X
تبلیغات
رایتل

باز آی و دوست آی

19 اسفند 1390

عطش دیدار

انسان را از آن سان انسان گفته اند که انس با چیزها گیرد پس اگر صحبت اهل دل ، انس انگیز است ، کتابت نیز شورانگیز است و اگر خطاب ، سبک دوست باشد تا مخاطب دو آید لاجرم کتاب گران باد است و مخاطب بر آید ، چرا که طبع لطیف ،

معدّ حصول معرفت است و قوّه خاسره حیوانی به حکم عدوان و دشمنی با لما جهلوا آنرا بر نخواهد تافت .
و لذا این همه حدیث و کوشش ما برای آنست که سرّ حق گویا شود و هویدا ، پس باز آی و دوست آی تا چنان مست محبّت خدای خویش شویم که مردمان مست دنیایند و بعد از این دیوانه سازیم خویش را پروانه وار و خود را بی فکر به آتش اندازیم تا هستی مان در هستی ذکر سوخته شود و هذا معنی القول : لا یکمل ایمان الرجل حتی یقال انه مجنون ...
فأیضا شایسته است هر کسی نعمت ایمان و اخلاص و عشق و پرستش یافت ، کربلا را در خود آماده باشد که زر اخلاص تنها در این خلاصی صافی شود ، چه ، آدمی در دنیا پا در آفتی واقع است یا در مخافت آفتی در امن چرا که روح آدمی عرشی است و نفخت فیه من روحی و جسم او فرشی که تن از خاک است و خاک سکون و آسایش اقتضاء میکند ،
و لیکن دل از افلاک است و آسمان جنبش و حرکت ، لذا قال مولانا علی ع : أنا بطرق السّماء أعرف منکم بطرق الأرض ...
پس اگر ناقلات قدسیه بر وی غالب است و همّت او مصروف و معطوف بجنّت اعلی است ، جسم او رنگ روح می گیرد
و اگر ناقلات جسمیّه بر او غالب است و تعلّق قلب او به امور سفلیه باشد ، تن روح او نیز رنگ جسم می گیرد
و چون جسمانیت بر مردمان غالب است و قلیل من عبادی الشکور، گناهان جسمیه را چو سرق ، قتل ، فتن و غصب و ... عظیم می پندارند وبالعکس گناهان دل را بچیزی نشمرند ، چرا که وی گرم اندیشه کارهایی است که مبنی بر حیاتست ،
و در اندیشه نفس حیات اصلا نیست ، اولئک کالانعام بل هم أضلّ ...
حالیا
انصاف باشد که محبت آن طرف باشد و خاک تن بر دل ما مستولی ؟!
و شما ای دوستان الهی و هر کس که گوش شنیدن پند دارد بداند : این دوستی رابطه ای است علوی که از آسمان فرا گذشته تا جماعتی دست بدان گیرند و إرتقاء به سماء کنند و نه چون ابناء طبع با احادیث لهو کام خود شیرین کنند که هر کس گرفتار ناموس این جهان است از حزب شیطان است فأما در مقابل این جهان بیگانه که محض ظلمت و کثافت است ، خداوند ما از یگانگی و محبّت آن حضرت شمعی افروخته که انوار آن همیشه لامع و درخشان است تا دل بی گمان نشود که محبّت اسمی است که وی را مسمّی نیست و خوشا به حال شمع وجودش که خورشید در برابرش شعله ای است که به آسمان در گرفت ،
 چه ، تا لذّت انس دوست چشیده ام وحشت در جهان نیافته ام که اگر به سوراخ سوزنی رفتیم آنرا بگشادگی دل آسمان یافتیم
و اگر بر زمین افتادیم بر زمین نماندیم وگر به هر تاریکی نگاه کردیم آن را روشن تر از روز دیدیم  ،
و اگر چه در اندوه و دردیم هنوز ، یقین می دانیم که آخر شاد گردیم که اگر دردی هست درمان نیز باشد ،
و چون خاری هست ریحانی نیز باشد ، خلاصه این که مطلوب و مکروه را همه محبوب یافتیم ،
جز حضرت من ، که مدتی هست ما نیز در طلبش سوخته ایم و چشم به راهش دوخته ایم ...
 
لینک به این یادداشت در سایت آفتاب 

نظرات (76)
ثنائی فر
20 مهر 1389 ساعت 15:00
کوشش ما برای آن است که سر حق گویا شود و هویدا ؟
از سوختن گفتید و هستی نداشته ام را ...
و آتش انداختید به جانی که در ره جانان مست و دیوانه و نیست شده
همت مان را که اگر همتی باشد نه مصروف بهشت
وای اگر جنانم آرزو باشد
درد را تا مبدا و مقصدش اوست عسل بل شیرین تر از است و درمانش نخواهم
وای اگر هستی مان که اوست آغازش و پایانش در هستی اش سوخته شود چه شود
کوشش ما برای آن است که سر حق گویا شود و هویدا ؟
یا حق
پاسخ دانیال:
از جنانت نمی پرسم ولی جهنّم را دیده ای ؟
که خدا را عشقا عشقا می پرستیم ؟
که خدای من و تو ، خدای این جهان و آن جهان یکیست
و من اعتراف میکنم تمام آنچه در باب عشق از ما خواندی
همه لافی گزاف بود و من خدای را نه به خاطر عشقش
و نه بهشتش که فقط از ترس و مخافت آن نار هول انگیز دوست میدارم ،
آتشی که موحشت آن علی ع را نیز شبی هفتاد بار بیهوش میکرد ...
وای برما ، اف برما ، خاک بر ما
aseman
21 مهر 1389 ساعت 18:23
منم غمی گریخته از دیار وحشی عشق

سلام دانیال جان ممنونم که یادی از وجود خسته ام کردی.
برای خودم عجیبه که خواب منو دیدید خوشحال میشم برام تعریف کنید من رو به اسم مردی از تبار باران لینک کنید ممنونم دوباره موفق وپیروز باشید منم لینکتون میکنم بدرود.

asa
پاسخ دانیال:
منظره الفاظت را جمال گشودم ، همین
مریم
22 مهر 1389 ساعت 23:11
سلام داداش دانیال
اسم من مریمه فامیلیم بزرگمهره
یا علی مدد
پاسخ دانیال:
و هذا دعاء للبریة شامل ، بزرگ بمانید ان شاء الله
قهرمانپور
23 مهر 1389 ساعت 10:49
سلام و دعای خیر استفاده کردیم انشاا...موفق باشید

اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرج مولاناابالصالح المهدی ارواحنا له الفداء
پاسخ دانیال:
نامداری از اوج به کمال
ثنائی فر
26 مهر 1389 ساعت 17:54
؟
پاسخ دانیال:
سکوت چرا ؛ بیا اینجا تا تشریفت کنم گل ها را ...
نیاز
19 اسفند 1390 ساعت 10:17
آدم چیست

آه و دم

آه از دمی که این همه ساعت طول میکشد

آدم چیست

رودخانه ای که نمی داند کجا خواهد ریخت

سلام
زیبا بود باز آی و دوست آی که تو دشمن باشی هم دوستی!
پاسخ دانیال:
من آن آدمم که آمدم به قدم افتقار و حالت انکسار تا دوست چه فرماید ؟
ر
19 اسفند 1390 ساعت 10:58
نثر بسیار زیبا و جان دار است.
بوی ریحان نیز که گسترد!


پاسخ دانیال:
اگر مشغله نداری و تنهایی با ما به وفا در آی که ما هم تنهاییم !
طهورا
19 اسفند 1390 ساعت 10:59
الهی فاسلک بنا سبل الوصول الیک و سیرنا فی اقرب الطرق للفود علیک و سهل علینا العسیر الشدید........

خوبه انگار از سال ۸۹ بودما
پاسخ دانیال:
امروز بنام ما قناعت کن و در نوشته ما نظر کن
که مشاهده دل برکت آسمان میخواهد ...
سایه
19 اسفند 1390 ساعت 11:40
دانیال عزیز از اعماق قلبم گفتی " باز آی و دوست آی"...

آدینه ات خوش خوبم !..
پاسخ دانیال:
اگر چون تویی خواننده این خطوط باشد ، لغو نگویم و جز او نگویم
مریم
19 اسفند 1390 ساعت 12:33
نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان سوی تو می دوند هان!
ای تو همیشه در میان
در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!
آمدنت که بنگرم، گریه نمی دهد امان...
ربی عجل لولیک الفرج
پاسخ دانیال:
شما گرد دل ایشان طواف کنید تا من جراحت ها را مرهم نهم ...
ریحانه
19 اسفند 1390 ساعت 12:39
یاد آوری:
چون خاری هست...ریحانی نیز باشد!!!
پاسخ دانیال:
برگرد و سلامی بکن که جز تو کسی بر ما سلام نخواهد کرد !
ریحانه
19 اسفند 1390 ساعت 13:47
سلام ...خوبی شما...خانواده خوبن؟!همه چی آرومه ؟!...
پاسخ دانیال:
خوبم ولی دلم برای جهنمش تنگ شده است بانو ...
یکی
19 اسفند 1390 ساعت 13:51
فدای ریحانه ی عزیزم
کاش دوباره طنزهای کلماتش را بیارد!
کجا از آسمان بهتر
پاسخ دانیال:
من هنوز عاشقانه می بینم شکست عشق را ...
طهورا
19 اسفند 1390 ساعت 14:32
و من هر شام این دل را جلا با اشک و خون دادم ٬که همراهی کنم شاید سواری را که با فرداست........

ای همیشه حاضر در میان ما با دلی بی قرار دیدمت .......ای چشم بینای خدا!در نوشته ها که نظر کردم جز دل ندیدم تمام آن چیزی است که گر طلب کنم به برکت رسیده ام.....

خوبی برادر زاده
پاسخ دانیال:
و لیکن عاشق تاب شنیدن آواز معشوق را ندارد و چون شنود بیهوش گردد
آنچنان که موسی لن ترانی شنید و از خود بیخود شد ، آیا بیهوش شدی ؟
هیچکس
19 اسفند 1390 ساعت 14:39
سلام عزیز
حرفی ندارم
بهره وافی و کافی بردم
سپاس
...
محترمانه دعوتتان میکنم برای
رفتی ...
پاسخ دانیال:
به این های و هوی ما نگاه مکن که دیگ کاسبان اگر میجوشد ،
از گرمی بازار خریداران است و لیکن تو اهل دلی !!!
تو را میبینم و در می یابم و لیکن خود را کمتر از آن میدانم که سخن کنم !
ریحانه
19 اسفند 1390 ساعت 14:42
استاد یکدونه ی من شما جون بخواید ..چه اینجا چه در آسمان شما،قول میدهم پرواز کنم...فقط میترسم اسیر سهمیه بندی سوخت بشم..موتور هواپیمام خاموش بشه!!
پاسخ دانیال:
اگر عشق ، مربی دل ناقابل ما شود ، با پای شوق رقصان
تا کعبه مقصود پیش خواهیم رفت ...
طهورا
19 اسفند 1390 ساعت 15:14
کاش بی هوش می شدم بی قراری می کند این دل چکنم؟
پاسخ دانیال:
هر روز چهار عنصر از عشق بر عاشق هجوم می آورد :
محنت در صبح ، ماتم در ظهر ، غم در عصر و اضطراب در شام
و لیکن نگاه معشوق درمان نیست که خود دردی دیگر است
چرا که این نگاه چهار چیز از چهار عضو عاشق را تباه میکند :
صبر را از دل ، هوش را از سر ، جان را از تن ، خواب را از چشم ...
حالیا مینگری حال ما را ؟!
نیاز
19 اسفند 1390 ساعت 15:28
دوست؟!

دوست! نمیدونم چی میخواد!
پاسخ دانیال:
دوست به گفته و ناگفته آشناست ، او تو را میخواهد ...
زهـرا
19 اسفند 1390 ساعت 16:30
چشم می بندم نباید جاده سرگرمم کند
چند کوه و آبشار ساده سرگرمم کند ،
راه را در شهرهای پر خیابان گم کنم
یا دهی آرام و دور افتاده سرگرمم کند ،
هم نباید کنج مسجدهای دنج بین راه
سجده سرگرمم کند سجاده سرگرمم کند ،
دل به راهی داده ام چون رود و شرمم باد اگر
برکه ای دل به ماهی داده سرگرمم کند ،
می روم چون آهوان از مردمان ترسیده ام
چشم آهوی کنار جاده سرگرمم کند
پاسخ دانیال:
افسانه فنا را تنها در نزد ما بخوانید که هر کسی آواز آشنا را نمیداند
بی هویت
19 اسفند 1390 ساعت 17:15
باز آی و دوست آی تا مست محبت خدای خویش شویم
منم به خاطر این برگشتم تا دوست چه بیند
ممنون که اجازه دادین برگردم
پاسخ دانیال:
در مراعات ما به دل کوشیدی ، پس چون با دل ما آشنا شدی ،
عزیزتر از جان ما شدی
مریم
19 اسفند 1390 ساعت 18:08
دلم برای جهنمش تنگ شده است!!!
سلام داداش!
غمگین نبینمت عزیز دل خواهری!
چقدر بی قابلم که از غم دلت بی خبرم! خواهر که نتواند سنگ صبور برادرش باشد باید سرش را بگذارد زمین و بمیرد
تو بخند شاید از سردی هوای بلاگستان کم شود
دلم از غم دلت، از بی خبری از دلت، چقدر آه می کشد
پاسخ دانیال:
شاید گناهکارم اگر ندانستم رسم زندگی با یار بی وفا را ...
نیاز
19 اسفند 1390 ساعت 18:32
کاش...

آرزویم اینست!
پاسخ دانیال:
و نباید فقط آرزو باشد اگر واژه عشق و پرستش را درک کرده باشی !
سعیده
19 اسفند 1390 ساعت 18:53
باید دوباره نه،چندباره خواند
پاسخ دانیال:
نخوان مرا تا نظاره گر پژمرده شدنم نباشی ...
سعیده
19 اسفند 1390 ساعت 19:18
دریا طوفانیست!؟!؟!؟!؟!
پاسخ دانیال:
دریا سونامی است ، دریایی که اگر نبود نه تو بودی ، نه من !!
ریحانه
19 اسفند 1390 ساعت 19:19
جهنم برای ما و شما گرم است!!!البته شاید هوای اونجاسرده که شما هوس جهنم رو کردید...مشهد هوایش بهاری یهاری است!!
شما دلتان یخ در بهشت میخواهد...درست گفتم برادرم
پاسخ دانیال:
نمیدانم عشق را کجا گم کرده ام ؟
نمیدانم در بهشتم یا در جهنم ؟!
نمیدانم به سوی کدام مقصد می روم ؟!
آه ... ای کاش میسوختم و میساختم
طهورا
19 اسفند 1390 ساعت 19:37
این درد به صدهزار درمان ندهم؟
پاسخ دانیال:
پس ، لا تقصص رؤیاک علی إخوتک فیکدوا لک کیدا ... یوسف 3
ریحانه
19 اسفند 1390 ساعت 19:54
این هوای بهار است که شما را عاشق کرده....نگران نباشید زود خوب می شوید..

امضا:دارنده ی مدرک آدم شناسی از دانشگاه هاروارد...
پاسخ دانیال:
کسی که تاریخ نور را با سرانگشت عشق می بافد ،
چه حاجتی به عبور از خیابان بهار دارد ؟!
طهورا
19 اسفند 1390 ساعت 20:37
برادر زاده غیبت خواهرتان موجه است؟
پاسخ دانیال:
میان خواهر و برادر دو زبان است ؛ زبان حال و زبان قال ...
دل ما هزار زبان دیگر داند به غیر از زبان قال
زهـرا
19 اسفند 1390 ساعت 23:22
مگه افسانه فنا واسه شما آوازی آشکار هست؟؟؟؟
پاسخ دانیال:
سرانجام راز دل فاش خواهد شد که چه هستم ؟!
بی هویت
19 اسفند 1390 ساعت 23:27
جان شما سلامت
عزیزتر از جان کجا بود
قرار شد اینجوری نگید
پاسخ دانیال:
لا یعرف العشق غیر العشق ...
نیاز
19 اسفند 1390 ساعت 23:30
گاهی خیال میکنیم فقط خیال میکنیم معنی بعضی چیزها رو میفهمیم و درک میکنیم،مثلن همین عشق و پرستش!

من تا همین چند ساعت پیش فکر میکردم درکش میکنم اما...
پاسخ دانیال:
بگو کدامین قصه از درونت را بخوانم ، تو بگو ...
سمیرا صحرانورد
20 اسفند 1390 ساعت 01:15
اقا خعـــلی خوب بود خعلی
یه لایک هم واسه مهندس گفتگو در تنهایی
پاسخ دانیال:
آنگاه که گفتم یار در کجا گم شد ، نوشتی خود را بیاب ؛ پیدا کن !
مهرداد
20 اسفند 1390 ساعت 07:50
عاشقان شادی کنید امروز روزی دیگر است



هر که را دل بر کند زین جام ، شوری دیگر است



از برای عاشقان خورشید شمعی بیش نیست



مهر عالمتاب باقی ، چلچراغی دیگر است



دل از این دنیا بریدن ، کار آسانی بود



هر که را مرغ دلش ، در فکر باغی دیگر است



آتش این عشق بر دل ، جز خراشی بیش نیست



آنچه با دل میکند آن عشق ، زخمی دیگر است



کوه خواهش ها نماند از شور فرهادیمان



تیشه هامان لایق ِ شیرین جهانی دیگر است



بهره ی دنیا نمی خواهد ، کسی که رفتنیست



چونکه او در آسمان ، در پی سودی دیگر است



ما به هیچ خلقی نگردیدیم رضا ، در این سرا



لطف حق در روضه ی رضوان ، رضایی دیگر است



(مهرداد)

درود بر دانیال عزیز
پاسخ دانیال:
این خدا که عشقی است ناگفتنی ...
سهبا
20 اسفند 1390 ساعت 08:44
سبحان الله !
هر چه می شناختم ، نبود و هرچه بود ، نشناختم !
امروز من آن شناخت پنداشته را ، به آب انداختم .
هر چه به من بود ، آن من بودم .
امروز گرفتم کی نبودم .
الهی !
درددانم ، دارو نمی دانم .
یا می دانم ، خوردن نمی توانم .
نیارم گفت این همه درد چرا بهره من ،
نه دست رسد به معدن چاره من !
ای فریادرس ما !
پنهان از خود ، در تو می زارم .
حجاب می بینم و کشف می پندارم .
و به حکایت بی خبران می آسایم .
و بر نیم نسیم باد شادی می پیمایم .
و خبر خود از دل ها می جویم و عیب خود ، در گام خود ، در راه می می پویم .
و به پنداره وادی باز می گذارم .
نه کس را از علت من نشانی ،
و نه این درد مرا به دست کسی درمانی ،
و نه جواب صواب ، و نه از عتاب ، جواب !

سلام برادر . روزتان شاد . غیبتم را ببخشید ! با نامه آمده ام عمه طهورای نازنین .
پاسخ دانیال:
هر که رسید دریافت ، هر که چشید هستی یافت ...
بی هویت
20 اسفند 1390 ساعت 08:56
درسته که لا یعرف العشق غیر العشق
این هم درست که عشق تویی نه من
پاسخ دانیال:
غم مخور که این آه دل تا آسمان صعود کرد و جز تو را نیافت ...
زهـرا
20 اسفند 1390 ساعت 09:23
سلام
صبحتون بخیر
آرامش در وجودتان تا ابد
پاسخ دانیال:
من در تلاطم سنگین اشک ، عشق را منتظر نخواهم گذاشت
و باز با تو سخن خواهم کرد ...
طهورا
20 اسفند 1390 ساعت 10:34
به سهبا نامه:
برادر زاده جان نامه ات به دلم نشست .امروز مثل نامه ی توام .

به برادرزاده دانیال:کمی راهنمایی
پاسخ دانیال:
ای کاش قلب فرهاد آن کوه را نمیکند
ای کاش لیلی ما دل را رها نمیکرد ...
ریحانه
20 اسفند 1390 ساعت 12:14
یعنی دانیال خان حال دلتان چطور است که امروز مشهد برف میبارد!!!!
چه کردی با این آب و هوا...تا دیروز بوی بهار تمام وجود ها را استحاله کرده بود و امروز. برفی شد...
قبله ی دل ها رو سوی شما دارد!!

تشکر نوشت:سمیرا جونم ممنون...
پاسخ دانیال:
یک دم نگاهم کن ، یک دم نگاه ای دل !
این التماس ها هم بر تو ، گویا ندارد حاصل ...
سهبا
20 اسفند 1390 ساعت 14:20
هر که نعمت ایمان و عشق یافت ، کربلا را خود آماده باشد که زر اخلاص تنها در این خلاصی ، صافی شود ...
که عشق درد و درمان دل است و دل افلاکی است و ذاتش ، جنبش و شور و مباد که یکدم فارغ شود از حرکت ... حرکتی از ظاهر خاک رو به علیای آسمان ... و کدام بال پرواز را چونان عشق ، یارای چنین همراهی ای هست با دل ؟!
پس خوشا دردی که درمانش هم دوست ، خاری که ریحانش هم اوست ، سوخته ای که سازنده اش هم یاد دوست و نام اوست ...
پاسخ دانیال:
به دنبال جایی برای فرود میگشتم ولی نیافتم
باز بیشتر جستجو کردم
در گوشه ای از آن گوشه های نگاهت
یک جای خالی برای من وجود داشت
ای کاش مینشستم !
سهبا
20 اسفند 1390 ساعت 14:21
"لینک به این یادداشت در سایت آفتاب "

آفتاب آمد دلیل آفتاب !!!
پاسخ دانیال:
بهترین حرفها را تو نحس ترین صفحه نوشتم
ای کاش فقط برای تو نامه مینوشتم !
ریحانه
20 اسفند 1390 ساعت 20:10
ی چند باری اومدیم ..نبودید...رفتیم!!

مشهد همچنان برف ریزان است!
پاسخ دانیال:
برفی برای قلبم از جنس هوا ...
سایه
20 اسفند 1390 ساعت 22:49
بی آی و دوست آی !..
پاسخ دانیال:
برای تو میخوانم حدیث نیازمندی های خویش را ...
نیاز
20 اسفند 1390 ساعت 23:36
قصه ی هزار و یک غصه را!

بخوان من سخت نیستم
پاسخ دانیال:
ناله هایم را نوازش میکنی ؟!
با زخم دلتنگی چه میکنی ؟!
مریم
21 اسفند 1390 ساعت 12:07
کجایی داداشی؟
خو نگرانم چیکار کنم؟
پاسخ دانیال:
سجاده نیازم باز است و رازم در پیشگاه دوست آشکار ...
هستی
21 اسفند 1390 ساعت 15:38
فرقـے نمـے کند !! بگویم و بدانـے ...! یا ... نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.: دلــــــــــــــم.....!!!
پاسخ دانیال:
سهم تو همان است که نباید ...
سهبا
21 اسفند 1390 ساعت 15:52
بیش از یک گوشه نگاه ، قسمتی از دلم به نام شماست !جایگاه شماست ، هیچکس حق ورود به آنجا را هم ندارد داداش کوچیکه ! آنوقت ای کاش می نشستید ؟؟؟؟!!!!
پاسخ دانیال:
باز هم فقط تویی که می پرستمت ...
سهبا
21 اسفند 1390 ساعت 15:55
ظاهرا تنها معبر تصویر خود جنابتان هست برادر ! راهنمایی می فرمایید ؟!

آهنگ سرایتان هم ....
خدا را شکر .........
پاسخ دانیال:
انعکاس تصاویر ، رنگ لحظه های توست
چرا که من توأم و تو تمام هستی منی ...
سایه
21 اسفند 1390 ساعت 16:00
خب یه خبر که می تونی بدی از خودت . هیچ جا نیستی یهو ...آدم دلش هزار راه می ره ...
پاسخ دانیال:
╔════════╗
║▀▄▀▄▀▄▀▄║
║▀▄▀▄▀▄▀▄║
║▀▄▀▄▀▄▀▄║
║▀▄▀▄▀▄▀▄║
╚════════╝
کیش و مات تقدیر شدم بانو
طهورا
21 اسفند 1390 ساعت 16:37
سلام برادرزاده خب این جماعت دست آویزان را تنها می گذاری نمی گی از عرش می افتند؟!
پاسخ دانیال:
در آسمان قلب من ، ستارگان غروب نمیکنند !
طهورا
21 اسفند 1390 ساعت 17:27
لیلی اگر لیلی بود دل را رها نمی کرد.
پاسخ دانیال:
فدایت شوم طهورا که حتی دوزخ هم در یقین نام بلندت ،
گدازه ای نخواهد داشت ...
سمیرا صحرانورد
21 اسفند 1390 ساعت 20:19
برف برف و باز هم برف اینجا هوا فوق العاده است
سال 90 داره حسابی از خجالتمون درمیاد

خواهش نوشت : قابل نداشت ریحانه جونم
پاسخ دانیال:
تو را به جان عزیزت زمستان را از خاطره ام بگیر ؛
هوای زمستان مرا میکشد ...
چرا کسی باور نکرد ؟!
زهـرا
21 اسفند 1390 ساعت 22:17
پاسخ دانیال:
وه چه زیباست ، دلواپسی های قشنگ تو ...
نیاز
22 اسفند 1390 ساعت 01:40
میسوزم و میسازم

سلام
پاسخ دانیال:
من بی تو همان ویرانه ام که دوباره آغازی نخواهد داشت ...
زهـرا
22 اسفند 1390 ساعت 09:42
پاسخ دانیال:
مکررترین خاطره تکرار شو ...
طهورا
22 اسفند 1390 ساعت 19:31
خدا نکنه برادرزاده !
هر جا که می روم از چهارده چراغ با خود امید و برکت روشنی خواهم ........
شمع می شوم ........مهرابش معجزه کند شاید....
پاسخ دانیال:
شمع برای سوختن تو کوچک است ...
آ
22 اسفند 1390 ساعت 20:31
سلام
شما عاشق بیدی؟
این سوال اولم رو نخواستین جواب ندین ولی این نوای قشنگی که اینجاست منو شَنده بار کشانیده اینجا میتونم ازتون بخوام معنیش رو برام کامنت خصوصی بذارین (حالا خلاصه مفهومش هم شد کافیه)
پیشاپیش دست شما خیلی ممنون
پاسخ دانیال:
عرفت معنى الحبّ ولا لسه محستوش ؟!
آیا معنی عشق را فهمیده ای و یا هنوز آن را احساس نکرده ای ؟!

احساس غریب حسیته مرّة ومنستوش
احساسی غریب که یکبار بیشتر احساسش نکردم
و از یادم نخواهد نرفت

قلبه سهرت اللیل عشقاله و ملئتوش ا
قلب او مرا بیخواب کرد ، عاشقم کرد و وجودم را پر از عشق کرد

أصله عیونى عوّدونى مایناموش
این است که چشمانم خواب را از یاد برده اند

شوف من کام سنه و أنا اهو زى ما أنا ، لسه فاکر حبّنا
اشتیاقی چند ساله ، من همانم که بودم
و هنوز هم فکر میکنم که عشقمون پابرجاست

کل یوم بشتاق الیک ، شىء غریب بیاخدنى لیک ،
اینست که هر روز برایت دلتنگی میکنم و برای دیدنت شوق دارم
گوئیا چیزغریبی در چشمانت مرا به سوی تو میکشد

ایوة جد بحن لیک ، نفسى اشوف عینیا دایما ادام عیناک
آری ، به راستی برایت دلتنگ میشوم و دوست دارم همیشه
چشمانت را مقابل چشمانم ببینم
سهبا
22 اسفند 1390 ساعت 20:53
خوشتان می آید دلشوره های مدام را ببینید , نه برادر بی رحم ؟!
پاسخ دانیال:
از آبروی ترانه ام بگذر خواهر ...
در قمار چشمان تو دیگر چیزی برای باختن نمانده است !
متین
22 اسفند 1390 ساعت 21:32
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش..

+خوبین برادر؟
پاسخ دانیال:
خوشا به حال من که همچو تویی هنوز با غریبگی هایم محرم مانده !
طهورا
22 اسفند 1390 ساعت 22:16
خب مشعل های پارک آب و آتش چطور است؟!گمانم خوب باشه چون باکتیبه های خلیل که در آن جا مزین است هم خوانی داره آ

پاسخ دانیال:
تبر را همچو ابراهیم به قلب سنگی غم زد
خدایا شکر عاقبت این زمستان هم رفت ...
طهورا
22 اسفند 1390 ساعت 22:33
لحظه شماری کرده ام تا این زمستان درآید ببینم در بهار و تابستان چگونه اید؟!
پاسخ دانیال:
خورشید را از یادمان برده بود ،
زمستان را میگویم ...
سهبا
22 اسفند 1390 ساعت 22:42
زمستان می رود و روسیاهیش می ماند برای ....
شکر خدا , امسال زمستان بر من هم سخت گذشت ! تا این چند روز باقیمانده چقدر نفس مرا بگیرد و پس ندهد !
باز هم شکر خدا ...

راستی عمه جان , پارک آب و آتش کجاست ؟!
پاسخ دانیال:
زمستان باشد یا بهار ، از فرقه ماندگارانیم
مریمی
22 اسفند 1390 ساعت 22:55
تا الان فک می کردم

وقتی دلم می گیره

نیستی!

ولی الان یادم افتاد..

تو وقتی نیستی...
دلم می گیره!!
سلام داداش بزرگۀ خودم
پاسخ دانیال:
قطره شوی فراموش نمیشوی !
جوجه اردک زشت
22 اسفند 1390 ساعت 23:06
سلام بر برادر حزب آسمانیم


انسان گرچه خو میگیرد اما یک وجه اش نسیان است وگرنه میدانست همین دیروز بود هبوط کردیم و نمی بایست دلتنگ نشویم وانگار آب از آب تکان نخورده است
اگر یار نخندد جهنم فرض است که آتش فراق هزارمرتبه سوزنده تراز جهنم است

سلام مرا به خدا برسانید
پاسخ دانیال:
نفس برای من جرم میشود اگر جز به یاد یار بیاید و برود ...
تو خود رفیق خدایی ، با تو میشود دوباره زیست
سهبا
22 اسفند 1390 ساعت 23:14
مانا و برقرار باشید همیشه برادرم ... و بهاری و سرسبز ...
پاسخ دانیال:
حتی بهار هم تابش نگاه تو را کم آورده است خواهر
نیاز
22 اسفند 1390 ساعت 23:25
حضورت کم هم باشد همین که عطرت در هوایم بپیچد مرا بس!

:)
پاسخ دانیال:
در نیاز بودنت خدا عجیب آشناست ...
طهورا
22 اسفند 1390 ساعت 23:34
به سهبا:
برادرزاده پارک آب و آتش در تهرانه و نمادی ست از ابراهیم در گلستان یه سفر بیا این جا با هم می رویم. البته بعد از زمستان بهتره (تابستان)
روزهایت همه آفتابی برادرزاده دانیال

پاسخ دانیال:
کاش آفتاب هم ، غباری از مهروانی تو را داشت ...
مریمی
22 اسفند 1390 ساعت 23:39
قطره؟
نه بابا ما از همون اول در برابر اقیانوس مهر داداش دانیالمون قطره ای بیش نبودیم کجای کاری آقا؟
قطره بودیم هستیم خواهیم بود
پاسخ دانیال:
مرا که رها میکنی دروغ در میان چشمانت موج میزند ...
طهورا
23 اسفند 1390 ساعت 00:04
الان آفتاب از خجالت آبم کرد
مریم اقلا یه چایی هیات بیار
پاسخ دانیال:
ای صدای گریه های تو آبروی لحظه های نفس کشیدنم
دلم تو را خوب میشناسد
طهورا
23 اسفند 1390 ساعت 08:45
الان این که گفتید من بودم؟
اگه یه روز از اشک سیلی جاری شد که این شکلک ها رو با خودش برد فقط این موند اونوقت درست می شه .(گمانم دوره رجعته دیگه)
پاسخ دانیال:
این اشک حکایتی است که هیأت زیباترین زخم را قریاد میکند ...
نیاز
23 اسفند 1390 ساعت 10:53
و چه زیبا مینویسی از دوست که اوست!

پاسخ دانیال:
و لیکن گل عشق در گلدان بی تابی های من دیدنی نخواهد بود ...
نیاز
23 اسفند 1390 ساعت 11:41
بی تابیت را تاب بیاور تو آئینه ی منی و یا شاید من آئینه ی تو!
پاسخ دانیال:
و طراوتی چون تو در گلدان بی تابی های من ، نادیدنی نخواهد بود
اسم نمیارم
5 فروردین 1391 ساعت 01:15
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوانی بی زبانی
که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هرکس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچ گاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هرکار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزی است که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم

یادم باشه دیگه اینجا نیام چون صاحب خونه از جنس مونث بدش میاد
مگه نه؟
ولی من یادم میره و باز میام
میام تا به شما یادآوری کنم هیچکس جز عشق واقعی ارزش غصه خوردن نداره
خودتون یادم دادین،مگه نه؟

پاسخ دانیال:
من غلام آنم که نفروشد مرا ...
اسم نمیارم
5 فروردین 1391 ساعت 23:42
خوش به حالش
پاسخ دانیال:
و لیکن همه رؤیاست ...
زهـرا
6 فروردین 1391 ساعت 11:19
امروز داشتم جواب کامنت رو تو ذهنم مرور میکردم یه دفعه یاد این افتادم
غلام همت آنم که زیر چرخ بلند
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
(درست گفتم؟)
پاسخ دانیال:
غم من از تنهایی است اگر بیقرارم ،
روزها حوصله ندارم و شبها چشم انتظارم ...
زهـرا
6 فروردین 1391 ساعت 23:15
بیقراری،تنهایی،بی حوصلگی اینا همه درمان داره.
باور ندارید؟
پاسخ دانیال:
در را که میگشایم درد با تمام وجود برایم آغوش میگشاید ...
سهبا
7 فروردین 1391 ساعت 23:26
برادر دکتر خوش تیپ من , چقدر اذیت میکنی خب ! ای بابا !
پاسخ دانیال:
بیگانه نیستم ولی هزاران هزار بار در من دلی به حرمت آشنا شکست
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.