بیماری خداحافظی نمیکرد ، وقتی که دردی سراغ مرا می گرفت ، برای درمان من تا مرز مرگ ، درد را درک میکرد و تمام زمین را برای دوای من از خود گذشته ، میگذشت و اگر به دوا نمیشد ، به دعا دستان پاک وطیّبش را تا خدا بلند میکرد ، آنگاه خداوند دعایش را با دوا جواب میگفت : که تسکین در توکل و تسلی در توسل است .

( تعداد کل نوشته ها: 255 )
<<    1       ...       47       48       49       50       51    >>