X
تبلیغات
رایتل

خون سیب

29 بهمن 1396

سیب و سیگار

سیب و سیگار و یا هر چه که با سین شروع می شود
همه بهانه است برای آنکه به تو بگویم چقدر دوستت دارم !

پ ن : ولی تو با سیگاری بر لب جان دادنم را فقط تماشا کردی ...

سفرنامه فراق

22 بهمن 1396
تنها مرگ بی بازگشت است
عاشق نه تو باشی که ندانی رنج هجران چیست!
او که شبی بیدار نبوده رنج بیداری چه داند 
وز درازی شب بیداران چه خبر دارد؟!
عاشق اوست که در آرزوی یک لحظه وصالست
گاهی خندان، گاهی شادان ولی دردلش همیشه با غم و أحزان است ،
عاشق، خسته زعدل تقدیر و گاهی آلوده به کفر و طغیان است،
اینست که مقرّبان درگاه عزت و ساکنان حضرت غیرت ،
انگشت تحیّر به دهان تعجّب گرفته اند 
که چه شگفت عشقی است کز خاکیان برآمده 
بی شک اگر أحسن الخالقین خداوند است، أحسن المخلوقین ایشانند
که ایشان تا داغ خسار به رخسار خود نبینند، دست از معشوق خویش برنگیرند،
اینک ای چشم و چراغ من و ای میوه دل و جانم
مرا طاقت نباشد که تو را بدین صفت بینم ...
اگر تو را غمی است، غم خویش با من بگوی تا تو را درمان سازم،
اگرغم تو حشمت دریاست ، دریا را برایت مهیا سازم
وگرمراد تو دنیاست چندان که تو را اندیشه است دنیا
به تو رسانم
وگر خصمی داری بگوی تا به صوت جلی از تو دفع کنم
که من آنچه دوستان در کاغذ می بینند بر صفحه دل تو ببینم و بخوانم،
من ازغم دل تو با خبرم، چندی است که رخسار تو را زرد می بینیم
و باطنت را پر ز درد، مرا بگوی رخسارت زرد چراست و باطنت پر درد چرا؟
که ما را دل و جان از بهر تو بیقرار شد ، اندوه دلم یکی بود ، به غم تو هزار شد
عشق از سینه ام بیزار شد که این دردی است 
که درمان وی تنها همان کند که درد نهاد
پس صبر کن تا همان کس که این درد نهاد شفا فرستد، 
صبر کن تا انتظار به سر آید و درخت امید به بار نشیند ، 
شب هجران به پایان رسد و نسیم صبح وصال بردمد
أیها السائل عن قصتنا، لو ترانا لم تفرق بیننا،
فإذا أبصرتنی أبصرتها و إذا أبصرتها أبصرتنا ...
که مؤمنان چون نامه دوست خوانند بر بصرشان بصیرت افزاید
که قدر و عزّت نامه دوست  تنها دوستان دانند!
پس هر که را امروز در سرای فناء ، انس جان او نامه من باشد،
فردا هم در سرای بقاء توتیای چشم او، لقای من باشد
اکنون ای خواص اهل احساس شما هم اخلاص کنید،
از کنگره عرش تا دامن فرش معطر و معنبر کنید،
آن دوست ما را از خواب بیدار کنید و از قول من او را بگویید:
روز عمرم را شب آمد، بهار جوانی ام در گذشت ، گل رویم زرد شد ،
چراغ دلم خاموش گشت ، حساب عمرم فذلک شد،
از بس روز شمردم ماه به آخر رسید، نه کمالی ماند و نه زیبایی ...
آخر تو چگونه معشوقی که پیش از او، آن ما و بی ما بهره او مانی؟
خیز بیا جانا تا مرا بینی ، من منتظرم ، بی من چه نشینی؟!
پ ن: فقط برای آنکه یک یوسف از دنیای او باشی فرسنگها طی طریق کنی، همه را ببینی و او را نه؟!

چشم هایش

12 بهمن 1396

چشم هایش

نه تو کمتر از یوسفی و نه من کمتر از زلیخا ...

کنعان را کتمان نمیکنم، یوسف را دوست دارم ولی نه به اندازه تو!

دل نوشت: آنکه رفت تو بود و آنچه ماند ماه!

تا زلیخا بخرد این دل بی سامان را، برگرد و در حق من پیراهنی کن ...

اعتراف

8 بهمن 1396

سخت تر از ندیدنت آنجاست که در خیابان، محل کار و هر جا که فکرش را کنی
هستند کسانی که شبیه تواند، مثل تو می خندند، مثل تو راه می روند

و  حتی سیگار هم می کشند تا مرا دلتنگ تو کنند ،

بدتر از آن ولی وقتی است که ...

همان ها که مثل تو نفس می کشند مثل تو می خندند

آنقدر شبیه تو نیستند که مرا عاشق خودشان کنند...

آن طور که من عاشق تو شدم، عاشق تو بودم، عاشق تو ماندم !

یا دورتر یا نزدیکتر

6 بهمن 1396
یا دورتر یا نزدیکتر

 من تو را به یاد خواهم داشت و فراموش نخواهم کرد

داستان روزی را که عاشق چشمانت شدم

و مگر من چه میخواهم جز آرزوی شنیدن صدایی که برایم بخواند:

این تو و این هم عشقی کز دوری اش صبر نمیتوانستی ( سوره کهف آیه 82)

( تعداد کل نوشته ها: 140 )
   1       2       3       4       5       ...       28    >>