X
تبلیغات
رایتل

جامعه شناسی غدیر و ابتکارات نبوی

21 خرداد 1390

 سپاس آن ذات بی همتا را که نام مبارک علی علیه السلام را بر صدر کاینات نوشت تا خلقت انسان بی آغاز و انجام نماند و سلام بر علی علیه السلام که ابتدای عشق و منتهای عاشقیست. کاش در این نورانی ترین لحظات زندگی ( ایام عید الله الاکبر ) با باران مداوم حضورش این عطش بی پایان را به پایان برساند که تنها عشق او شایسته تسخیر دلهاست.

اقتلوا یوسف

9 خرداد 1390

 تو را می جوید

بنام من که خداوندم ، تابنده أنجم بر مخاطب خاصّم ، میدانم و می بینم ، از دشمنان شماتت و از دوستان حمایت !
و لیکن از هر دو، این منم که بی نیازم ، با این همه ، بنده آن بنده ام که بر جانش آتش از عشق افروزد ... 
دل دهم بر آن چشمی کز فراق یار قطره ای اشک فرو ریزد ،
جان و دل نثار کنم دل شده ای را که قصه دل شدگان گوید و مستمعی  که غصه ماهرویان شنود ...
وه ، چه قصه ای شیرین تر از یوسف دلها ، قصه عاشق و معشوق و داستان فراق و وصال !  

پس بشنو از من اگر درد زده ای که سوختگان باید سوز سوختگان چشند ، حسرتیان باید حسرت دلدار برند که :
یازدهمین پسر یوسف بود که هیچ عزیزی بعزّ او نرسد و هیچ فهمی او را درنیابد و هیچ دانایی قدر او نداند ،
کآن روز که تخم درد عشق در دلهای آشنایان پاشیدیم بشریتش به جنس خود نمودیم و حلقه دار ارادتش به حلق یعقوب آویختیم
و تو یوسف می بینی و یعقوب نمی بینی ، لیلی می بینی و معشوق نمی بینی ، تو مجنونی میدانی و عاشقی نمیدانی !
تو از خلق و آدمی بیرون از تن ظاهر چیزی نمی بینی ، اینست کز کوی حقائق و راه مردان دور افتاده ای ،
هفتاد سال در منزل خاک مانده ای و هرگز قدم در ولایت عشق ننهاده ای که بیرون آیی ، 
پایبند صورت حنفی گشته ای و هرگز عالمی بر صفت سماع ندیده ای ، چه ، حقیقت آفتاب سماع آن نبود که بر صحرا و برلسان گرگ یوسف جلوه کرد که سماع منم و آنچه میگویم از نداء قدیم  بارگاه جبروت ،
و از یادگار روز میثاق یعقوب با برادران ، آنگاه که فرمود : اوصیکم بتقوی الله و بحبیبی یوسف ...
اما بدا پسران یعقوب که چون از دیدار پدر غائب گشتند ، در تدبیر قتل یوسف شدند و جملگی گفتند : « اقتلوا یوسف »
و ما أدراک ما یوسف ؟ که وی چون پاره ای راه برفت ، رنجور گشت و گفت : ای برادران تشنه ام ، مرا آب دهید ...  

برادران کوزه آب بر زمین زده ، شکسته ، پس یوسف بدانست که کربلا آغاز شده ، بگریسته و زاری کرده ...
و از پس برادرانش همی دویده ، عرق از پیشانی گشاده و اشک از دیده روان ، پای آبله کرده میگفت :
ای برادران آل ابراهیم ، نه این بود عهد پدر با شما از بهر من ، نه این بود به شما امید پدر من و ایشان همی می شنیدند ... 
ولیکن او را همچنان به رنج تشنگی و گرسنگی میداشتند تا تلف شود تا آنگه که از ایشان نومید گشت و از رنج سفر خسته و بیهوش گشت ، پس یک از برادرش بر وی مشفق گشت ، سر یوسف کنعان بر دامن گرفت و نالان و رنجور گفت : یا یوسف صعب است این کار که تو را پیش آمد و من عظیم رنجورم که با تو چنین کردیم ، یوسف به هوش آمد و گفت زینهار که من خود دانسته بودم که من اهل غمگینانم و از خاندان محنت زدگان ، لکن گفتم باشد که محنت من از بیگانگان بود ،
کی دانستم و کجا گمان بردم که محنت از برادران برم ؟
پس آنگاه بزارید و بنالید و باز گفت : ای پدر از حال من خبر نداری و ندانی که بر فرزندت چه می رود ، برادران کز حال وی به رحم آمده بودند از کشتن وی بگذشتند ... 
و او را به چاه فرو گذاشتند و لیکن چون به نیمه چاه رسید ، دست او را رها کردند تا بمیرد یا غرق شود و لکن ربّ العزه او را به قعر چاه رسانید و در میان آب سنگی قرار داد که یوسف بر آن سنگ نشیند و هیچ رنج به وی نرسد ...
ثمّ چون از سر چاه بازگشتند گفتند ، اکنون که پیش پدر رویم چه حجّت آریم و چه گوییم ؟ پس مثنوی شیطان باز کردند و قصه شبان و موسی خواندند و اتفاق کردند بزغاله شبان را بکشند و پیراهن یوسف به خونش آلوده کنند و پیش پدر دربرند و بگویند یوسف را گرگ بخورد و این پیراهن آلوده به خون نشان ماست ، یعقوب که به انتظار ایشان از خانه فرسخی راه بیامده و بر سر راه یوسف دلها بنشسته بود ، برادران را بدید چه گریان و عجب زاری کنان ، پس بر خود بلرزید و گفت : چه رسید شما را ای مسلمانان ، یوسف زهرا کجاست ؟      لینک به این مطلب در سایت آفتاب

اشک و عشق

27 مرداد 1389

حقیقت این است که ما این دنیا را عشرتکده حساب می کنیم و منزل خویش می شناسیم و این است که رنجها را نمی فهمیم ، ما داده ها را املاک افتخار می دانیم و این است که با داشتن ها سرخوشیم و با از دست دادن ها سر به زیر . جالب آنکه با این محدودیت و با این دید میخواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد مباحثه کنیم و میخواهیم در کلاس اول و در روز اول این کلاس ، تمام اسرار فیزیک عالی را یکجا کشف کنیم و می خواهیم با این دست شل ، این بارهای سنگین را برداریم و معلوم است که می مانیم که تا خیال میکنی که توئی و تنهایی ، اینهمه اشک است و رنج !
اما آنجا که می یابی او شروع کرده و او تو را خوانده و این دعا و خواندن تو از اوست ، آنجاست که به امن میرسی و به جای وحشت و اضطراب از رنج ها و اشک ها به سپاس و حمد میرسی ...
به بیان دیگر این درست است که من عطش دارم و آب میخواهم اما آیا این عطش از آبی که جلوتر نوشیده بودم و امروز کمبودش ، احساس عطشم را بر انگیخته ،  نیست ؟
که پیش از این که من عطش داشته باشم ، او آبم داده است و حتی این عطش نیز دلیل وجود اوست ، پس این اوست که شروع کرده و اوست که مرا خوانده و دعوت نموده است و من مثل کوردلی هستم که خودش را در آینه می بیند و می گوید من فقط خودم را می بینم پس نور کجاست ؟
آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمی دیدی چرا که از نور ماندن تاریکی است و در نور ماندن کوری که باید با نور نگاه کرد نه آنکه به نور نگاه کرد که کسی که به خورشید نگاه کند کور خواهد شد. با این دید است که در می یابیم آنچه تا دیروز عشق ما بود ، امروز نفرت ماست و آنچه تا دیروز امید ما بود امروز ترس ما ، فی المثل همین انگشتری که در دست من و توست وشاید  یادگار عشقی کهنه ، اگر به این شهود رسیدیم و برخود نظارت کردیم ، می فهمیم  که با همین انگشتری که در دست داریم میتوانسته ایم خلقی را نگهداری کنیم ، می توانستیم با یک گذشت ، درس گذشت ها و انفاق ها و درس ایثارها بدهیم و نداده ایم ، می توانستیم با همین انگشتری یا حتی با مقداری از نان و غذایمان که زیادیش را در سطل زباله می ریختیم برای خودمان دوستهایی تهیه کنیم و با پیوند آنها به کارهایی برسیم و دگرگونی ها و انقلاب هایی ایجاد کنیم !
مگر کارهای بزرگ چگونه انجام شده و مگر سرداران بزرگ از کجا شروع کرده اند ؟
که با همین مرور و تمرین است که نیازهای ما از سطح انگشتر و آش و جاش و در و دیوار بالا تر می آید و نیرو و قدرتی در خود می بینیم که نه به خود که به تمام خلق میرسیم و حاصل غروری میشود که در ما می نشیند که نه اینها که تمام بهشت در ما شوری نمی آورد ...
چنانکه در مقامات استاد مطلق عرفان آیت الله سید علی قاضی طباطبایی ره نقل شده که میفرمود :  تمام نگرانی و ترسم این است که در بهشت نتوانم نماز بخوانم ؟ و ایضا کلام مولانا الحسین ع : إِنّی أَحِبُّ الصَّلاةَ
در نظر داشته باشیم کسی این کلمه را میگوید که پس از تجربه ها از هر معبود و از هر پناهگاه و از هر تکیه گاه ، ضربه ها دیده باشد و رنج کشیده باشد که مادام که تو خود را مذنب نمی بینی و حتی معتقدی که طلبکاری ، از خود بیخبری و در خویش غروب کرده ای که ما ضربه ها و دردها و اشک ها و رنج ها را می بینیم ولی برآن می شوریم که نمی دانی اگر هستی تو و عمر تو برای او نباشد به ناچار مصرف بت هایی خواهد شد که تو برای خودت گرفتی و برای آنهاست که سوخته ای پس این اوست که تو را ادب میکند و از این بت ها میکند و ضربه میزند پس الهی ضربتی دیگر ...
 
 لینک به این مقاله در سایت آفتاب

( تعداد کل نوشته ها: 8 )
<<    1       2