X
تبلیغات
رایتل

سوره نیلوفر

3 اردیبهشت 1390

    

 
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیم
 
به نام خداوند آرام دل غریبان و نزدیک به آمال شرّ دشمنان تا ندانند که هست که هرگز جز این بشارت ندیدم تهدید آمیغ تر!
 

 إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ
و ما به تو آفتاب عطا کردیم تا خاک را میزبان ستارگان کنی ، پس کورترین بینایان زمین را سلام دهید
که زهرا ظهور کرده است از آسمان به زمین تا سرخ کند چون خون  دل عاشقان را ، زرد کند چون زر روی زاهدان را
اینست که صد هزار ابراهیم را به آتش شهادت میسوزانند و با رمز یا زهرا به دوزخ ولایت می افکنند ...
تا تنها یک ابرمرد عج را به نعت لطف در دایره دنیا آرام دهند !
 

 فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ
 
سوگند به ستاره ها که دوستت داریم و مهریه مادر آب های جهان را پاس میداریم و میدانیم که بارش خونهای عاشقانه در کجاست ؟ اشک در کجا پنهان است ؟ ثانیه ها در کجا آرام اند و شبنم پاک روی کدام گل زیباست ؟
که ما ، در مرور چشمان آسمانی توست که بارها مرده ایم و بازهم چون کشته عشق به تقلید از لبان توست که آه میگوییم ...
 
و همیشه و هر شب ، یکصد و بیست و چهار هزار ستاره را در برابرت به سجده می اندازیم !
 
 إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الآبْتَرُ
 در این دنیای پهناور در جستجوی تو بودیم إی چشمان خسته ، ای یوسف سنگدل ، ای پسر فاطمه ،  آرام تو را می جستیم
و با خود حدیث عشق تو را زمزمه میکردیم ، پس خیز بیا جانا که خانه آراسته ایم بس با ناز و راز تا تنها تو را تسلّی باشیم که ما علی اللهی هستیم و تنها تو را می پرستیم و بر جانشینان تو سجده میکنیم که مابقی أبترند و مطرود یار !
اینک آفتابا اگر در سایه ما کجی بینی آنرا عین استقامت ما بدان ، چه راستی ابرو در کجیّت است و راستی کمان در کجی !
اینست که دوستان ما دائما کارشان دیوار کشیدن است به کجی ، فنحن أیضا دوستان خود را با نیلوفرعذاب خواهیم کرد و منطق آه مادر س را بیان خواهیم کرد و هم چشمان خود را در امواج رنگارنگ نیایش مادر رها خواهیم کرد و همزبان با او شهادت خواهیم داد که آفتاب یکی است نور یکی است راه یکی است عشق یکی است و آن او هو ربّ العالمین خداست !

تفسیر سوره حمد

18 بهمن 1389

بسم الله الرحمن الرحیم ،  بنام حضرت عشق ، جهاندار دشمن پرور به بخشایندگی و نوازنده دوستان خود به خاصّگی ...
که ما نیز در گرفتیم بنام هو ، بسوختیم به یاد هو و آغاز کردیم بنام هو ، پس بیدار باشید تا بگوییم ، بشنوید پند که میدهیم ، بپذیرید حکم که میکنیم که خلیل ننگ ندارد بنده خاصّ خدای باشد ‌‌إی ترسایان که فرق است میان بنده ای کز روی آفرینش ،
اسم بندگی بر وی افتاد و میان بنده ای که از روی نواخت و لطف این نام بر وی افتاد ...
الحمد لله الربّ العالمین ، ستایش نیکو و ثناء بی شرکت ، تنها سزای توست ، ما را بگوی کلامنا در عشق تو هست یا نه ؟
زبان ما به یاد تو هست یا نه ؟! حال آنکه دولت من آنست که مذکور توأم ، ور نه در ذکر من ، مرا قیمت چیست ؟!
 مالک یوم الدّین ، همه فانی اند و تو باقی ، همه مقهورانند و تو قهّارانی ،  مایه هر سودایی ، راحیل هر غوغایی ...
پادشاه رستاخیزی و روز شمار یوم الدینی که پس از آنروز ، دیدار تو میعاد همه خواهد بود ...
گفتم همه ؟! همه تو بودی و کس نبود ، کس نماند و تو هستی ، همه هستند و تو نیستی؟!  یا لیت شعری ما فعل هستی ؟!
ایاک نعبد و ایاک نستعین که یار آن دارد که چون تو یاری دارد ، کار آن دارد که با تو کاری دارد ، او که تو را در جهان دارد هرگز کی تو را وا گذارد؟ عجب آنست که او که تو را دارد از همه زارتر میگدازد که ما نیز تنها جمال تو را میشناسیم ، وگر زاریم در تو زاریم  وگر نازیم به تو نازانیم که مست مهر از جام تو ، مائیم ، صید عشق، در دام تو ، مائیم!
اهدنا الصراط المستقیم ، إی سزای کرم و ای نوازنده عالم ، نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غم ، راه بلد ما باش به راهی که به نواخت خود نهادی ایشان را و نیکویی کردی ایشان را که همه تو بودی ایشان را که اگر تو میگویی فریاد از دست شیطان ، ما نیز گوییم  فریاد از حضرت رحمان و خوانیم : أعوذ بالله من الله ،  که تو دوستان را به خصمان مهمان کنی ، خود بیمار کنی و خود بیمارستان کنی ، درمانده کنی و خود درمان کنی ، از خاک ، آدم کنی و با وی چندان إحسان کنی 
و به فردوس او را را مهمان کنی و لیک تا خوردن گندم با وی پیمان کنی ؟! حال آنکه خوردن وی در غیب پنهان کنی !
آنگاه او را به زندان افکنی و سالها گریان کنی ؟!  گوئیا که تو  جبّاری و کار جبّاران کنی ، خداوندی و کار خداوندان کنی ، من ندانم چرا تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی؟!  حال آنکه دوستان را زخم خوردن در کوی دوست نیکوست ...
صراط الذین انعمت علیهم ،  إی یوسف کنعان پنداشتی که فراموشت میکنیم ؟!   حال آنکه نسیمی دمید از باغ دوستی ،
دل را فدا کردیم تا تو را یافتیم ، یک نظر کردی ، در آن نظر، ما بودیم که بسوختیم و گداختیم ، بیفزای نظری این سوخته را  غرق شده را ، که می زده را به می مرهم بود که عطاء ما مختصر نبود و کرامت ما در حق سوختگان ما سرسری نبود !
که در دل ،  این ماییم که تولّای تو داریم و بر دیده ، ماییم که  تقلای وصال تو داریم ، فاصبر لحکم ربّک فإنّک بأعیننا ...

غیر المغضوب علیهم و لا الضّالین ، آه از قسمتی کز پیش من رفته و فغان از گفتاری که رأی مستی گفته !
چه شود اگر شاد رویم یا که آشفته ، منی که سال ها بر من گذشته و هنوزم بر توأم نایافته ، بر هزاران خوان نشسته ام
ولیکن هنوزم بر خوان توأم گرسنه ، هزاران لباس پوشیده ام ولیکن هنوزم بر تو برهنه !
که إبراهیم  ، طمع از خاک بریده ، بتان را شکسته ، دل از همه بر گرفته ، هستی همه در سر دریافته ... 
و هستی تویی کز پیش من رفته ، نه از سوختن آه کرده و نه از کشتن ناله ، کم تقتلوا ناوکم نحبّکم ، یا عجبا کم نحبّ من قتلا !

( تعداد کل نوشته ها: 32 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7