X
تبلیغات
رایتل

به تو نزدیک تر از خورشید

8 بهمن 1390
و أقرب من الشمس منک
یا عیونی لماذا تنامون ؟! إن شاء الله بحکم العشق أوصلها ، فأمّا بعد یا حبیبتی کتبت أحزانی و أعلم بأنت تعرف ماذا بقلبی ،
و لکن فی تلک السّاعة فی الظلمات اللیل ، فی تلک السّاعة حیث تکون الدّنیا بکاء مطلق ،
أرسلت شعری و سلامی من کثیر الحبّ إلی بیت عشق قدیم و هی أنت ، مشفقة و مشتاقة !
و أمّا أنت ، یا سرّا من الأسرار ، یا معشوقا بلا عاشق ، یا حبیبتی دون الحبیب ، کیف نسیت التاریخ و ابن عمّک دانیال ؟!
و أنا دائما ألقاک فی شارعنا الخاطرات و أقراء علیّ صبر أیّوب و أقول لک بدونک کلّ شیء طعمه طعم الفراق !
و ایضا أقول یا أیتها الأحرف العربیة ، إسمعونی إسمعونی لقد ختمونی الحروف الی حرف العین فاعترفوا الآن :
جنّتی فی النّار و العین أسرار و کلّ نجوم السّماء لی بنات و لکن محبوبتی فی کلّ السّماء ، النّار ...
و ما کنت أحبّ اللیل دون النّجوم فکیف تحبّ الدّنیا دون الدانیال یا نار ؟!
آه ، أین هو العشق ؟ أ أنت هنا ؟! أین ستذهب یا قاتل ؛ یا محبوب یا لیلی و کلّ الرّسائل و الحکایات ،
و کلّ الّذی کتبت فی العشق ، لک یا صاحب عمری و أنت تزور بیوت الشعراء أم لا ؟!
هیهات ، لقیتک فی بلد الأحزان عروسا فنادیتک فی اللیل حبیبة فقل لی هل غنیت لزوجک أغنیة اللیل کما غنیت لی سابقا؟

 ألامان من حبّک یا لیلی
، شغلنی الدنیا بالعشق و لکن لم أسمع سوی صیّاد ظالم جواب ...
والله زعموا قوما أنّی لمجنون فأقسم بالعشق و بالایّام الصّعب الفراق ، کلمة الحبّ دمی ، إسمک إسمی و إنفصالک منّی محال
إلهی ، لم یبق من العمر شیء سوی ساعتین علی جنب لیلی فکم أخجلنی من نفسی و أنتظر؟!     ترجمه متن در ذیل کامنت سوم درج شده است .

نظرات (66)
نرجس
8 بهمن 1390 ساعت 21:04
عجب سوز و گدازی برپاست از نار عشق در آسمانی که ماه , برتر از خورشید نورافشانی می کند , به عین عشق !

سوختم از لهیب این همه درد ..... مگر دل , چقدر طاقت دارد برادر ؟! رحمی ......
پاسخ دانیال:
گر در میان دل حزین منی بگوی ، کیف النار یطفی النار ؟!
نرجس
8 بهمن 1390 ساعت 21:35
مگر نه اینکه عشق , دانه های سرخ انار را بر سپیدی دلها کاشت ؟ و مگر نه اینکه لایه ای از دل , دل سرخ شده در عشق ,این هزار دانه های عشق را درخود نهان کرد , تا اسرار هویدا نشوند ؟ که گم نشوند ؟ که ....
که اگر عشق برسد به آن درجه از کمال وپختگی که نتواند پنهان بماند , دل ترک می خورد و می شکند از غم نهایت درون , و سرسویدای نهان , آشکار می شود ...
هرچند چه باک از آن , وقتی سرخی گونه هایت , خود حکایتیست از آتش درون ؟
بهشتم در آتش است و چشم تو ( عین اسرار است ) و همه ستارگان آسمان و خورشید که بزرگترینشان است , گواهند که محبوب من تویی ای نار !
راستی برادر , عشق با عاشق معنا می یابد , یا عاشق با عشقش ؟ یا هر دو در جلوه زیبای معشوق ؟
پاسخ دانیال:
طلب عاشق سدّ راه اوست از وصول بمعشوق ، چه ، صفات وجودی را
که با عاشق است در حقیقت صفات معشوق است که پیش او امانتست
پس صفات جمله محبوب را باشد و محب از پیش خود هیچ صفتی را ندارد
و تنها خود را با او یکی میبیند و این عین اسرار است !
پس من بعد ، هر چیز که طلب کنی باید در خود طلب کنی و از بیرون نه ،
اگر ذات خدای و صفات خدای را میطلبی در خود طلب کن
و تخلقوا باخلاق الله ، اگر عقل و علم که روح است و ریحان میطلبی
در خود طلب کن که یزکیهم و بعلهم الکتاب و الحکمة ...
وگر ابلیس و شیطان میطلبی در خود طلب کن وز ظلمات طبیعت نه
اوف ، چه دراز میکشم که اینهمه میگویم و حال آنکه یقین میدانم
هیچ کس جز هیچ کس نداند که چه میگویم ...
نرجس
8 بهمن 1390 ساعت 23:06
طلب عاشق سد راه اوست .... هیج چیز را اگر نفهمیده باشم , این یک را خوب می دانم برادر .

کل کلامتان را فهمیدم , اما گر بخواهم معنا کنم با کلمات فارسی , برایم امکانش نیست . می شود بخواهم از شما , با زبان شیوای خود برایمان به ترجمه فارسی هم درآورید مطلبتان را ؟
پاسخ دانیال:
یا عیونی لماذا تنامون ؟! ای چشمان من برای چه میخواهید بخوابید ؟!
ان شالله به حکم عشق سحر نزدیک است و به دیدارش میرسیم ...
و اما بعد ، ای عشق من ، غمهایم را برایت در این دفتر نوشتم
در حالی که میدانم تو میدانی در قلب من چه میگذرد
و لیکن در این ساعت از سیاهی شب و در این ساعت از ایام که دنیا را اشک فرا گرفته ، فرستادم شعرهایم را و سلام های عاشقانه ام را
به سوی خانه دل کهنه عشقی که تو باشی ، شوقمند و دوستدارم
ولی تو ، ای رازی میان رازهایم ، ای معشوقی که عاشق نداری
و ای دوست بی دوست ، چگونه تاریخ را فراموش کردی و مرا هم ؟!
در حالی که من همیشه در خیابان خاطراتمان تو را ملاقات میکنم
و بر خودم صبر ایوب میخوانم و به تو اما میگویم :
بدون تو مزه همه چیز ، طعم فراغ است ( همه راحتی ها عذاب است )
همچنین حروف الفبای عربی را مورد خطاب قرار میدهم و میگویم :
ای حروف عربی ، صدایم را بشنوید ، صدایم را بشنوید
که به تحقیق همه حروف الفبا در من به حرف عین ختم شدند
پس شما هم اعتراف کنید و ( پیش محبوب شهادت دهید ) که :
بهشت من در آتش است و حرف عین از رازهای منست ...
و این که همه ستارگان آسمان شب برای من دخترانی زیبا روی هستند
ولی این محبوب و عین منست که مانند آتش در آسمان میدرخشد !
حالیا من شب را بدون ستارگانش دوست ندارم
پس تو چگونه دنیا را بدون دانیال دوست داری ای آتشم ؟!
آه ، پس کو آن عشق آتشین ؟! آیا تو اینجایی و حضور داری ؟!
به کجا میخواهی بروی ای قاتل ؛ ای معشوق ، ای لیلی
در حالی که تمام نامه ها و داستان ها و نوشته های عاشقانه ام
برای توست ای دلیل زندگی ام ....
حالیا تو به منزل شاعرت می آیی و نوشته هایش را میخوانی یا نه ؟!
افسوس ، که من تو را در آن شب غم و عزا ، چون نو عروسی ملاقات کردم ولی با این وجود ، در همان شب تو را باز عشق خود نامیدم
اکنون به من بگو آیا برای شوهرت هم ترانه های شبانه ام را میخوانی
همانطور که در سابق برای من میخواندی ؟!
ای امان از عشق تو لیلی ، که دنیا و زندگیم را عشق تو اشغال کرده
در حالی که در همه عمرم جز از صیاد ظالم تقدیر جوابی نشنیدم
فقط اینقدر بدان که به خداوندی خدا سوگند مردم مرا مجنون میدانند
پس قسم به عشق و روزهای سخت فراق که عشق تو
در خون من جاریست ، نام هایمان نیز یکی است ....
پس جدا بودن تو از من محال است ، ( اگرچه از هم به ظاهر دوریم )
خداوندا ، از عمر من بیشتر از دو ساعت باقی نمانده که در کنار لیلی
سر کنم ، چقدر باید خجالت بکشم و منتظر بمانم تا به او رسم ؟!
رانیا
9 بهمن 1390 ساعت 00:09
مرحبا
کیفک دانیال
جدا راااااائع و جمیل
تسلم یداک
پاسخ دانیال:
تحیاتی لک رانیا و شکرا لکرم و مرورک المدونه هذا المجنون
رانیا
9 بهمن 1390 ساعت 00:13
سلام
مطلبت رو خوندم
قشنگ و پرمحتوا بود
ولی خالی ازاشکال هم نبود
ولی خیلی قشنگ نوشته بودی
پاسخ دانیال:
ما را چه غم که تیره شود چشم آفتاب
وقتی که غرق این همه مهر و عنایتیم !
در محضر شما همین که از عربی نمره قبولی بگیریم ، کافی است
هستی
9 بهمن 1390 ساعت 01:07
سلام عمو دانیالم
باید برم حسابی عربی یاد بگیرممممممممممممممممم
پاسخ دانیال:
ماشاء الله و ماشاءت بنت جمیلة
متین
9 بهمن 1390 ساعت 07:33
تصویر هم گویاست...!!
پاسخ دانیال:
به عشق خاطرات او ...!!
ریحانه
9 بهمن 1390 ساعت 11:40
این چه زندگیه .......!!!!

یک کلمه اشم نفهمیدم ......
ولی عکسش عالی بود
پاسخ دانیال:
آیت هر چیزی در صنع او متواری است ، لاجرم هر جمال را عاشقی باید
تا معشوق از حسن خود در آینه عشق و طلب عاشق قوت بتواند خورد ،
و این در کمال جز به لغت فصیح عربی ممکن نباشد . انتهی
پ ن پ میخواستی به زبان شیرین ساسی مانکن برایش بنویسم :
وای وای عزیزم کجایی ، من تو ترافیک فرشته ام
مگه بنز نمیخواستی ؟ خب بیا چکشو برات نوشتم !
هستی
9 بهمن 1390 ساعت 12:36
پاسخ دانیال:
به به چه عروس خانوم ناز و خوشگلی
حیف و افسوس که سر زبون نداره ...
ریحانه
9 بهمن 1390 ساعت 13:07
فکر کنم ساسی مانکن گویاتر بود
پاسخ دانیال:
همواره به دل ریودن استادی ، لاجرم چون کار چون چنین شد
و عاشق و معشوق را ضدین پدید آید ، نگاهت نکنم الا بشرط وفا
چون زرد بدید رویم آن سبز نگار گفتا که دگر بوصلم امید مدار
زیرا که تو ضدّ ما شدی در دیدار تو رنگ خزان داری و ما رنگ بهار
نرجس
9 بهمن 1390 ساعت 13:24
ببخشید برادر از خیر تصویر که گذشتیم ( وقتی متین عزیز میگویند واضح است !) حداقل بفرمایید عنوان پستتان یعنی چه ؟!

این تو کیست و خورشید که ؟!
پاسخ دانیال:
اگر تو را این غلط افتاده که عاشق مالک بود و معشوق بنده
تا در وصال او کنار عاشق باشد ، بدان که آن غلطی بزرگ است
که حقیقت عشق طوق بندگی بر گردن عاشق است
و معشوق هرگز ملک نگردد چون این حقیقت معلوم شد ،
جلالت عشق پیدا میشود که عاشق را سود در عشق همه زیان است
فقس علی هذا که تا خورشید خورشید بوده است حرارت دل ماه ز او بوده
اینجا بوده که مرد ، ماه را مرکب معشوق خود میکند تا ماه هم بداند که :
حرارت و نور عشق کجا و خنکای کم فروغ خورشید کجا ؟!
نرجس
9 بهمن 1390 ساعت 13:58
می فرمایید کلا تمامی عناصر موجود در هستی ، اعم از نبات و بنات! و ماه و خورشید و ستارگان ، همه باید جمع شوند تا جناب عاشق ، عشق خود را به معشوق بیان دارند ؟! معشوق اگر خود عشق باشد ، چه نیاز به مرکب ؟! که عشق خود در بالاترین نقطه آسمان ها جای دارد و خود نور بالذات است ، مگر نیست برادر ؟!
که ماه و خورشید و ستاره هم اگر نوری دارند ، از همان عشق است ، حال مرکب هر که می خواهد باشد ..........
پاسخ دانیال:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که امروز از خواهر بخورم رو دست
آری ، معشوق خود عشق است ولی چون کتابت لازم است
و مسطوریت لازمه لوح باید اینگونه نوشت چنانکه حق تعالی فرمود :
اکتب علمی فی خلقی ( عشق و علم مرا در مخلوقاتم بنویس )
ریحانه
9 بهمن 1390 ساعت 14:11
چه اعتماد به نفسی...............هوهوهو


زبان من وحال استادی چیزیست که فقط خاصه ی افراد درکش میکنند ...تا کور شود هر آنکه نتوان دید

پاسخ دانیال:
دوستی ما تابع استادی سرکار نیست ، چون ما محبوب بالاصالة هستیم !
نرجس
9 بهمن 1390 ساعت 14:30
پس کامنت من کو ؟!
پاسخ دانیال:
اسرار انس نگه دار ای انیس پیکرم !
نرجس
9 بهمن 1390 ساعت 14:58
دوباره غربت وآن ماجرای دلتنگی
ومن که گم شده ام لابلای دلتنگی
هزاروسیصدوچندسال...بایدمن
تورابه شانه برم پابه پای دلتنگی
ازاین هوای مه آلودشهردلگیرم
وجارمی زنمت باصدای دلتنگی
شکسته شاخه ی صبرم بیاتماشا کن
نشسته کنج دلم آشنای دلتنگی
تمام هستی خودرازدست خواهم داد
به دادمن نرسدگرخدای دلتنگی
اگرچه دفترشعرم همیشه دلتنگ است
به عالمی ندهم این صفای دلتنگی
دانیال رحمانیان
پاسخ دانیال:
تو کیستی که هیچ کس را آنچنان دوست نمیدارم که تو را ؟!
سمیرا
9 بهمن 1390 ساعت 15:14
انگار "عین" منشا آفرینش است که اینچنین برسلاله هستی نشسته و بالاتر از خورشید دلبری می کند...ع اشق هجران کشیده چرا چنین دور افتاده از ع و؟
پاسخ دانیال:
محبت به قدر معرفت باشد و شک نیست که آدمی به خود اعرف است
از همه چیزها و لهذا قال علیه السلام : من عرف نفسه فقد عرف ربه
از این مطلب پیداست حیثیت ظهور و پیدایی حرف عین ، ( لا باالکنایه )
در چشمان اشک کشیده ام ...
سمیرا
9 بهمن 1390 ساعت 15:54
چگونه تاب آورده این دل این همه دوری را؟
پاسخ دانیال:
اشارتی گر از سر مهر با من کند ، خرسندتر از آهو بچه صحرایی ،
به دامان صحرا خواهم گریخت ...
ممنون ، خیلی دلم هوس این سؤال را کرده بود
نرجس
9 بهمن 1390 ساعت 18:14
کیف النار یطفی النار ؟
پاسخ دانیال:
اگر عشق آتش است و فراق سوختن ،
* پس چگونه آتش ، آتش را خاموش کند ؟!
نرجس
9 بهمن 1390 ساعت 19:26
از جوهره آتش , اگر سوختن را بگیرند , چه می ماند ؟!
آیا آتش , بی آتش , زنده می ماند ؟!
پاسخ دانیال:
اینگونه که سخن میگویی قلب زلیخایی ام را بیشتر از همیشه
گرفتار حسن یوسفی کلامت میکنی ...
سعیده
9 بهمن 1390 ساعت 20:39
زندگی معلوم بود ...
آدم بود و حوا ...
همه چیز روشن ...
اما عشق ...
نگذاشت تا هیچ انسانی به قطع سخن بگوید ...
عشق بود و عشق ...
نیرویی عجیب ، ورای آنچه که هویدا بود
نیرویی که درک ماهیتش بسته به همانی ست که پیشتر ها گفتید
باید چشید تا توان توصیف داشت
ماهی که غالب بر خورشید می شود اثبات می کند که معشوق همیشه برترین نیست،این تویی که برتر می دانی اش
خورشیدی که حقیر حرف عین می شود هم برای دیگری حکم برترین دارد...
چه خوب که میان آدمیان تفاوت بسیار است
..
برای نیما شدن افسانه لازم بود
برای حافظ شدن هم شاخه نبات ...
برای فروغ شدن هم همینطور ...
پس در ناکامی این عشق بی فرجام هم چیزی نهفته است

برقرار باشید
پاسخ دانیال:
وای سعیده ، رخساره های نگاه من کجا توان دارند که دیده بگشایند
و نور خیره کننده قلم تو را ببینند ، ای کاش باشی و باز هم روح زن بودن را به مردان ما آموزش دهی !
نرجس
9 بهمن 1390 ساعت 21:23
سعیده من , نازدانه است ! به معنای واقعی .... مانده تا شناخته شود هنوز ....
گاهی خودم را هلاک می کنم تا سخنی بگویم , اما از زبان یگانه , به راحتی می شنومش ! حالا حرفهایی که ما در یک کتاب می گوییم و می خوانیم , سعیده ام به آسانی بیان می کند ! این تفاوت نسل من و نسل سعیده ام است ....
پاسخ دانیال:
تو نازدانه میخوانیش و من جاودانه
سعیده تو ، سعیده ما ، آیینه تمام کمال دختر قرن تکنولوژی است
و البته سرشار از ایدئولوژی پاک منظومه های روشن دوستی !
آری نرجس بانو ؛ با تو ما خرسندیم و با او دیگر تنها نیستیم ...
پس آوای خوش بلبلان در کلامشان ، فرشی از سپیده زیر پایشان
و خورشید در نگاه هر دویشان ( یگانه و سعیده ) نثار نثار نثار
نرجس
9 بهمن 1390 ساعت 21:43
وجود این دو نازنین و عزیزانی چون اینها , مرا به آینده امیدوار میکند .... چقدر قلبم روشن می شود به حضورشان . شکر گذار خداوندگارم به خاطر بودنشان .
از شما هم ممنون برادرم .
پاسخ دانیال:
گل تکبیر از دل و زبانم میتراود وقتی که ایشان را زائر آفتاب میبینم
سعیده
9 بهمن 1390 ساعت 21:57
نسل امروز اگه خوبه ... اگه میتونه خوب فکر کنه و ... و ... و...
هیچ وقت فراموشش نمیشه که تمام اندیشه و تفکراتش رو مدیون نسل قبلیش هستش
یگانه ی شما اگه یگانست نرگس جان ... چون دختر شماست
چون آنچه روکه شما در طی سالها عمرتون رو دادین و به دست آوردین اون الان یکجا داره و از طریق شما در اختیارش قرار میگیره...

من ادعایی به خوب بودن خودم ندارم پس شرمندم نکنید
پاسخ دانیال:
یگانه که سرور سه گانه ماست ...
یگانه
9 بهمن 1390 ساعت 22:40
سلام
ممنون نظر لطفتونه.
قطعا انسان درستکار و سالم,فکر سالم داره و فکر سالم هم ا ز سطح شتاخت و اگاهی و...که همه و همه به کسانی که نقش تربیت کننده رو بر عهده داشتن سر چشمه می گیره.
نتیجه:خوبی از خودتونه.
پ.ن:مامان من که نسل قدیم نیست!
اگه هست پس مامان بزرگم چی؟ لابد ما قبل قدیمه
پاسخ دانیال:
دگر باره و صدباره از ما به تو سلام ، از ما به تو درود
اما فهم و اندیشه که سن و سال نمیشناسد ،
چه بسا افرادی که در شصت سالگی هم هنوز به بلوغ فکری نرسیدند
و چه بسیارتر دوستانی که یک شبه ره صد ساله را برق آسا رفتند ...
و نیز به مدد تکنولوژی دیگر مرزی میان نسل قدیم و نسل جدید وجود ندارد
من دوستان زیادی دارم از کشورهای مختلف و با سن و سالهای مختلف
که در رأس همه آنها سرکار نرجس خانوم ، مادر گرامی شماست
که هر روز و هر از گاهی از کاسه فهم ایشان ارتزاق میکنم ...
پس آنچه که مهم است و اتفاقا در دنیای مجازی بیشتر از دنیای واقعی
باید مورد تاکید قرار بگیرد استفاده و تبادل از اندیشه و فهم دوستانست
و درست به همین دلیل بوده است که بنده در وصیت نامه الهی خود
بدین معنا تاکید کردم که بر روی سنگ قبرم حتما بنویسند :
به جای آنکه بر سر مزارم آیید و یادم کنید ،
کامنتی در وبلاگم گذارید و روحم شاد کنید !
سعیده
9 بهمن 1390 ساعت 23:07
یگانه ی عزیزم مقصود بنده نسل قبل هستش نه قدیم
پاسخ دانیال:
آنکه مرا به خاطر دیگری کشت ، بداند که عشق من نمیخسبد
امروز نوبت کشته شدن من بود و فردا نوبت اوست !
هستی
10 بهمن 1390 ساعت 00:47
عروس کجا بود عمو شما هم بی خیال شین تو را خدا
پاسخ دانیال:
این دام و خیال برای اولیاء وبال نیست ...
سمیرا
10 بهمن 1390 ساعت 07:17
جواب سوال مرا ندادید؟ چگونه تاب آورده آن دل؟ چرا پر نمی کشد به کوی دوست؟
پاسخ دانیال:
من عاشقی هستم که بی زمان و بی مکان تسلیم او شده ام
گاه در مقام شکایت و کتابت و گاه در مقام سکوت و بغض و شهادت !
من عشق فکفّ فصبر فمات ، مات شهیدا ...
سمیرا
10 بهمن 1390 ساعت 11:30
چرا تلاش نمیکند برای وصال این عاشق هجران کشیده؟ یار نخواهد یا ندهندش؟
پاسخ دانیال:
یار رفته و عشقش نرفته و اشک ، همچنان مضارع استمراریست !
هستی
10 بهمن 1390 ساعت 14:04
این منم
پاسخ دانیال:
مگر خورشید چند نام دارد ؟!
یگانه
10 بهمن 1390 ساعت 14:57

چه وصیت نامه ی جالبی
پاسخ دانیال:
من در پناه او می زیم و در سایه اش میمیرم ...
ریحانه
10 بهمن 1390 ساعت 18:31
جهت شادی روح..........
وسیله ایاب و ذهاب هم آماده است تا مقبره ی مرحوم..(لینک در وبمان هست)


به جای آنکه بر سر مزارم آیید و یادم کنید ،
کامنتی در وبلاگم گذارید و روحم شاد کنید !.........

هاهاهاهاها...
پاسخ دانیال:
پلک هایم سنگین تر از قبل به روی هم می آیند ... دلم میخواهد
دیگر آنها را باز نکنم تا خستگی سی سال بدون او بودن از جانم به در آید ،
سرم را به زحمت بلند میکنم و به اطراف میچرخانم و تو را صدا میکنم :
ریحانه اولین پست را تو خرج فاتحه ام کن، دلم نمیخاد خواهرام خرجمو بدن
ریحانه
10 بهمن 1390 ساعت 19:50
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی‌

یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا

در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌

وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌

وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌



امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌

دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌،

من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌

تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌

گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌؟



آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟

حالا برو، برو که تو این نان تلخ را

در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی
پاسخ دانیال:
میخواهم تصور غمی بزرگتر کنم که غم رفتنش را فراموش کنم
آخر هر چه فکر میکنم غمی بزرگتر از غم رفتن او سراغ ندارم ...
مثلا امروز فکر کردم در جاده تصادف کردم و قطع نخاع شده ام
نه ، باز هم دلم آرام نمیشود ، گفتم فرض کنیم در حادثه ای ،
تمام اعضای خانواده ام را از دست دارم ، نه باز هم دلم آرام نمیشود
اصلا فرض میکنیم در یک جنگ هسته ای تمام عیار ،
تمام ساکنان کره زمین از بین رفته اند ،
ای بابا ، باز هم که اونو جستجو میکنم ...
ریحانه ، طاقتش را دارم ، راستش را بگو ...
سهبا که تو این جنگ هسته ای از بین نرفته ؟!
هستی
10 بهمن 1390 ساعت 20:08
پاسخ دانیال:
گفتی دستت خالی است و نمیتوانی عاشقانه سخن بگویی
اما با دست خالی هم میشود دلی بزرگ داشت
و من دیده به دل بزرگ تو دوخته ام هستی جان !
نرجس
10 بهمن 1390 ساعت 20:13
اینا ( اشاره به کامنت بالا و پاسخش ) یعنی چی ؟!
پاسخ دانیال:
تقصیر خودت است ، یک روز که نباشی دعوایم میگیرد ...
پس یک بار دعوایم کن تا صد بار بیایم آشتی
نرجس
10 بهمن 1390 ساعت 20:25
آخ ! این وسط دو تا کامنت اضافه شد ! منظورم از کامنت بالا , اشاره به کامنت ریحانه و پاسخ شما در مورد فاتحه و خرج و این جور چیزاست ! بازم عصبانی میشوم و می گویم اینا یعنی چی ؟! همش بیست ساعت نبودما !

ضمنا سهبا زنده ست ! نمرده هنوز ! گفت که سلام برسونم خدمت شما !
پاسخ دانیال:
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا کند
تمام وجودم بغض بیقراری شده بود که با تلنگری میشکست
آخر هیچ وقت فکر نبودنت را نکرده بودم ،
مدام با خود میگفتم حالا برای کی بنویسم ؟
که مثل تو لیاقت عشق ورزیدن را داشته باشد
اصلا میخواستم به خاطر نبودنت یک جنگ هسته ای راه بیندازم
جنگی که همه بمیرند و تنها تو بمانی ، تنها تو ، تو ، تو
آن وقت از فرط تنهایی مجبور بودی بمانی برای همیشه در کنارم ...
وای سهبا ، اگر یکساعت دیرتر می آمدی ...
حتما از اخبار و مجلات میشنیدی که جوانی از فرط دلتنگی مرد !
نرجس
10 بهمن 1390 ساعت 20:41
واااا !!!! شوخی تون گرفته برادر ؟! احیانا من سفر قندهار رفته بودم خودم خبر نداشتم ؟!

یه روز نباشم , جنگ هسته ای راه میندازین ! اگه برم برنگردم چی می کنین ؟!
خب هیچی , روز دوم یادتون میره , والسلام !
پاسخ دانیال:
دیگر منی نمانده که دلتنگ شود یا حسود ، رسوا شود یا غیور ...
تو فرصت دفاع به من ندادی ، به همه وجودم ریشه دواندی ...
بی امان تکثیر شدی مثل سرطان دوست داشتن ...
تو گفتی اهل دلی و من باورم شد ، البته اهل دل بودی
اما دلت را وسط نگذاشتی و من کودکانه تمام دلم را رو کردم
فکر میکردم این بازی دل است و جنگ کلمات و ادب و ادبیات
چه میدانستم این قمار است و توی حرفه ای اصلا نمیخواهی ببازی
حالا خودت بگو ، چرا باورت نمیشود که دلتنگت هستم ؟!
دلم را که شکستی ، تنهایم که گذاشتی ، حالا به باختنم میخندی ؟!
نرجس
10 بهمن 1390 ساعت 20:47
اخیرا برنامه قوی ترین مردان جهان از تلویزیون پخش میشه یا نه ؟ اگه میشه , لطف می کنین به من ساعتش رو اعلام کنین ؟! دیشب خواب دیدم به این برنامه علاقمند شده ام !
پاسخ دانیال:
قهرمانی یک پهلوان چندان مهم نیست ، پهلوانی یک قهرمان مهم است
اما بنده اهل رسانه سمعی و بصری نیستم و لیکن شما را بی اغراق
جزء قوی ترین زنان جهان میدانم ، که ماشاء الله خستگی ناپذیر و کوشا
یک روزه سفر میروید و برمیگردید و آپدیت میکنید و به دوستانم سر میزنید
نرجس
10 بهمن 1390 ساعت 21:00
چی شده باز ؟ چه تون شده امشب ؟! میخوای اشکمو درآری داداش دانی استار ؟!
پاسخ دانیال:
ز بتی کز حسن در عالم نمیگنجد عجب دارم
که دائم در دل تنگم چگونه خان و مان میسازد ؟!
نرجس
10 بهمن 1390 ساعت 21:10
تازه فردا هم باز میخوام برم سفر ! و پس فردا هم ! و ..........

این برنامه ادامه دارد ....
پاسخ دانیال:
ما و کنه شدن ؟! ..... خدا نکنه !! اصلا میخواهی سر این قلم را ،
گوش تا گوش ببرم و جنازه اش را هم بندازم تو دریاچه گهر لرستان
جون شما و جون اون اوس کریمی که اون بالا نشسته
و از جیک و پوک همه ما خبر داره ، ما نه حریصیم و نه فرصت شمار
اگر اصرار داریم که پای سفره رفیق بشینیم
واسه خاطر اینه که نمک گیر شدیم ...
حالا هم منتظر یک اشاره ایم ، بگین برو گم شو ، میریم گم میشیم
بگین برو بمیر ، میریم می میریم ، ولی اگر سکوت کنی رفیق ...
به خدا این سکوتتون ما رو میکشه !!
نرجس
10 بهمن 1390 ساعت 22:18
باز بازی ادب و ادبیاته برادر ؟ یا قمار عاشقانه ؟ من و سکوت ؟ یه نگاه به این نظردونی بفرمایید و اونوقت بگین منو تنها گذاشتی و رفتی ! واللا !
شک ندارم صدای همه در اومده , بس که من پرحرفی کردم اینجا !
پاسخ دانیال:
چه کنم ؟! بد عادتی ما نتیجه دست و دل بازی قلم پر مهر شماست
که هیچ وقت برای ما کم نمیگذارد ... حالا بماند که رفتن شما هم ،
مزید علت شده بر این همه دست و پا زدن ما ... !!
هستی
10 بهمن 1390 ساعت 22:37
سلام عمو دانیال
پاک شرمندم کردین عمو
اونی که قلبش بزرگه مادر انار کوچولو است که امشب و شب های گذشته و شب های آینده باید با آغوش خالی بمونه بمیرم براش
پاسخ دانیال:
پس بگو وقتی وساطت قلم را بی جواب میگذارید
یعنی مشغول مرثیه ای بزرگتر هستید !!
ولی کاش میدانستی که هیچ دلم نمیخواهد ،
لبخند شیرینت را در ازای هیچ غمی از دست بدهم ...
کاش میدانستی که تمام فکر و ذکر و سعی ام ،
برای به حرف در آوردن شماست که سکوت نکنید
کاش میدانستی که این سکوت شما « آ » واره ترم میکند !
هستی
10 بهمن 1390 ساعت 23:53
سلام عمو دانیال
به روز کردم هر چند کوتاه
پاسخ دانیال:
حالا دگر دستت به آن خدایی میرسد که خودش را از همگان مستثنی کرده
هستی
11 بهمن 1390 ساعت 12:14
سلام عمو
نخیر دست ما به اون خدا نمی رسهههههههههههه
پاسخ دانیال:
پاسخی که از من انتظار داری را از چشمانم بخوان و یا اینکه به صدای قلبم
گوش کن ، بی شک تپش های پرحرارتش پاسخ تو را خواهند داد ...
یگانه
11 بهمن 1390 ساعت 13:45
اقوام روزگار به اخلاق زنده اند
قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی ست...
پاسخ دانیال:
همیشه و همه جا مثل مادر با احساس باش ولی اسیر احساس مباش !
سمیرا صحرانورد
11 بهمن 1390 ساعت 18:01
کسی که در حضور تو غـزل ارائه می کند.....حـرف نمی زند تو را ،عمل ارائه می کند.....فقـط برای کام خود لـب تو را نمی گزم......کسی که شهد می خورد عسل ارائه می کند......نشسته تـوی دفترم نگاه ِ لــــرزه افـکنت....و صفحه صفحه شاعرت گسل ارائه می کند.....به کُشته مرده های تو قسم که چشم محشرت....به خاطر ِ معـــاد تـو اجـــل ارائه می کند.....« رفــاه ِ» دست های تو شنیده ام به تازگی....برای جــذب مشتری « بغـــل » ارائه می کند.....بگو به کعبه از سحر درون صــــــف بایستد....ظهــر ، قریش ِ طبع من هبل ارائه می کند.....ظهــر ، کلاس ِ دینی و مـن و تـو و معـلمی.....که هی برای بـــودنت عـلل ارائه می کند.....!(کاظم بهمنی)
پاسخ دانیال:
بهمن ماه امسال پر از معجزه آمدن توست ...
ولی من پس از او ، حتی یک روز هم زندگی نکردم !
ریحانه
12 بهمن 1390 ساعت 10:38

آدمیست دیگر

یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد

دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور !!!
++مغزم را که تعطیل کرده ام خودم هم در هپروتم!!


ریحانه:(آیکون خعلی عصبانی)
چه وضعشه عمو.......اگه بشه که به ما هم سر بزنید ..خوب میشه ها
پاسخ دانیال:
لب تر کنی رفیقتم ....
مریم
12 بهمن 1390 ساعت 11:40
“آدم” به خدا خیانت کرد!!
خدا غم آفرید… تنهایی آفرید… بغض آفرید…
اما راضی نشد…
کمی تامل کرد…
آنگاه “عشق” آفرید!
نفس راحتی کشید!!
انتقامش را گرفته بود از آدم…
سلام برادرم!
پاسخ دانیال:
دلم عشق را باور نکرد و بهشتم با لمس سیب حوا عذاب شد !
فریناز
12 بهمن 1390 ساعت 13:05
دانیال عزیز سلام
تک تک متن هایتان نیاز به چندین و چندین و چند بار خواندن از اعماق دل دارد و خلوت فکر و قلبی سوخته در هجران و عشق و آشنایی با ناز معشوق و نیاز عاشق و هر دو...

بر من حقیر سخت است برای استادی بدین شیو و رسا در بیان عشق؛ واژه ها صف کنم و ستاره ها به تصویر کشم...

بر من و قصور کلامم ببخشایید استاد که عمق نوشته هایتان مرا تا سکوت و بغض و حیرتی میکشاند که دلم میخواهد ساعت ها بنشینم و فکر کنم و استدلال و منطق بخوانم و فلسفه بسرایم و بر ذهن بسته ام ستارگان آسمانتان را یکی یکی جای دهم تا نسوزند از حرارت و کور نور بی مانندشان نشوند و ...

عربی را زیاد نمیدانم اما حس آن چه عمیق بود و کاش که به محبوب ازلی بازگردد که حالا شما بگویید بازمیگردد یا برای آن لیلی دور از مجنون سروده شده بود گرامی؟

زنده باشید و در پناه حق
پاسخ دانیال:
عمری است که با معشوقم سخن میگویم ،
و خلقی پندارند که من با معشوقه ام است که راز میگویم !
جوجه اردک زشت
12 بهمن 1390 ساعت 14:04
سلام عاشق

متن برایم هنوز باز نشده اما از کامنتها عیان است بوی عشق می آید وآنجا که عشق است صف اول خدا ایستاده برای تماشا لبخند بزن تا تصویرت دلنسین تر باشد برای او
پاسخ دانیال:
چقدر از این قلم وارفته ناامید شده بودم
که چرا دیگر سحرش شما را نمیگیرد !!
محمد ح
12 بهمن 1390 ساعت 15:39
درود
سه پست اولتان رو دیدم و اضافه مطاب پیشین و اخبار تصادفی که نشان دهنده عدم همفکری و گاه همفکریهایی دین ماست.
سر زدن شما به وب من و نظر زیبایتان نشان دهنده بزرگی و صبوری شماست چرا که خیلی از آنها که مخالف باورهای من هستند مثل شما با باوقار نظر نمی گذارند.
به هر حال ای کاش ما ایرانیها با هر فکر عقیده به این نتیجه می رسیدیم که اگه می خواهیم پیشرفت کنیم باید با هم باشیم.
پاسخ دانیال:
افلاطون گمان میکرد مشکل مردم نادانی است ...
حقوق بشری های غرب زده گمان میکنند ، مشکل مردم واژه واژه نشدن حقوقشان در قالب یک اعلانیه جهانی بوده است ...
اما ما گمان میکنیم مشکل مردم ، عاشق نبودن آنهاست !!
انار
12 بهمن 1390 ساعت 17:24
عشق چه غریب.
پاسخ دانیال:
خار را به خاطر گل تحمل کن و سایه را به خاطر نور گرامی بدار ...
باز هم ممنون ...
هستی
12 بهمن 1390 ساعت 19:20
خدای همیشه بهار نگهدارتون
پاسخ دانیال:
باز دوباره به ساعتت نگاه انداختی ؟!
مهدی
12 بهمن 1390 ساعت 19:43
اول سلام
برادر عاشق کاشکی ما هم یه زره از عشق شما را داشتیم

دوم به روزم یه سر به ما بزنید و جواب ما را بدهید
پاسخ دانیال:
خاک تو سر عاشق من که بلد نبودم برایش جلوه کنم
نه کرشمه ای ، نه نگاهی ، نه لب چشمه تشنه بردنی
استادم راست میگفت ، زن همیشه معشوقه هست و مرد عاشق
دانیال خان وقتی تو در مقام خودت قرار نمیگیری ، بهتر از این نمیشه
اوف ... حالا که کار از کار گذشته ... خدایا این چه قسمتیه !!!
امیر رزمجو
13 بهمن 1390 ساعت 07:20
سلام استاد نثر. با این نثر عربی دیگه حرفی برای کسی باقی نمی مونه دانیال جان. همیشه عینها برام سئوال بود. فکرهایی داشتم اما امروز مطمئن شدم. عالی بود.
پاسخ دانیال:
آنچه که کلمه بردار نیست ، نیاز هماره ما به عشق و شمس و یهار لست
فریناز
13 بهمن 1390 ساعت 09:38
اگه اینطوره پس دست مریزاد دانیال عزیز

از آتشی چنین پر نور و شور هم برآمد که برای ابدیترین ازلی رقص عشق می نمایی و سراپا تب و تابی

مرحبا
پاسخ دانیال:
در خلوتکده خود و در لابه لای تأملات و تفکرات تنهایی خویش
چیزهایی را درک میکنم و دردهایی را در می یابم که دوست دارم
آنها را در سید مشترک کلمه و کلام دوستانم قرار دهم تا به آنها بگویم :
چه دیده ام و چه کشیده ام ! همین
هستی
13 بهمن 1390 ساعت 10:00
سلام برادر جان
این پست جدید درج نشد عزیز خواهر؟

نگرانتونم دست خودم نیست منتظر قدومتون هستم
پاسخ دانیال:
با آفرینش شاهکارهایی چون کمدی الهی ، بینوایان ، جنگ و صلح
برف های کلیمانجارو ، بوستان و گلستان سعدی ، دیوان شمس تیریزی
یعنی پیامبری پایان ناپذیر واژه ها و وفاداریشان به پروژه عاشق کردن جهان همچنان ادامه دارد ...
ریحانه
13 بهمن 1390 ساعت 10:55

دست خودم را می گیرم
و از خانه بیرون میزنیم
در پارک به جز درخت هیچ چیز نیست
روی تمام نیمکت های خالی می نشینم
تا پارک،
از تنهایی رنج نبرد...

خواستم یادآوری کنم که بروزیم ...شاید گوشه ی وبتو ن رو نبینید
پاسخ دانیال:
دردهای مشترکی داریم که مکررا با الفاظ و عبارات گوناگون ،
نوشته یا گفته میشوند ، اما در روح و معنا ، چون جانهای مردان محمد
متحد و نامکررند ...
سمیرا صحرانورد
13 بهمن 1390 ساعت 12:43
شب باشد یا روز ، عشق باشد یا رنج ، آفتاب باشد یا باران
بهار باشد یا زمستان ، ما فقط زیر اسمان شما رصد میکنیم ...
پاسخ دانیال:
شب خلوتگاه دوستانست ؛ موسم و میعاد آتش جویانست
وقت نیاز نمودن مریدانست ، هنگام راز و نیاز عاشقانست
تو ای همراز من ، این انتظار دل من تا کی ؟!
ای ساقی سرّ من ، این تشنگی من تا کی ؟!
مرا بگوی هیچ روی داری که با حبیب دیدار نمایی
و خورشید صفت سلام کنی برین بنده کمترین قمرت ؟!
سهبا
13 بهمن 1390 ساعت 13:15
وای چه طرح جالبی ! 57 ستاره ...
خلاقیت زیبای بود .
پاسخ دانیال:
یکون قلبی فی ملک سماءک ، امّا بعد اللیلة فانجم یکون بعید ...
همانا قلب من ملک آسمان توست ، اما چه کنم که پس از گذشت شب
ستارگان از آسمان دور مینمایند ...
هستی
13 بهمن 1390 ساعت 15:02
چشمممممممممممممممم عمو دانیالم اطاعت می شه فرمان های شما به روی چشم حتما




پاسخ دانیال:
پس از ما به تو بشارت ، گیسوان تو را هیچ بادی پریشان نخواهد کرد ...
هستی
13 بهمن 1390 ساعت 18:06
من جز سلامتی شما هیچ چیز لازم ندارم
سرتون سلامت


ممنون و متشکرم
پاسخ دانیال:
پس کجاست آن روزهایی که نامه های مرا چندین بار میخواندید
و جوهر قلمم خشک نشده ، پاسخم را میدادید ؟!
س
20 بهمن 1390 ساعت 12:22
نور خورشید گاهی از نور شمع کمتر می شود
وقتی که هیچ نیست جز هوای ابری!
آیا اگر خورشید نبود، نباید زیست؟
عاشقانه یا عارفانه یا عاقلانه یا مجنون؟
پاسخ دانیال:
قدر تو از دریافت هو ، دور نیست !
و لیکن نمی بینی که آن خورشید وجودم شمعی از دعوت بر افروخت
تا از پس آن هزار هزار بیچاره غمخواره خود را بر آن شمع زنند و بسوزند ؟!
تا تو بدانی از نار جلال خورشید تا نور جمال یار فرق بسیار است !
هیچکس
28 بهمن 1390 ساعت 20:32
اضغاث احلامیست از عشق و عاشقی دم زدن برای چون منی که جانش زیر خاک طبیعت دست و پا میزند و نمیبیند جز خود و آمالش . وای از انانیت .
هر چند اگر آمالت آرزوی وصالش باشد باز انیت و انانیت است .
جان باید بکَنی تا هر چه در دل داری به در کنی
سر باید بدهی تا آنچه در سر داری به سر کنی
این همه از بضاعت لغات است که ناگفتنی است که گفتیم و
و العاشق یکفی بالاشارة
پاسخ دانیال:
اگر چه مراد مصنف از این تقریر به هر تفدیر ، تنبیه نویسنده بوده است
و گرچه کلامکم فی نفسه صحیح و لیکن علی الدوام عشق او خواهم
و به غیر او نپردازم ؛ من که گفتم نه آن مقدسی باشم که پندارید !!
زهـرا
8 خرداد 1391 ساعت 12:54
به همین زودی از اون آرزوی شب آرزوت خسته شدی یا اینکه اون حرفت واقعی نبود؟
من که واقعا گیجم
اونهمه حرف
اونهمه اعتماد
فقط با یه مصاحبه خراب شد؟
مصاحبه ای که به قول خودت واسه من میخواستیش
مصاحبه ای که گفته بودی اگه قبول هم نشی باز سر حرفت هستی
اما چه زود همه چی یادت رفت
مطمئنم منم یادت میره
زودتر از بقیه
زودتر از مریم،طیبه،معصومه
فقط نمیدونم چرا از اول باور کردم اون حرفا و هنوز نمیخوام بی اعتماد بشم چون خودت گفتی مدیونی اگه یه ذره به این احساست شک کنم
اما تو بگو
این شرایط
این حرفا
این رفتارا
من کدوم رو باور کنم؟
با همه ی خوبی و بدیت هنوزم...
دختر مسلمان
3 تیر 1393 ساعت 16:43
بسی زیبا و شوق برنگیز و البته حزن دار بود . .
باید به قلمان غبطۀ اکبر خورد . .
پاسخ دانیال:
پس تمام شد تنهایی؟!
رودمنا
16 دی 1393 ساعت 23:38
بسیار متن زیبایی بود...
پاسخ دانیال:
عشق رنگ میکند اشعار من را
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.