X
تبلیغات
رایتل

مرا ببخش ای افسانه شب

28 مرداد 1389

یادم نمی آید در جایی گفته ام یا خوانده ام که همه آب ها نباید در اعماق زمین جاری گردند تا شاید یک روز مته چاهی به آنها برسد و فورانی و طغیانی .. که کمی از آب ها هم باید چشمه کنند و چشمه شوند و بر چشم جاری شوند و جریانی عینی و ملموس یابند !
این ها را گفتم تا بدانی همان طور که بی وضو دست به قلم نمی برم ، بی اشک نیز از تو نمی گویم، چرا که از دل پاک باید با دست و دل پاک نوشت و البته که این طریق عشق را نه با دست نوشت که باید به پای درنوشت که در شرح عشق تو ، اصلا سرنوشت را باید از سر نوشت آن هم با خطی که آن را باید با چشمی دیگر خواند و با دستی دیگر نوشت که سرشت با شادی ندارد آن دل که از عشق سرشت دارد پس بگذار تا به درد بگویم و از تو عذر بخواهم که در کلام خود زهری دیدم و زخمی و ضربه ای که بر پیکره تو وبر کلامت به جرم تنها یک یادآوری محبّانه تاسف بار، وارد ساختم ، در حالی که میتوانستم فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان که گیاه درون آن ممکن بود  در سایه بپوسد و بمیرد ، آفتاب آسمان آبی ات را باور کنم که باور کردم امّا  تو خودت خوب میدانی که من هرگز نمی گویم و نمی خواهم که زبانم سوای قلبم را بگوید و از واژه ها همچون وسیله ای برای فریب دادن دیگران و رنگ کردن فضا استفاده کنم ، از این روی همه میدانند که من زبان تلخی دارم  زبانی که برای زخم زدن ساخته شده است به همین دلیل بسیار پیش آمده که حس کرده ام آنچه  تو را ناگهان افسرده کرده است نه گلایه من بوده که کنایه من بوده است که البته هرگز نباید تکرار شود که زبان پر خباثت را تنها باید بر
دشمن خبیث به کار گرفت البته من هنوزم معتقدم آنچه میگویم کاملا درست و پذیرفتنی است اما این شکل گفتنم است که گاهی درستی اصل را به مخاطره می اندازد آنهم از بیم آنکه طرفداران وقار خیال نکنند که بازی ما با کلمات صلح جهانی را به خطر خواهد انداخت و معامله کشک و بادمجان را بهم خواهد زد که ما چیزی را که با ایمان ساخته ایم با سودا خراب نخواهیم کرد که همان قدر که پای توقع در میان است ، پای اطمینان نیز باید باشد که از قدیم گفته اند و عجب خوب هم گفته اند که عظیم ترین دروازه های ابر شهرهای جهان را می توان بست اما دهن مردم را نمی توان بست که من اگر بخواهم با ساز همگان برقصم و آنگونه بنویسم که همگان را خوش آید عمیقا یک دلقک درباری  که بر دار رفتار خویش است از خود ساخته ام .
از این روی مخواه که یکی شویم مطلقا ، مخواه که انتخابمان یکی باشد ، هر دو یک آواز را بپسندیم ، یک ساز را ، یک کتاب را ، یک طعم را ، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را که دو نیمه زمانی به راستی یکی میشوند و از دو انتها به یک جمع کامل میرسند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند «هنّ لباس لکم و أنتم لباس لهنّ». نه آنکه مطلقا یکی شوند و چیزی بر هم مضاف نکنند .....    پس فرصت بده که خرده اختلاف هایمان باقی بماند و متفاوت بمانیم و من اگر هنوز هم سر تا پا عیبم که هستم ، این به هیچ حال ، دال بر آن نیست که تو راهت را به درستی رفته ای که ما برای تکمیل هم آمده ایم نه تعذیب و تعذیر هم ، که درجهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را تبدیل به کینه کند و این نشان می دهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ...    و اگر در باب انهدام عشق داستانی نیز شنیده باشی یا دیده باشی بدان که علت آن جدایی ها و ویرانیهای تاسف بار ، صرفا سست بودن این بنا بوده است و بیش از این حتی حقیقی نبودن این بنا ... الغرض دیروز که دیدم رنجیده و برافروخته  با بیانی شلاقی و درد آور آن پیام پرمهر را ارسال کردی ، احساس کردم که چه تفاوت عظیمی میان شیوه های من و توست که من هیچگاه ازعشق زمینی حرف نمی زنم که ارزش آن در حضور است و با وصال به نیستی میرسد که درعقیده من زندگی ، مرده ریگ انسان نیست ،
ریگی مرده به انسانیت هم نیست که در غیابش در امان باشیم از درد که در زندگی ، لحظه های سختی وجود دارد ، لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی  که من کوشیده ام _ خدا را شکر _ از قلب این لحظه ها، بارها و بارها بگذرم و چیزی را که به معنای حیات ماست و رؤیای ما ، به مخاطره نیندازم هر چند مرا نیز گاهی یک خیال پست زمینی،  هوایی می کند که باعث میشود بی پروا به شما بگویم دوست داشتنی هستید .
اما عزیز این آرزوهای ما در ذهن عرشی او فرش است که اگر به خاطر تزکیه روح ، قدری غمگین باید بود که البته باید بود ضرورت است که چنین غمی انتخاب شده باشد نه تحمیل شده که سخت ترین طوفان نیز مهمان دریاست نه صاحب خانه آن و من نیز اگر گاهی از روند روزگار زیر لب شکایتی میکنم برای استخراج قدرت از درون ضعف و استخراج ایمان از بی ایمانی ، و بیرون کشیدن آرامش از اعماق آشفتگی هاست و چقدر خوشحالم که می بینم بعضی ها که ما نیز کلامشان را دوست می داریم ، درباره گریستن حرف هایی زده اند که به دل می نشیند ، دوستانی که از پی
هبوط زمینی انسان در پی شناخت خویش از خویشتن عبور کردند و نه مثل چون منی که حتی به کسی که برایم دری باز می کند علاقه می بندم که ای کاش خدا نیز مرا از شناخت عشق سرشار کند و برگریستن بر خودم کمک کند که من خودم را از دست داده ام ، با تاخیرها و سوف افعل ها و بزودی زود انجام میدهم ها ، عمرم را شمع راه هیچ ها ساختم که برای از دست دادن آن عبور کرده،گریه ها کردم و شب ها خوابم را گذاشته ام  ومرا چه شده که گریه ای ندارم برای تولد و بیرون آمدن از قبرم درحالی که نه لباسی دارم و نه عزت و نه مدارک تحصیلی که اگر با او بودم آنچه ازمن بگیرند همان چیزی است که او به من هدیه داده  که  در راه خدا از دست دادن ، همان بدست آوردن است که آنچه برای او شد باقی است و آنچه پیش ما ماند ، فانی ...
پس تو ای غریب ترین آشنا ، هرگز این حکایت جدایی ما را که پس از هزار تجربه بهزار بن بست رسیده ی بهزار درگیری را که امشب  زخم دل باز کرد ، به درمان مخواه که آنها که او را دیدند دیگر نمی مانند تا گرفتار شک ها و تردیدها شوند که خود درد آشنایش گفته : یا ایُّها الانسان انَّک کادحٌ الی ربِّک کدحاً فملاقیه ، ای انسان تو با کوله بار رنجهایت و فشارهایت به سوی خدایت راه افتاده ای ...که پس از این پرورش و این آگاهی و این طرد شدن هاست که به تنهایی با او می رسیم و پس ازطیّ این گذار و گذر هست که شاید باز من همان خواستاری شوم که به حرمت غرور مردانه ام بخشیدی و تو نیز همان عشق به رنج بسته ام شوی که لحظه های نادر خشم خود را به لحظه های قضاوت نبخشیدی که بی تو پر از فریادم ، در آتش بیدادم ، در حریق بادم و در کمین صیادم ... 

اشک و عشق

27 مرداد 1389

حقیقت این است که ما این دنیا را عشرتکده حساب می کنیم و منزل خویش می شناسیم و این است که رنجها را نمی فهمیم ، ما داده ها را املاک افتخار می دانیم و این است که با داشتن ها سرخوشیم و با از دست دادن ها سر به زیر . جالب آنکه با این محدودیت و با این دید میخواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد مباحثه کنیم و میخواهیم در کلاس اول و در روز اول این کلاس ، تمام اسرار فیزیک عالی را یکجا کشف کنیم و می خواهیم با این دست شل ، این بارهای سنگین را برداریم و معلوم است که می مانیم که تا خیال میکنی که توئی و تنهایی ، اینهمه اشک است و رنج !
اما آنجا که می یابی او شروع کرده و او تو را خوانده و این دعا و خواندن تو از اوست ، آنجاست که به امن میرسی و به جای وحشت و اضطراب از رنج ها و اشک ها به سپاس و حمد میرسی ...
به بیان دیگر این درست است که من عطش دارم و آب میخواهم اما آیا این عطش از آبی که جلوتر نوشیده بودم و امروز کمبودش ، احساس عطشم را بر انگیخته ،  نیست ؟
که پیش از این که من عطش داشته باشم ، او آبم داده است و حتی این عطش نیز دلیل وجود اوست ، پس این اوست که شروع کرده و اوست که مرا خوانده و دعوت نموده است و من مثل کوردلی هستم که خودش را در آینه می بیند و می گوید من فقط خودم را می بینم پس نور کجاست ؟
آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمی دیدی چرا که از نور ماندن تاریکی است و در نور ماندن کوری که باید با نور نگاه کرد نه آنکه به نور نگاه کرد که کسی که به خورشید نگاه کند کور خواهد شد. با این دید است که در می یابیم آنچه تا دیروز عشق ما بود ، امروز نفرت ماست و آنچه تا دیروز امید ما بود امروز ترس ما ، فی المثل همین انگشتری که در دست من و توست وشاید  یادگار عشقی کهنه ، اگر به این شهود رسیدیم و برخود نظارت کردیم ، می فهمیم  که با همین انگشتری که در دست داریم میتوانسته ایم خلقی را نگهداری کنیم ، می توانستیم با یک گذشت ، درس گذشت ها و انفاق ها و درس ایثارها بدهیم و نداده ایم ، می توانستیم با همین انگشتری یا حتی با مقداری از نان و غذایمان که زیادیش را در سطل زباله می ریختیم برای خودمان دوستهایی تهیه کنیم و با پیوند آنها به کارهایی برسیم و دگرگونی ها و انقلاب هایی ایجاد کنیم !
مگر کارهای بزرگ چگونه انجام شده و مگر سرداران بزرگ از کجا شروع کرده اند ؟
که با همین مرور و تمرین است که نیازهای ما از سطح انگشتر و آش و جاش و در و دیوار بالا تر می آید و نیرو و قدرتی در خود می بینیم که نه به خود که به تمام خلق میرسیم و حاصل غروری میشود که در ما می نشیند که نه اینها که تمام بهشت در ما شوری نمی آورد ...
چنانکه در مقامات استاد مطلق عرفان آیت الله سید علی قاضی طباطبایی ره نقل شده که میفرمود :  تمام نگرانی و ترسم این است که در بهشت نتوانم نماز بخوانم ؟ و ایضا کلام مولانا الحسین ع : إِنّی أَحِبُّ الصَّلاةَ
در نظر داشته باشیم کسی این کلمه را میگوید که پس از تجربه ها از هر معبود و از هر پناهگاه و از هر تکیه گاه ، ضربه ها دیده باشد و رنج کشیده باشد که مادام که تو خود را مذنب نمی بینی و حتی معتقدی که طلبکاری ، از خود بیخبری و در خویش غروب کرده ای که ما ضربه ها و دردها و اشک ها و رنج ها را می بینیم ولی برآن می شوریم که نمی دانی اگر هستی تو و عمر تو برای او نباشد به ناچار مصرف بت هایی خواهد شد که تو برای خودت گرفتی و برای آنهاست که سوخته ای پس این اوست که تو را ادب میکند و از این بت ها میکند و ضربه میزند پس الهی ضربتی دیگر ...
 
 لینک به این مقاله در سایت آفتاب

دفاع قلب

26 مرداد 1389

 محبوب من  ، تو تندیس نفیس آن رؤیای بهشتی هستی که حتی به خواب خواب هم نمی آید که 
ای کاش میشد عمرها را با هم مبادله کرد که آنگاه تمام عمر خویش را به کوچکترین لحظه لبخند تو میبخشیدم و ای کاش در دنیا که نام دیگرش کاشانه إی کاش هاست همه کاشها چنین بزرگ و مقدس بودند که اینچنین خاموشی تو مرا نمیسوزاند ، قلبم را به آتش نمیکشاند و در آتش نمی نشاند ...
آیا هر گز شنیده ای که گوشی شنیده باشد یا دیده ای دیده باشد ، شمعی را که با خاموشی خویش هزاران بار بیشتر از شمعهای روشن بسوزاند پس حق دارم بگویم اگر تو بمیری عشق خواهد مرد ، زندگی خواهد مرد ، گل نشاط خواهد پژمرد و خنده بر لب من ، جان به لب خواهد برد ... 

لحظه ها و گذشته ها

25 مرداد 1389

به خدا که چند آنی که چندانم تو را به نوشتن میخواهم و لیک تا الهام خدای تو مرا نخواند ، تو را چگونه توانم نوشت که عشق تو زبانی نبوده که به زبان در آید که حتی سکوت های من نیز در مدح هر سخن و سکوتت سرشار از سخنند که از وقتی تو رفتی من برای اولین بارغم را کشف کردم و رنج تنهایی و بی همدمی را کشیدم و چشیدم و اگر نباشد استواری قلبی به ایمان همانا عظمت فراق تو را تنها مگر دلی به عظمت عشق تاب آورد ! که باز اگر دل دلیل است آورده ام و اگر رنگ چهره حجت است و مخبر از سرّ درون ، آن نیز هویداست که مپنداری رنگ گرسنگی و روزگی است که زردی رویم ، زری است که با آن سرخی روی تو را از بازار آسمانی کساد ناپذیر و فناناپذیر عشق خریده ام ، همان بازاری کز هزاران ستاره اش تنها یکی مشتری است !
هر چند نمیدانم باور میکنی اصلا ای یگانه باورمن که در این جهان ناباوری ها ، وقتی تو نمیگویی تنها غم است که با من میگوید و وقتی تو سخن میگویی این درد است که در دم از من فراموش میشود و وقتی به تو می اندیشم این خدایت است که دریا دریا درمی یابم همو که بر لوح ساده قلب من جز حدیث آرزومندی تو ننوشته است که آن زیبای زیبا آفرین همیشه زیباترین را می نویسد بخصوص بر صحیفه قلب ها . از
خوابت گفتی ، از آن فروغ همیشه درخشان ، که همیشه شب ترین لحظه هایم را روشن ترین ستاره امید بوده است که حیاتم بر باد اگر تعبیرخواب عشق تو را در حیات با چیزی سودا کنم که در شرح گهواره آغوش تو ، اگر از گهواره تا گور گویم و گویند راه عبث پویم باز تو همان احساس ناب احسان شده از چکیده احساس های من یعنی طبیب طیّب منی که جای نام تو را بر لب جز آه نمیگیرد و اگر بنا شود حیات را بی تو بسر برم ، کام تشنه به محبت آهوان غریبستان خیالم را جز سیر سیل وار اشک های بی پایان آبی نخواهد بود ....
و بعد از منت پرسیدی که من چه باشم تا که باشم ؟ هر چه هست تو هستی که این تو نیستی که هستی بلکه هستی من است که توست که هستی تو به هستی عشق است و هستی من به هستی توست ؛ تویی که نمونه ای از عشق نیستی که عشقی نمونه ای ، نمونه حرف های چون منی در وصف چون تویی که من نیز خواب را اگر خواهانم برای آنکه رؤیای شیرینی چون تو را ببینم و اگر بیدارم برای آنکه بیداریت را به خدمت برخیزم اما افسوس که زمان برای زیادی ها چه زیاد است وبرای آنانکه بودنشان تا مرز نبودن کم ، چقدر کم و خوبان چه دیر می آیند و چه زود میروند که اگر شبی خواب مرگ تو را هم می دیدم ، دیگر یک چشم بهم زدن چشم به دنیا باز نمی گشتم و شاید تنها خوبی دنیا این است که خوبان را از عرصه گاه ناخوب خود میبرد و چقدر تاسّف انگیز است ویران شدن چیزی که خوب بودنش را مؤمنیم که من هم چون تو محتاجم به دعا چنان که تشنه به آب و مشتاقم به تو چنان که آب به تشنه
که بی تو در کویرم ، از بیهوده گردیها به زنجیرم ، بازیچه امواج تقدیرم ...

فریاد از یار

19 مرداد 1389

ماه هم خدای ابراهیم نبود


تابنده در گردش أحوالی ، گاهی در خشم ، گاهی در خوف ، گاهی در رجایی که ما خود از نزدیکان حسین الله ایم ...
به وی نزدیک تر از آنیم که تو ما را بدان میخواهی و مگر نه این که حسین علیه السّلام از سر إحترام به صفا و مروه  هاجر، حجّ  إبراهیمی را رها و در تشنگی به عطش إسماعیلم  در پای زمزم إقتداء کرد ...
و شگفتا جناب إبراهیم از أدب تو که اگر نمرود همه چیز داشت جز خدایی و خواست که این را نیز داشته باشد ...
تو نیز قبل ترها به آتش ‌إهتداء نمودی  و به تهمت ، شمس و مهتاب و نجوم را خالق خویش پنداشتی !
که آتش اگر مقدس باشد همانا بودا و زرتشت نیز آتش پرستند و من در عجبم از خدای خویش که پس از این هزار تجربه به بن بست رسیده  ، باز هم تو را خلیل خویش می نامد ، ولی تو همچنان در آتشی ... 
اینک نگارینا ، تو را یاد کنم باز؟! حالیا که خود همه ات یادم ، به نام  تو نازم و به ذکر تو آسایم ، وگر حدیث کنم جز حدیث تو نکنم ، وگر شراب خورم جز به یاد تو نخورم که یاوه می گویم یا که نه ، یافته می جویم ، با دیده ور می گویم که دارم  چه می جویم که بینم چه می گویم ، شیفته این جست و جویم ، گرفتار این گفتگویم !
اُف بر من کز دوستی باز آواز دادم ، دل  و جان تو را فراناز دادم ، خود کردم و خود خریدم آتش را و بر خود أفروزانیدم !
حال آنکه از کشته دوستی ، خون آید و از سوخته دوستی حتّی نه آن دود که کشته به کشتن ناراضی است ...
و سوخته به سوختن راضی و چون من کیست که این مرتبت را سزیدم ؟

( تعداد کل نوشته ها: 255 )
<<    1       ...       47       48       49       50       51    >>