X
تبلیغات
رایتل

رؤیای داشتن تو

18 دی 1396

رؤیای داشتن تو

پ ن: سخت ترین لحظات عمر زمانی است که چشم چیزی را بیبیند که دل باور ندارد!

نظرات (6)
طهورا
18 دی 1396 ساعت 17:58
سکوت را نوشته ام، فقط صدای دل شنیدنی ست...
پاسخ دانیال:
دست بر دلم مگذار که دست بر روی هر دل گذاشتم دلبر دیگران شد و رفت
نفس حق شنیده ای که مراد میدهد چیست؟! پس بدان که آن دل خلیل است ،
که اگر حتی پیرزن شوهرمرده به من بگوید دوستت دارم در کمتر از یک ماه بختش باز شده
شوی رشید پیدا میکند و باز مرا رها کرده، تنها میگذارد و میرود ...
باور نمیکنی لیست زیر را ببین و البته امتحانش هم برای همه مجانی است!

http://danyalir.persiangig.com/baner/asami.jpg
قلب خندان
18 دی 1396 ساعت 19:58
کاش گاهی هم از پروانه ها یادی کنیم
پاسخ دانیال:
شاپرک عشقی بود که پر زد و رفت ...

http://danyalir.persiangig.com/baner/shaparak.jpg
قلب خندان
18 دی 1396 ساعت 21:41
سخت ترین لحظه را برایم با زیباترین جمله رقم زدی!
آری درخاطرم میماند که
"قندیل تندیس قطره هایی است که تسلیم جاذبه نشدند"...
اما دلم، دلم.. دلم
پاسخ دانیال:
http://danyalir.persiangig.com/baner/146.jpg
قلب خندان
18 دی 1396 ساعت 22:58
دلامونو گرم کردیم به کیبورد سرد...
پاسخ دانیال:
وقتی تو را دلگرم نمیکند حضور دیگران
تنهایی با همه سرمایش دلچسب تر است
بارون خورده
18 دی 1396 ساعت 23:27
"تو"
از تمام جهان؛ فقط "تو"
پاسخ دانیال:
http://danyalir.persiangig.com/baner/147.jpg
س
19 دی 1396 ساعت 15:25
http://danyalir.persiangig.com/baner/146.jpg

این شعر، شرح آن تصویر بالا است:

یک شبی پروانگان جمع آمدند
درمضیفی طالب شمع آمدند
جمله میگفتند:«می باید یکی
کاو خبر آرد ز مطلوب، اندکی»
شد یکی پروانه تا قصری ز دور
در فضای قصر جست از شمع نور
بازگشت و دفتر خود باز کرد
وصف او برقدر فهم آغاز کرد
ناقدی کاو داشت در مجمع مهی
گفت:«اورا نیست از شمع آگهی»
شد یکی دیگر گذشت از نور در
خویش را بر شمع زد از دور در
پر زنان در پرتو مطلوب شد
شمع غالب گشت و او مغلوب شد
بازگشت او نیز و مشتی راز گفت
از وصال شمع شرحی بازگفت
ناقدش گفت:«این نشان نیست ای عزیز
همچو آن یک کی نشان داری تو نیز؟»
دیگری برخاست می شد مست مست
پی کوبان برسر آتش نشست
دست درکش کرد با آتش به هم
خویشتن گم کرد با او خوش به هم
چون گرفت آتش ز سر تا پای او
سرخ شد چون آتشی اعضای او
ناقد ایشان چو دید اورا ز دور
شمع با خود کرده هم رنگش ز نور،
گفت:«این پروانه درکار است وبس
کس چه داند؟این خبردارست و بس»
آن که شد هم بی خبر هم بی اثر
از میان جمله اودارد خبر
تا نگردی بی خبر از جسم و جان
کی خبر یابی ز جانان یک زمان
پاسخ دانیال:
http://s9.picofile.com/file/8316295900/148.jpg

ممنون استاد سعادت یار
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.