X
تبلیغات
رایتل

بندگی کجا می روی؟

20 آبان 1389

آنها که « إنّما المؤمنون إخوة » را که آیتی إلهی است با حنجره شیطانی تفسیر به رأی می کنند و إلهی ها را نامحرم می دانند ، آنها که شکر می کنند ولی از شکر آفرین غافلند ، بدانند که من مست از می عشق اویم ، به حور و قصور دل ندارم که دلداده حضورم ...
و تومهتاب بی تابم ، چرا فریاد می کنی ؟ تو که تسنیم آرامش بودی و من زیر سایه شجره طیّبه ات بود که آموختم بهشت یافتنی است نه بافتنی و باید به آسمان مشتاقانه نگریست و به زمین غریبانه ، آموختم که با خوبان بودن ، حتی برای سگ کهف نشینی چون من نیز جاودانگی می آورد ، آموختم که خدا اگر بخواهد از پاک ترین مریم آفرینش ، مسیحی متولّد میکند که ناپاک ترین تهمت ها را از دامان عصمت پاک می کند ، آموختم خدا اگر بخواهد آب های خلیجم از بیم دست های بی عاطفه ات قهر و مدّ نمی کند ، چرا که می داند عشق زخمست و غربت پروانه ها از سوگ شمع است و نه از سوختن بالهای خونین خود و میداند عشق نه عقده « الکترا » هست و نه « ادیپ » و نه نفرت از خود و بیگانه که من اگر تنها یک شب به آسمان سفر میکردم به قدر یک زمین سوغات می آوردم و إی کاش خورشید را هم با خود می آوردم تا رو سیاهی به دل سرد و تاریک ما نمی ماند و ای کاش حقیقت های این خلوتکده را با اشک می نوشتم نه با قلم ، أصلا چرا من باید اسیر این قلم باشم ، میخواهم با اشک هایم خلوتی پر هیاهو داشته باشم ، میخواهم .... میخواهم .... میخواهمت !

یک نکته : راستی ساعت بعد چه درسی داریم ؟   زنگ اوّل دینی و زنگ آخر حساب ...

دل ما کوفه نیست

11 آبان 1389
این نوشته مخاطب خاص دارد
لطفا تقاضای رمز عبور نفرمایید
رمز عبور:

عشق باشی و دیگر نباشی ؟

29 مهر 1389

 

چند روزی می شود صدای مناجاتی به آسمان بلند نمی شود ، چند روزی می شود که زمان متوقف شده است ، چند روزی می شود که از زمین چیزی کم شده که آسمان را اندوهگین ساخته است ، چند روزی می شود تو رفته ای و سایه خویش را از سر ما گرفته ای ! رفته ای و نمی دانی که غم گریز تو را در درنگ بهانه هایم گم کرده ام  ...
بانوی قافله رو به خدایم : دیشب که تنها در گوشه دنج اتاق در احوال پریشان خویش گم شده بودم و در حال کشیدن نقش آرزو بر پرده فرداهای پایتختم بودم ، در حال کشیدن دریای چشمان مستش بودم که مدتی است مرا اسیر نفس های گرمش کرده ...که ناگاه خبر سنگ پرانی بعضی از بعثی های تروریست به کاروانی از دیار حافظیه مرا بی تاب کرد ، بی خواب کرد که چه ناجوانمردانه پاسخت دادند آن کفتاران کافر کوفی ، تشریف حضورت را بر پیشانی مقدّس ترین زمین ...
بانوی قصه های من : از قدیم گفته اند که قصه خواهر و برادر با همه قصه ها فرق می کند و عشق خواهر و برادر یک عشق آسمانی است ، راست میگفتند ، با تو که صحبت میکنم گاهی گریه ام میگیرد که چرا درد از تو هنوز هم دست بر نمیدارد که چرا اشک ها فرصت وداعم ندادند  و چرا بزرگترین بغض های دنیا در گلوی من گیر کرده است ؟ 
کز همین جایی که هستم تمام اندوهم را به چشمانت هدیه میکنم که هنوزم اندوهگینم گمگشتگی ات را ، بی نشانی ات را که به کجا رفته ای ، ای ابدیّت تنهایی ؟ 
واز چه روی خود را در قایقی انداختی که خود بر روی آب بند نمیشود ، شاید دلت میخواهد قبله توسل دیگران قرار بگیری ؟ که چه زیبا جاده عشقی را قدم نهادی که ابتدای آن فرق شکافته علی است و انتهایش هفتاد و دو ستاره بر فراز نیزه های آهنین دشت خونین کربلاست که در کمین ناگهانی تو، منت  نیز در خویش میگدازم تا شانه های لرزان من در رگبار اندوه نبود تو چشم انتظار جاده ای بماند که تو از آن بازخواهی گشت به سلامت و با سوغات ، تویی که همه این مدت در آسمان بودی ، تویی که نمی شناختمت و ندانستم که زلالی چشمان کیست که حسّ پنهان مرا ربوده است ؟  
و ندانستم که درختان در کجاها مناجات میکنند ؟ ! ندانستم دویدن در زندان برای رهایی یعنی چه و مرگ تکراری آسمان در کجا آبی نیست ؟ و کدام گل رنگش را باخته ؟ هیچ کدام ، فقط مریم کمی بیرنگ شده ، نمی دانم با این که هر روز او را می شکنم چگونه زنده است بازهم ؟!
 می گذرم و بگذریم که به شدت سرقلمم گیج مى رود و چشمان کاغذم به سیاهى ، فقط قبل از این که اکسیژن تحملم تمام شود ، به من بگو چگونه آمدی ؟ برایم بگو ای تویی که  گاه از من گریزانی و گاه خشمگین و ای همه هر چه هست جز دل ، که دلت ، درون سینه ام هست هنوز و از سر این دل است که شاید ، درونی شود روزی ابوریحان بیرونی ....

شب های فراق تو

24 مهر 1389

  ابتدا عشق ، انتها باران

‌إی کمالت بس کسان را کیسه ها بردوخته ، وز جمالت مفلسان را تیغ ها افراخته ، وز لب نوشینت است که شمعها افروخته
فی الحال ذکر هستی بر لبانت آویخته ؟! حالیا که من مشتاق کلام حق بودم و سوخته خطاب تو ، سوزش که بغایت رسید ، سپاه صبرم بهزیمت شد و آتش مهری زبانه زد که شعله کردم مثل آتش ، وز داغ عشقت من سوختم بلکه خاکستر شدم ...
 
واینک که بغض آسمانم شکست باز آمده ام تا با اشک های چشمانم نام تو را بنویسم ،
اشک هایی که دیگر برای قلب شکسته ات خون خواهد شد ، پس خوب نگر تا در گمان نیفتی که بگویی چه میکنی ؟! 
که هستی ام دگر دل نمیدهد به دستت ، چرا که عروس معرفت نه هر جایی نقاب فرو گشاید و نه هر کس را هم کفو خود شناسد و نه هر جایی سرای و مسکن او باشد و نه هر سری شایسته وصال او باشد و نه هر طفلی شاگرد مکتب او ...
چه ، خواهندگان از او بر در بسیارند و خواهندگان او کم ، گویندگان از درد بسیارند و صاحبین درد کم ...
و تو تاریک آسمانم ، هیچ دانی که شب ها در انتظارم ، روزها بی قرارم ، اشک هایم را میشمارم ...
وه ، چه غم هایی که فریاد کردم و تو نشنیدی ، چه آرزوهایی که یاد کردم و تو نفهمیدی !
روییدم در دشت شقایق تا که شاید بویم کنی ، کردی ؟! شاخه کردم در زمستان تا که شاید میوه ای ، چیدی ؟!
اینست که قلبم دیگر صدایی ندارد و اینست سرّ رفتن به سرای دوست و این رفتن از برای دوست ... 

دوستانی  که بر روی زمین آشامنده شراب معرفتند و مست از جام محبت ، هرچند کز حقیقت آن شراب در دنیا جز بوئی نه
و از حقیقت آن مستی ، جز نمایشی نه ، پس بگذر از من که ما خود مستان اوییم !   

چرا از عشق نمیریم ؟

1 مهر 1389

دلکم ؛ ای همبازی اطفال و ای حمّال اثقال و ای محبوس چاه جاه و ای مسوم مار مال و ای اسیر همومات آمال ، میدانمت امواجی را که وارد میشوند و پی در پی به صخره های سنگدلیت میکوبند، تو هم حتما به چیزهایی دل بسته ای که حتما ارزش دل بستن داشته اند که به آنها دل داده ای ... 
نگران نباش نمیخواهم نهی ات کنم که دل نبند چون اصلا دل را داده اند برای دل دادن که حتی دنیاداران بی نیاز و صاحبان خدایان فراوان نیز باز محتاج دلدارند !
اما دلارام من ، فهمیدن آن قدرها هم راحت نیست ؛ آنهم در این زمانه پر مصائب که چاه دلها لبریز از یوسفستان خیال است و انسان ها به خدا شدن فکر میکنند که انّ الدنیا بحر عمیق غرق الاکثرون وهمیشه بوده اند در تاریخ لشگرهای شکست خورده ای که به نام مقدس عشق با نیزه ای در قلب و شمشیری بر دست ، تنها مشتی خون بر آستانه عشق پاشیده اند و بعضا چه سوزناک و درد آلود مرکز جهان را از چشمها پنهان داشتند ، وقایعی مثل شهادت یحیای نبی و امیرمان علی علیهما السلام تنها گوشه ای از فجایع حاصل از نگاه خاکی به عشق است و باز هم خوش به حال قطام ها که بعضی ها چقدر برای حمایت از آنها غیرت به خرج داده اند و البته باز، گفتنش هم وحشتناک است اما حتما شنیده ای که این بدترین فجایع با زیباترین شعار یعنی « قربه الی الله » انجام شده است .      آه بسم الله وبالله که در روز عاشورا سپاهیان شمر « الله اکبر» میگفتند و حمله میکردند ....
با این تفاصیل آیا ما نیز از آن بندگانی هستیم که یاد خدا را به یاد بندگان خدا می آوریم و عشق برای ما وسیله ای شده است که نام مان بر سر زبان ها بیفتد ؟
و تو مهربان من خدایا ، ما از برای تو رفته ایم و از خاطره توست که مانده ایم که اگر مرگ حق است چرا از عشق نمیریم که در تداوم دریافتی دردناک از تکرار بی حاصل کلمات و در ارتکاب جرم های نابجای بال هایمان ، در تقابل میان آب و تشنگی و درد و زندگی ، باز این رد پای آشنایی از صدای توست که هنوز زنده است ، صدایی ازجنس عشق : من طلبنی، وجدنی و من وجدنی، عرفنی و من عرفنی، احبنی و من احبنی، عشقنی و من عشقنی، عشقته و من عشقته، قتلته و من قتلته، فعلی دیته و من علی دیته، فانا دیته ( اشاره به حدیث قدسی است که خداوند متعال میفرماید : آن کس که مرا طلب کند، می‌یابد، آن کس که مرا یافت، میشناسد، آن کس که مرا شناخت، دوستم میدارد، آن کس که مرا دوستم داشت، به من عشق می‌ورزد، آن کس که مرا عشق ورزید، من نیز به او عشق می‌ورزم ، آن کس که به او عشق ورزیدم، میکشم او را، آن کس را که من بکشم، خونبهایش بر من واجب است، آن کس که خونبهایش بر من واجب است، پس من خونبهایش هستم ) و خوش به حال عاشقان بی پروا که چه لذت هایی دارند و چه سر و سرّی دارند با دوست و ما از آنها بی نصیب ، آیا شود روزی عشق ، روزی این دل هرزه گرد گردد و خداوندگار شمع پروانگی هایمان؟ ! و خوش به حال پروانه ها که عشق با آنها چه میکند! و تو ای عشق ، ای بی تو زمینم طرحی غریب که بی تو حتی زندگیم یعنی فریب که لحظه ای بی تو یعنی جسم محض پس بمان ای عشق ای روح نجیب که در گذر از دلی که رنجیده است این آسمانه سیاه قلب من تنها با غریو غیرت تو از غیر خالی میشود که در حضور دوست بیتابی چرا ؟  برداشتی آزاد
از رنج نامه عارف صمدانی ملاحسینقلی همدانى

( تعداد کل نوشته ها: 255 )
<<    1       ...       47       48       49       50       51    >>