X
تبلیغات
رایتل

یوسف گمگشته باز آید به کنعان

7 دی 1396

می بینی می خواهی نمی رسی می میری، وه که عجب کاریست کار دوستی،

یکی سوخته و در کنعان دلم گمگشته، دیگری کشته و در میدان عشق شهید گشته،

یکی در میانه راه نهان گشته و دیگری در شب وصال جمالش گل کاشته،

حال آنکه ما این راه ها همه در پی تو رفتیم و با تو عهد محبّت بستیم،

هر که تو را خواست خواستیم و  جز تو از دیگران  عذر خواستیم

با آنکه خود بهتر دانستی هر چه در عالم از دوستنانند همه در آرزوی نگاه مایند

ولیکن این ماییم که خواهنده ی تو ...

همه در جستجوی مایند و این ماییم که در انتظار تو

که دیگران از در آمدند و ما از دیوار ، دیگران گل آوردند و ما دل ،

دیگران از زمین آوردند و ما از آسمان ، دیگران گفتند و ما ثابت کردیم
دیگران از تو  خواندند و ما از تو نوشتیم

دیگران تو را دیدند و خریدند و ما تو را ندیده شدیم خریدار

اکنون ما را بگوی چگونه ثناء تو خوانیم که بیایی؟! به روز خوانیم یا به شب؟!

بلند خوانیم یا که نرم؟! عیان خوانیم یا که راز؟!

آهسته گوییم یا که به آواز؟! روزی چند شمریم تا که شاید، تو بیایی ؟!

آه ، اف بر این چشمها که دیدن ماه برایش ممکن باشد و دیدن تو ناممکن!

#هفت دی96 : باور کن حتی قلمم دیگه به حرف قلبم نیست،

تا میخام بنویسم «دوستت دارم» میگه بگیر بخواب اون که دیگه نیست

یک بار ولی برای همیشه

1 دی 1396
یک بار ولی برای ابد

دل اسیر نگاهت و جان در بند چشمانت گرفتار
آنکه گفت دوری فراموشی آور است بنده ای هست بی احساس

که من فراموش کردنت هرگز نتانم ولیکن چه میتوان گفت

وقتی حتی قامت این قلم هم  از دوری تو شکسته و حیران ...

پ ن: چراغ های شهرم را به خاطر تو دوست دارم پس برای یک بار هم که شده در آینه ات تو باش!

لا هو الا هو

28 آذر 1396

لا هو الا هو

قل من حرم زینه التی أخرج لعباده … [أعراف 32]
بگو چه کسی زیبایی را بر بندگان خدا حرام اعلام کرده؟!

هر چند کلام دل به سمع چشم فقط توان شنید

ولیکن این جمال توست که بی بصر هم توان بدید

که من، بی همه توانم باشم و بی تو نه ،

با همه دوست هستم ولی جز ترا محال است دوست بدارم

که در مذهب عشق، دین آن است که ماه را به مرادهم رساند

غیر این باشد هر دینی از بت پرستی بدتر است

پس از هر راه که آیی و به هر وجه که بنمایی

و به هر اسم که گرائی، از تو دل پس نگیرم

و دست طلب جز به دامن تو نیفکنم

که مرا در هر شکستت بند است و در هر بریدنت پیوند!

پی نوشت: فصلی که وصل ندارد پاییز نیست، جمالی که ادراک را مغلوب نکند عشق نیست
و تو ، زیبا هست جمالت ، آرام  هست صدایت و چشمانت اما که زندگی است!

ابراهیم هم باشم

24 آذر 1396

ابراهیم هم باشم

روشنای روز سایه سیاه دارد و سیاهی لیل، نور قمر

و این یعنی بدون درد هجر، درک لذت عشق امکان ندارد

که تا بوده همین بوده آنچه حکایت نمیشود با اشک روایت میشود

تا از چشمان تو خوانده شود و چه زیباست این اشکها

وقتی محبوب تو سکوت تو را میخواند

و أصلا مگر نه این که دواء کل محب حبیب اوست؟!

پس در آخر این شب و هر شب اگر از عاشقان نیستی

از مستغفرین باش ،  اللهم انی أتوب إلیک من هذا العشق

 که ابراهیم هم باشم چون تو نگاهم نکنی آتش میگیرم از این هجر
اما تو، اینکه حبیب تو مُرد یا حبیب تو رفت،

داغ کدام یک برایت سخت تر است بر دل؟!

پ ن:دوستم دارد ولی نمی تواند با من بماند، مردم شهر من اینگونه عشق می ورزند!

در نهایت، عشق

16 آذر 1396
در نهایت،  عشق

در این مدت که تلاطم امواج دل، کشور کنعان را بر من شورانیده است

و خناجر معشوق با حناجر قلبم الفت گرفته است

و آهوی ضعیف شیر قوی را مجروح ساخته است،

نه شیر که دل خلیل شاه را هم مبهوت ساخته است

ماه را همچنان دلیل حضرت سلطان می خوانم تا چرخش تند این قمر،

جز بر وفق مدار دلم ساز نشود که معشوق من چون به دلبری پردازد اعجاز کند

و لیکن چه سود که دود چهره ی خورشید را تاریک نمود تا این نبی شهید نگردد

چه، درد مرگ یکی است و اسباب آن بسیار،

آنکه با شمشیر معشوق نمیرد لاجرم مرد نیست هیهات !

اکنون ای عشق ، پیکار فرو گذار چون همه ی تیرهایت را انداخته ای

و ای دل ، چشم فرو ببند چون رخ زیبارویانت را رو کرده ای

که تو نیز اگر بسیار بمانی نمانی !

آخر این دلبر را چگونه دلبر شایسته نامیدن باشد که دلش با دل ما نسوخت؟

پ ن : گفته بودم تو نباشی میمیرم ، عشق زخم است ولی زخم را بر مرده دردی نیست ...

( تعداد کل نوشته ها: 140 )
<<    1       2       3       4       5       ...       28    >>