X
تبلیغات
رایتل

من خریدار اولم

5 بهمن 1389

چند روزی هست که در غلبات وجد خویش میرانی و حریفی طلبی که من باشم ؟!
حال آنکه به دست خود در حال آزردن پروانه ای هستی که مدام به دور شمع قلبت میگردد ...  پس إی ایشان اگر گردید ،
گرد ایشان بگردید کز بهر شما در سرای غم بلا خوردند و بار بلاء ما کشیدند و جز براستی و دوستی نرفتند...
و تو إی هرگز فارغ از یاد من ، گر قصد دوستی کنی ، تو را بر سر راهم  وگر از من مرا خواهی از اندیشه دل تو آگاهم ، جرم تو را آموزگارم و تو را بس نیک خواهم  ، ألم تر که هر کجا درویشی است خسته به جرمی ، درمانده در دست خصمی ، منم که همدم اویم ؟! ألم تر که هر کجا زارنده ای است از خجلی ، سر فرو گذارنده ای است از بی کسی ، منم که شادی اول اویم ؟! ألم تر که هر کجا سوخته ای است از بی دلی ، دردمندی است از بی خودی، منم که خریدار اول اویم ؟!
که ما قومی هستیم میهمان دار و خود نیز میهمان دوستانیم !
و تو آنروز که مرا از الله خواستی ، من بر تو مشرف بودم و از آن خواستن تو در ناز و طرب بودم که من از تو مشتاق تر بودم به خدایی که مرا بر تو گرامی کرد و تو را بر من گرامی ساخت فالحمدلله الّذی أکرمنی بک و أکرمک بی که تو هر بار مرا از حق بخواستی ، هفتاد بار من تو را از او خواستم و شگفتا که هنوز از شوق دیدار تو میسوزم و تو را آهی سوزان به فریادم ، فریاد از این درد که کس ندیدم به زاری خود ، فریاد از این سوز کز هجر تو در جان ماست کز حسرت حضرتت چندان أشک باریدم که به آب چشم خویش تخم درد بکاریدم و لیک اگر سعادت أزلی دریابم ، این همه درد پسندیدم تا دیده یک بار بر تو آید ومن آن دیده تا آن روز به بد دیدن ندیدم و چون من کیست که اینگونه سزیدم ، اینم بس که صحبت تو را أرزیدم ...
که صحبت تو کلام خدای جهان است ، کلامی  که دلهای عارفان را شفاء است ، أسرار آشنایان را ضیاء است ، جان های دوستان را غذا است ، درد درماندگان را درمان و دوا است که ما را به تو جز دیدار، جهانی نیست ، درمانی نیست ، دنیایی نیست ، دانیالی نیست چرا که خود فرمودی تنهایی خود را بکشید و ما را در این أمر فرمانبردار یافتی ، ما تنهایی خود بکشتیم ...
و به راستی که را بود از عهد آدم تا امروز چنین فضل تمام و کار به نظام ؟! عزّ سماوی و فرّ خدایی ! گویی در کنج دلم از تو چراغی ، بر غنچه لبم تو را نوایی ، بر روی سرم از تو سرائی ، در روح و جانم تو را جائی ، در این گیتی آوایی و در آن گیتی آوازی که مردت بی حاصل نیابید تو را ، سوز ابراهیمی کشید درد اسماعیلی را و مگر نه آنکه هر کس روزی گامی برای خدا برداشت ، آن گام وی را روزی فریادرس شود و آن روز امروزست ...
که دلی دارم پر درد و جانی دارم پر زجر ، درمانده ام نه از تو و لیک درماندم در تو که من اگر هیچ غائب باشم ، گویی کجایی و چون به درگاه آیم در را نگشایی؟ گویی نماینده جهانی و بهم آرنده ضدّانی حال آنکه جز تو هیچ نیست حتی پر کاهی
هر چند که عموم خلق را تخفیفی است و ندایی ، أمّا أهل خصوص را نیز قهری است و نه صدایی ...
لاجرم ایشان را عوضی باز دهیم تا بدانی که در این درگاه حجاب نیست ، بند نیست ، منع نیست و لیک دستوری بر مناجات مدام هست ، درد هست چنانچه خواهی ، پس اگر قرب خواهی ، از این لطیف تر بشنو که هر که آراسته أدب نباشد ، شایسته صحبت نیز نباشد و آنان که أرباب تخلیط اند و أحوال سقیم دارند و آرزوهای محال کنند ، مؤمنان را نیز چون خود میخواهند و مرا به خود می خوانند زین روی مرا غم زیستن است هنوز !
و
 تو صدای بلندشان را نمیشنوی ، صدای إعتراف آنان را به ربط ، صدای فقر جلی شان را ، که در لحظه لحظه نبودنت ، نهفته است پس اگر از ایشانی ، دوست را وفاداری بر دل نگار و اگر نه از ایشانی ، تو را رفتن با دوستان چکار؟
که آدمی را میان آتش چه جای بازیست ؟!
اینک با ما همنفس شو در إظهار درد انتظار، در گشاده که یار آماده و منعی نه و اگر بُعد میخواهی بر سبیل رخصت ، تو را رخصت و خشمی نه ، اینست غایت کرم و کمال لطف و حفظ سنت وفاء و تحقیق معنای ولاء که ما این نامه به تو فرو فرستادیم و در آن رازی بنهادیم که این راز هم نیاز است و هم ناز ، امروز نیاز است و فردا ناز ، امروز رنج است و فردا گنج ، امروز باری گران است و فردا روح و ریحان ، امروز رکوع و سجود است و فردا وجود و شهود !
و سوگند به عروس دریایی که تو ای حبیب أزل و أبد به اندازه یک پلک برهم زدن هم غائب نبوده ای که من تو را ندیده دلتنگم که تلخی فراقت مرا به نماز صبر کشانده است و دیگر از هبوط نمیترسم وقتی با تو بودن شرط وجود بهشت است، اینک به من بگو در کجا جویمت إی ماه دلستان، وقتی قرارگاه منست جان دوستان، منی که جز فنا حاجتی ندارم، آیا تو را در آتش بجویم؟
آتشی که معرفت است و از آن سردی و سستی برنخیزد به من بگو تا فتح کشور عشق ، تاوان عمر غارت شده ام را از که پس گیرم ؟!
 لینک به این مطلب

‌أنا قتیل العبرات

3 دی 1389

آفرین خدا بر آن جوانمردان باد که در هر چه گویند و در هر چه خواهند ، اول نام دوست برند و از او گویند و با او گویند که با هو ، خو کرده اند و با او آسوده اند ، کز نام دوست بوی دوست می آید  و از حدیث دوست راحت جان فزاید که چون پرسید إسمت چیست؟ ما نیز گوییم : هو و چو پرسید از کجا می آیی؟ گوییم هو و گر بگویید چه میخواهی؟ خواهیم گفت : هو
 
و اکنون به تکرار آن جمل نیازی نیست که دل را رازی است از یار تا داماد صاحب دولت که باشد و نعمت وصال که را افتد ؟!
که هستی رمز دوستی است و خطابی است سربسته با عاشقان از پا افتاده ، چه ، اول راز با عاشقانست و آخر نیاز با آشنایانست و میانه ناز با عارفانست که از راز عاشقی تا نیاز آشنایی هزار منزل راه هست که آشنایان را فرود آرند فی جنّات مهر و عارفان رو فرود آورند فی مقعد صدق و إمروز چون این توفیق رفیق من شد که من آن تو باشم ، تو نیز من باش ، گستاخی بکن ، چرا هستی تو خجل ؟ ظاهر شدی ، سخن شدم ، پیدا شدی ، دیده شدم ، دیده شدی ، نهان شدم !
 که وعده ما ، بازی نبود و سخن ما ، مجازی نبود ! تا به کی وعده و وعید و ناز و نعیم ؟ تا به کی ماه را به دو نیم کنی و معجزات عرضه کنی؟ تو را چه بانگ بلند و چه راز باریکی؟ چه شب روشن و چه روز تاریکی ؟
که جهان از روز پر است و نابینا محروم که از نبود پس بوده ، پیوندی نباید که شاید تو را همنامی هست و لیک همسانی نیست و مرا نیز که داند که مرا تو دانی و تو و تو را نداند کس که تو را تو دانی و دانیال بس ! کز راز دلم ، جملگی آگاه تویی و أندر دل من بگاه و بیگاه تویی ، گر یک نظرت چنان که هستی نگری ، نه بت ماند ، نه بت پرستی ، نه پری !
که مابقی در دلشان کژی است و چفتگی و خداوند ما هست و بودنیست که آن که راندند ، آن روز راندند وعلّت در میان نه  و آنکه خواندند آن روز خواندند و وسیلت در میان نه و حکم ما را برد از میان نه ، و بر آن مزید نه ، تا بدانی که این کاریست رفته و و بوده ، فکیف إذا جمعناهم لیوم لا ریب فیه ، پس کاری بکن یا که نه ، ساقی را بگو پیاله ای درد ، در حواله ام ریزد که من بی حضور أشک ، حیات را فاقد حقیقت می بینم ، من کشته أشک هایم ، أنا قتیل العبرات ...

حقیقت دارد هستی ؟!

30 آذر 1389


حقیقت دارد هستی ، که بر جنازه قطعه قطعه ما ، اَسب های تهمت را میتازانی؟!
و شگفتا از أدب تو ، که با دیدن
سرخی گلوی إسماعیل از غصّه آب شدی ، حال آنکه اینک در کنار حجر إسماعیلت ، 
آرام آرمیده ای ، پس نگاه کن و ببین که در خیمه رباب چه خبر است !!!
ببین
طفل شش ماهه را که چگونه دست و پا میزند که قربانی معشوق گردد !
به خدا شرمسار حسینم که إسماعیل من زنده بماند و روز به روز رعناتر شود و
علی أکبر حسین ، به بابا بگوید :
پدر مرا برگیر و به میدان ببر ، مبادا کز قطار میگساران جا بمانم ...
 و تو جبرئیل ، فرشته آب ، برای خاموش کردن آتش إبراهیم ، آیا آبی برای لب های تشنه کودکان نینوا آورده ای؟!
حالیا که آتش نمرود کجا و شعله سوزان این صحرا کجا ؟! آن جانبازی ما کجا و این عشق بازی او کجا ؟! 
که کار عشق از
حسین بالا گرفته ، أکبر و أصغر فدیه شدند و آتش بر من گلستان شد ، وای بر من از این رسوایی ! 
که إی کاش این شعله ها مرا میسوزاندند که این آتش نمرودی در برابر شعله های آتش عشق او ، تنها جرقه ای است نهانی !
و چه خوب کردی نمرود که مردم را از سراسر کشور جمع کردی تا شاهد این عشق بازی باشند ...
و چه بد کردید کوفیان ... !  سلام علی آل یاسین

چشم زخم بندگی

25 آذر 1389

خداوندا ، چشمان عالمی ، چشم به بندگیم دوخته و من هراسان از چشم زخم به بندگیم هستم که چشم به بنده نوازیت دوختم ، هرچند قامت بندگیم چندان هم رعنا و خوش قامت نبوده که شایان چشم زخمی باشد أمّا همین میزان بندگی را نیز به زحمت به چشمت آورده ام که به رنجی بسیار إنسان شده ام ، ذکر میخوانم و إن یکاد به بندگیم ‌‌إلصاق میکنم تا در أمان باشم و باشد ، من و بندگی ، از گزند إبلیس و إبلیساسات و إحساسات و بگذار مرا مجنون بخوانند که به راستی مجنون توام ، مجنون تو ! 
و چه عاقلانه جنونی است مجنون معشوقی چون تو بودن که این ذکر و جنون از چشم غیر دور و به چشم تو نزدیکم میکند  
و در آن ذکر برای من و عالم من ، جز شرافت و عشق چیست ؟!

از درد و نه از محبّت تو

20 آذر 1389

أمان از وقتی که دل به دست و پای عقل بیفتد ، مگر به این زودی ها آدم را رها میکند ، باور کن تا وقتی حرف خودش را ثابت نکند ، از پای نمی نشیند ، دست کم این دل وامانده تو که این گونه است که من وقتی با تو صحبت میکنم خیالم با خیال نورانی تو راحت میشود و هستی را امیدوار زندگی میکنم ، أصلا میدانی از همان اوّل که تو را دیدم فهمیدم نگاه تو با دیگران ، زمین تا آسمان فرق دارد أمّا مدّتی است در دشتستان دلم سؤالی کاشته شده که راز این زبان تلخت چیست که گاهی ، بیشتر از گلوله های تفنگ من ، این حرف های توست که  قلب را پاره میکند ...
البته شاید اینها گفتنی نباشد ولی میگویم چرا که در سوگواره زیررفتن إسلام زیر خاک ، بنام موعظه و إرشاد ، سخت است ماندن و خواندن و دیدنِ خود فروشی و تبانی چوپان و گرگ از گلّه رعیت إسلام ، که هر روز ببرند و هر روز زخمیانی بر جای بگذارند و منادیان حقیقت را با دست دوست به دستیاری دشمن نابود سازند ...
زین روی از تو میخواهم أندکی از حریق قلبت را در جانم بریزی و بارقه ای از شعله عاشورایت به شبستان روحم أفکنی تا ما نیز روشنی و روشنگری بیاموزیم ک
ه اکنون نه پای ایستادن دارم و نه دست نوازش و اگر می روم هستم وگر نروم نیستم ومن إسمم را گم نکرده ام پاسدار سیّد علی ام و غلام آن ساقی که در تمنّای برادر سوخت ، در خواهش حسین آب شد و در باران یکریز أشک کودکان غرق شد ....
آه ، که چقدر إنتظار کشیدم تا ستاره ای بر زمین فرود آید تا شاید قصّه وفاداری کوفیان را روایت کند ، کوفیانی که نامه وفاداریشان هزار بار به دوازده رسید ، همه لابه و خواهش و با نشان خونین سرانگشتان که وفاداری تا مرگ را نشان میداد و إمروز نیز خاطرات تار و أندوه بار این دوازده شوم ...
 
که اینان مرا میخواهند وگر مرا بیابند شما را رها خواهند کرد ...
و تو إی همه ما ، إی همه من ، إی همه عشق ، إذن میدان میدهی به بیماری که از آینده گسسته و حکایت از تباهی گذشته ها دارد ، بیماری که هوش دارد ولی بهوش نیست ...
 وه ! که چه هوش ربایی ، چه محبوبی ، چه محجوبی ، چه شیرینی ، قافله قافله دل می ربایی و گره از قلب ها میگشایی ، ایستادی و نشکستی ، برخاستی و ننشستی تا عاقبت یافتی آن کیمیایی که چند سالیست در پی او هستی ، اکنون او با پای خود به پیش تو آمده است ، خاک أرزانی ما باد و أفلاک گوارای تو که اگر تو نبودی بی تو هر که باشد ، عاشقی نمی داند ...
و من همین جا نزدیک تو خوابیده ام ، زیر آسمان سیاهم که تمام ستاره هایش در این زمان که زمانه را غروبی است بی طلوع ، تو را نشانم می دهند ، بی شرکت ... 
و مرا چه باک که لبخند روشنت ، طلوعیست بی غروب که لبخند تو مثال خورشید است ، نه ؛ که خورشید لحظه ای از لبخند توست که تشریف تو عج بر این إرتفاع نا راست قامت ما بسی بلند است و من دوست دارم چنان خواهم که چنان خواهی زیرا تو بسیار چنان بوده ای که چنان خواهم ...
 
که چه بخواهم ، چه نخواهم تو را باید بخوانم ، تو را إی علم عشق و إی معلّم عشق ...
و إی ترین ترین خلق خداوند برترین « فرشته بانو» که اگر در عشق و عاشقی اینچنینم ، هرگز شگفت نیست که معلّم عشق تو مرا معلّمی کرده است ، أفسوس که قدردانان را قدردانان زمانی پدید آید که دیر است و إنگار که  محبّت بی جان شده است و سالهای قحط وفاست ... 
 
صبرم ، آب دهان إهانت را تاب می آورد ، دیرت نشود !

( تعداد کل نوشته ها: 255 )
<<    1       ...       45       46       47       48       49       ...       51    >>