X
تبلیغات
رایتل

بمان برای دل آفتاب گردان

23 مرداد 1390

دلنوشته های سعیده آقائی  

مرور زندگی و آن چیزهایی که می روند و آن چیزهایی که می مانند فارغ از هر چه شادی ، هرچه گریه ،  هر چه ناله ، سرشار از لحظاتی اند که درخشندگیشان ، زیباترین و شاید نایاب ترین لحظات عمر هر انسانی است !
در این میان دیگر چندان مهم نیست که نگارنده کیست و چند ساله هست و کجا زندگی میکند ...
پس تومیتوانی بدون آنکه حتی نامش را بدانی با او ارتباط برقرار کنی ،
میتوانی خیلی جدی تر از سن و سالش ، دستت را دراز کنی و به پهنه های حسی وسعت نگاهش پناه بری !
و تو چقدر پری از این نامه ها ، از این لحظات ...
امروز نوشته های آشنایی را برای مطالعه عموم درج میکنم که آشنایی اش بیش از تمام نوشته ها برایم ارزشمند است ،
نوشته هایی که از تیر ماه سال 89 تا مرداد سال نود و تحمل چند خانه در آدرس های مختلف وب ، اینجا به دست ما میرسد تا یادآور اعجاز ذهنی باشد که در خود چشمه ای نهان دارد ...

نظرات (35)
سعیده
23 مرداد 1390 ساعت 02:23
اشکمو درآوردین
تا خود الان خوابم نبرد
الان فقط تماشا می کنم...سکوت مطلق
تا بعد که بیام و بگم حرف دلمو
ممنونم
ممنونم
ممنوم
پاسخ دانیال:
باید میگفتم که چگونه از خواندنت شگفت زده میشوم
س
23 مرداد 1390 ساعت 02:52
سلام
و نویسنده اینطور کشف می شود
و فضا برای بودنش به خود می بالد.
تحسین می کنم نگاشته هایش را
آفرین
امیدوارم در آینده از افتخارات زمانه باشد.
----------------------------------------------------


بی ربط:
فکر کردم کار شگفتت عوض کردن عکس تولد ما بود
باید عوض شود اگر نه ....
پاسخ دانیال:
تو آسمان سکوت و او راز حضور و من چه کم ... !!!
گویا درتگی معلق در سایه بادم ...
سهبا
23 مرداد 1390 ساعت 05:00
سعیده را از همین آسمان سیاه می شناسم . از آنهایی ست که به خاطر آشنایی اش , همیشه خود را مدیون شما می دانم . هر بار که دریچه نگاهم را باز می کنم بر راز حضور , می بالم از حضور چنین فرزندانی که در این روزگار وانفسا , وجودشان و تفکرشان و نگاه و قلب پاکشان , منحصر به فرد است و یگانه . و من هر بار خود را به جای مادر سعیده قرار می دهم و ذوق می کنم و شکر می کنم خداوند را به خاطر این بهترین هدیه زندگی و با تمام وجود می خواهم از او که دستش را بگیرد و در تمامی لحظات راهنمایش باشد تا او در بهترین مسیر زندگی گام بردارد و با توکل برسد به جایی که لیاقتش هست که لیاقت سعیده ما , بهترین قله های دانش و معنویت است . امیدوارم روزی که دیر نیست , شاهد موفقیت را در آغوش بگیرد و پله های ترقی را طی کند و برسد به آن قله ای که در تصور ماست و بیش از آن در مخیله مان نمی گنجد و از آنجا به بعد ...
باور کنید با تمام قلبم , قلب پاکش را و نگاه زیبایش را و عظمت روحش را ستوده ام و مهرش آنقدر در دلم جای گرفته که بیان کردنی نیست .
موفق باشی نازدانه عزیزم . امید که بسیار زودتر از تصور من و ما , کتابت در دستان ما قرار بگیرد , و این کار زیبای برادر , آغازی باشد بر گامهای بلندی که بر می داری در مسیر موفقیت .
پیروز باشی و برقرار .
پاسخ دانیال:
در گرماگرم شرجی صمیمیت دوستان ،
این نگاه توست که برایم شبنم انگیز است ...
سهبا
23 مرداد 1390 ساعت 05:07
امشب سورپرایزی دارم که می دانم خوشت می آید ...

از ظهر که اینرا شنیده ام , همینطور حدس است که به ذهنم خطور می کند و خودم آنرا خط می زنم . نه ! این نباید باشد . وقتی برادر این را می گوید , یعنی کاری بسیار مهمتر باید انجام شود ! چیزی که ارزش نام سورپرایز را داشته باشد . آخرین دقایق بیداری هم آتش کنجکاوی ام را خاموش نکرد که فرمودید : اندکی صبر , سحر نزدیک است ! اما مرا یارای بیدار ماندن تا سحر نبود که اندکی بعد از سحر باید کارت بزنیم در اداره ای که ما را به خود می خواند ...
اما ... باور کن نخوابیدنش بهتر بود ! تا خود سحر , در خواب بارها صفحه آسمان سیاه را باز کردم تا ببینم چیست این شگفتانه , اما انتظار ندارید که در خواب چنین معمای زیبایی را توان حل کردن داشته باشد این روح خسته پرپر زده !
سحر اولین کار باز کردن صفحه آسمان سیاه بود با تلفن همراه و لبخندی که بر لبانم نشست از دیدن همان آغاز , باورم را تایید کرد که ... همینه .... حق داشت برادر و خوب می دانست میزان شادیم را از دیدن چنین نوشتاری .
خب حالا , در همین سحر ماه رمضان , هم برای موفقیت سعیده گلم دعا می کنم , هم برای شادی همیشگی قلب مهربان برادر , با این کار زیبایشان . امیدوارم که نتیجه اش , تصمیم جدی تر نازدانه ام باشد بر براشتن گامهایی با شتاب و البته طمانینه بیشتر در جهت تعالی .
ممنون از شما به خاطر چنین هدیه ای زیبا .
فعلا ذهن خوابزده و چشمان نیمه بازم بیشتر از این یاری نمی کند . باز هم ممنونم برادرم .
پاسخ دانیال:
همیشه صدای حقیقت را از لبان تو تقلید کرده ام ...
تنفس
23 مرداد 1390 ساعت 06:03
همین دیروز بود
که جاده
از خطوط نگاه تو ترک برداشت....

سعیده ی عزیز من هم به توانایی ات ،قلمت و نگارشت تبریک می گویم .
مانا باشی و آینده ای بسیار خوب در انتظارت ...
پاسخ دانیال:
در قاموس شکسته دلان ، فقط تو بوی آینه میدهی !
زهرا
23 مرداد 1390 ساعت 09:10
سلام
عالی بود.
فقط همین که البته میدونم خیلی کم هست. هم برای سعیده و هم این کار شما.
پاسخ دانیال:
عفو در سالگرد نیش عقرب هم ، زیباست ...
ساره
23 مرداد 1390 ساعت 09:58
گاهی آدم سکوت که میکنه زیبا تره
سکوت خودش اخره همه چیزه
اما سکوت داریم تا سکوت
سکوت شش ساله ی من دیگه داره کم کم پخته و نرم میشه
بعدشم کم کم وا میره
سکوت که کنی بیشتر دوست دارن
آخه کی به حرفایی که تلخه .... به حرفایی که به نفعشون نیست گوش میده ....
شاید خدا هم برای همین سکوت کرده
چون تو سکوت خیلی حرفها رو میشه فهمید و درک کرد

یه روز خیلی فهمیده و عاقلم و روز بعد مثل یه بچه بهانه گیر و عبوس ..... دوگانگی حرف های من و زیاد جدی نگیرید
دارم با خودم میجنگم


حرفای سعیده قشنگه



پاسخ دانیال:
باید هم از شما و هم از ابن سینا برای این « اشارات » سودمند
تقدیر به عمل آورد ...
سهبا
23 مرداد 1390 ساعت 10:03
اعجاز ذهنی که در خود چشمه ای نهان دارد .... ( چه قشنگ گفته اید اینرا برادر ....)
پاسخ دانیال:
گاهی انسان ها بهتر از زنبور ، عسل پرورش میدهند !
ساره
23 مرداد 1390 ساعت 10:05
سلام


خودم نوشتمش
باز هم توش دوگانگی داره
مثل شخصیتم




خداوندا تو میدانی
هجوم غم کمر خم کرد
دلم را اتشی خونین
دوباره مملو از غم کرد
خداوندا سکوتت چیست
کر و کورم نمی فهمم
خدایا گیر دستم را
دگر باره بکن رحمم
خداوندا ستم کردم ؟
ببخشایم که نادانم
ز خود خسته زخود نومید
هراسانم هراسانم
خدایا این جهان از چیست
چرا مردم گریزانند
چرا دیگر محبت را
ز دل از کینه می رانند
چرا اشک می بینند
و در دل بر تو می خندند
چرا تهمت به دامانِ
دلِ پاکیزه می بندند
قضاوت ها چرا رنگ
سیاه و تیره میگیرد
خودش را میکشد از غم ،
چرا اینگونه میمیرد
گل پاک و دلش خونین
غم دنیا به دامانش
سر سجاده عشق و
نگاهی غرقِ ایمانش
چه شد آیات قرآنی ؟
چه شد آن راه نورانی
چه شد دستت ؟
چه شد رحمت ؟
چرا اینگونه بی تابم
تو دوری یا که من خوابم
چرا گاهی نمی بینم
چرا گاهی نمی فهمم
چرا هستی گهی روشن
چنان روشن که میترسم
نه از نورت که از هستت
نه از هستت که از بودت
ولی ناگه چنان پر میکشی تا اوج و دور از من
فرو می ماند از دنیا نگاه پر تمنایم
نگاه زار و گریانم
دو دست سرد و لرزانم
و باد از روی ناچاری دو دستم را
به گردش می برد تا اوج
و میکوبد به دامانم
نمی دانم نمیدانم
ولی دانم که تو هستی
اگر میبینمت گاهی
اگر گاهی تو خاموشی
نه این باشد که گه هستی
و گه من را فراموشی
من آنم که نمی بینم
من آنم که نمی فهمم
وگر نه تو همین جایی
همین جایی که من هستم
درون من و در قلبم
خدایا عشق می ورزم
اگر کورم
اگر نادان
اگر زنجیر جهل هستم
فقط دل را به امید نگاه روشنت بستم
نمی خواهم که نفسم را
نه نفسم را که جانم را نه جانم را که روحم را نه روحم را که جسمم را
کنم تقدیم ابلیس از سر غفلت
نمی خواهم که با تیغی رگ خود را ز عشق تو جدا سازم
نمی خواهم که آتش گیرد از جانم و خاکستر کند یک عمر ایمانم
اگر آوردیم دنیا توخود دانی چرایش را
خداوندا بگیر این قلب کوچک را
اگر خواهی هدایت کن
اگر خواهی صفایش ده
اگر خواهی جلایش ده
نیندازش
نکوبانش
که ایمان است و پر امید
اگر خسته
اگر پر غم
اگر خونین و غمگین است
طبیبش باش
کنارش باش
خدایش باش
خدایش باش...
پاسخ دانیال:
همسایه غربی و هم خورشید آسمانی من ، تا بوده همین بوده !
خاک را نمیینی که چگونه از خوشحالی وعده قیامت به ما پوزخند میزند ؟
مریم
23 مرداد 1390 ساعت 10:33
اکنون که «حضور» داری!
از هزاران خورشید روشنتریم
«راز» تو را باید در کدام یک از حفره های ماه پنهان کنم؟
آنجا که دل آفتابگردان ها به آفتاب دل تو دل خوش کرده اند
همانجاس ابتدای نگاه مهربان توست!
پاسخ دانیال:
باید برای به دست آوردن قبله مژگان تو ، اشک سنج اختراع کنم ،
تا ببینم در هر گوشه از چشمان تو ، چند هزار سلول لبخند نشسته اند !
ساره
23 مرداد 1390 ساعت 10:43
خاک را نمیینی که چگونه از خوشحالی وعده قیامت به ما پوزخند میزند ؟

چه حرفی تنم لرزید


کاش میدانستی
در دل همه ی شادی ها و خنده هایم باز هم
به تو محتاجم خدا
پاسخ دانیال:
در رمضان هم خون تلاوت میکنیم !
مریم
23 مرداد 1390 ساعت 12:19
اشک سنج؟چه واژه جالبی؟
مثلا یه دستگاهی باشه که اشکهامون بریزه روش بعد اون دستگاه نوع اشک(شوق غم یا ...) رو می سنجه
مثلا اشکها رو از روی شوری و یا بی نمکی می سنجه
هرچی نمکش زیاد باشه معلومه اشک شوق بود
و یا هر چی بی نمک بوده باشه معلومه اشک غم بوده
حالا خواهر برادر نشستیم با هم یه دستگاهی رو اختراع کردیم باید تو ثبت اختراع اسم منم باشه ایده از تو بود توضیح از من زحمت ثبتش خودت بکش
ولی عجب ایده ایی بود ها
مثلا تو روزنامه ها می نویسن یک خواهر و برادر دستگاه اشک سنجی اختراع کردن که وقتی از اشکهایتان کلافه شدید می توانید با این دستگاه سرگرم شوید و اشک های خود را بسنجین
ای بابا چقدر حرف زدم
برم تا ننداختنم بیرون
پاسخ دانیال:
ما را به بالاتر از ابر دعوت کن و به پایین تر از عرش !!
مهرداد
23 مرداد 1390 ساعت 12:33
شکوه قلمش عطش دل را سیراب می کند، تا چنین چشمه ساری می جوشند در این کویر، دل فریب سراب نمی خورد.
آفرین برسعیده ودرود بر تو دوست عزیز.
پاسخ دانیال:
مردانگیت ما را به یاد دوران اول الزمان می اندازد ...
س
23 مرداد 1390 ساعت 14:00
کاش همانطور که ماهها قبل بیشنهاد کردم همه ی کامنت های هر کدام از دوستان دیکر را هم به این صورت درست کنید
(البته من برای کتاب گفته بودم)

البته من کامنت های خود را انجام داده ام
اصلا برای هر کدامشان می توانی داستانی بنویسی
موفق باشید

یک بار دیکر تبریک می کویم
بدرود
پاسخ دانیال:
من ابر میجوم ، باران مینوشم ، خورشید میخورم
تا نور تکلم کنم ، آفتاب بنویسم و آفتابگردان پرورش دهم ...
ساره
23 مرداد 1390 ساعت 14:25
امشب از اینه ها آویزم
تا خود صبح صدا میزنمت
ای تو لبریز تر از هر احساس
دست هایم سرد است
بِدم از ایمانت
در دهانم امشب
نفسم بس تنگ است
روی ایمان من امشب مکث کن
تا نگاهم برسد تا ته رحمانیتت
ای همه باور من
سخت اما شیرین
با تمام بدنِ له شده ام
مینشینم تا تو
باز بندم بزنی
منتظر میمانم
تا سحر تا ته ماه رمضان
تو میایی که برای همه ثابت گردد
تو خدایی و من آرام آرام
رو به سوی تو و زیباییِ تو
محکم و پیوسته
گام بر میدارم ...
(من نوشت)
پاسخ دانیال:
از رنگ مهتابیت معلوم است که امروز شبنم تزریق کردی !
روح باران
23 مرداد 1390 ساعت 14:48
مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خود محورند ، ولی آنان را ببخش

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ، ولی مهربان باش

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ، ولی شریف و درستکار باش

نیکی های درونت را فراموش می کنند ، ولی نیکوکار باش

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست

همواره میان “تو و خداوند” است نه میان “تو و مردم” . . .



پاسخ دانیال:
میبینم که حوا شناسان ، کارخانه آدم سازی افتتاح کرده اند
متین
23 مرداد 1390 ساعت 21:28
در این دنیا از وجود چنین آدمیانی هم لذت می برم......

پاسخ دانیال:
پس شش هزار قل هو الله از حفظ بخوان و به او فوت کن آقا ...
سعیده
23 مرداد 1390 ساعت 21:41

من چقدر امروز مسرور محبت دوستانم
و نگاه های مهر آمیزشان
حیف ، آن زمانی که سخن گفتن لازمت می شود و تشکر از مهر دوستان وظیفه ات از شوق مهر سکوت می خورد بر زبانت
خواندن کامنت یک استاد ادب و ادبیات و کلام چقدر می تواند به انسان انرژی بدهد
نگاه های مهر آمیز سهبای نازنین که عرق شرم بر پیشانیم می نشاند...
و امید به آینده ای که تنفس عزیز ... مریم مهربان و همه و همه در وجودم تزریق می کنند
در جانم شور و شوق را در هم آمیخته...
و چه احساس زیبایی همراه این لحظاتم شده ...
حرف برای گفتن بسیار است اما نمی توان همه چیز را اینجا بیان کرد...
دوستان عزیز یک دنیای سپاس قلبی مرا پذیرا باشید
دلم می خواهد کودکانه تقدیر کنم لطف عزیزان را که چه حسی ناب تر و لطیف تر و صادقانه تر از این گونه احساسات...
دنیا دنیا تقدیر پیشکش نگاه پر مهرتان باد
__________________________________
بازهم از صاحب خانه ممنون به خاطر ..........
پاسخ دانیال:
غزل رمیده ادبیات ، قربانی نگاهتان بانو ، شرمنده نفرمایید
روح باران
23 مرداد 1390 ساعت 22:45
خدا به آدم گفت :‌ هبوط تو موقت است به من بازخواهی گشت...
اما آدم خانه ساخت...
پاسخ دانیال:
حوا بیا برگردیم به بهشت ، اینجا راحت نیستم جایم تنگ است خسته ام
باز هم سیبی بده تا شاید...
روح باران
23 مرداد 1390 ساعت 22:58
سلام . روزه و نمازتان قبول درگاه احدیت باد.
میگم یه نگاه کوچکی به قسمت ؛ اصحاب الرای ؛ که بیاندازی میبینید که بو و روح را بجای هم نوشته اید.
با تشکر قبلی بخاطر تصحیح ...
خودمونیم اصلا استعداد ادبی نوشتن ندارما
پاسخ دانیال:
روح ، محصول کارخانه جان است و انسان محصول یک قطره باران !
ساره
23 مرداد 1390 ساعت 23:32
خدا دنیای آرامش است
سر که روی پایش بگذاری
غرق میشوی
بیا ...
سرت را از سینه ی شیطان بردار
سرگیجه هایت خوب میشود...


خودم نوشت
پاسخ دانیال:
وجود او برق است که در ساعات پر مصرف در قلب تو میدرخشد
ساره
23 مرداد 1390 ساعت 23:34
گفتی درد کشیدنت دروغیست
گفتی اصلا چه میکشی ؟
به تو یاد دادم درد کشیدن را
حالا تو هم درد میکشی
اما من ... نگاهت نمیکنم
من لبخند نمیزنم
من با اشک هایم
نقاشیِ درد هایت را
دانه دانه پاک میکنم...
(خودم نوشت)
پاسخ دانیال:
در رساترین سکوت ، تو را به درد ترجمه میکنم
متین
23 مرداد 1390 ساعت 23:46
آقا نه!!!

راستی اون پارچه سبزه دخیله ماهه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
پاسخ دانیال:
آدم نه ، حوا ؟!
دوستدار خاتون خوبی ها
24 مرداد 1390 ساعت 00:41
در این نزدیکی گویی صدایی به گوش می رسد و منظره ای به رنگ تفسیر در می آید که ناگاه لحظه ای متولد می شود لحظه ی دیدار اندیشه ها
پاسخ دانیال:
ای حبه قند ، حقیقت شیرین خود را همچنان از ما پنهان میداری ؟!
زهرا زین الدین
24 مرداد 1390 ساعت 01:31
داری شبیه او می شوی
تو را که میبینم دلتنگتر میشوم
که اگر او هم بود
جهانم رنگ کدام یک از رویاهای گمشده ام می شد؟
پاسخ دانیال:
در این عصر تشنگی شمشیرها و سیرابی رگها ،
مرا از کدام پنجره مینگری ؟!
روح باران
24 مرداد 1390 ساعت 16:05
دوباره سیب بچین آدم... همه خسته ایم ... بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.
پاسخ دانیال:
سیب بهشتی را خدا برای رسول نگه داشته بود تا بعد از چهل اربعین ریاضت میل کند و از عصاره آن ، فاطمه به وجود آید و از فاطمه حسنین
پس آدم چون این بدانست ، آن بخورد تا زمین بداند :
سرنوشت خورندگان سیب چیزی جز هبوط و عروج نیست !
هبوط آدم از افلاک به خاک و عروج دختر هجده ساله از خاک تا افلاک ...
زهرا
24 مرداد 1390 ساعت 18:56
خدایا برای آنکه نزد تو آیم در جستجوی شفیعی بودم، واسطه ای می جستم تا مرا به حضورت بپذیری،میانجی طلب می کردم تا مرا از درت نرانی
پس مولود نیمه این ماه مبارک را شفیع قرار داده، به واسطه آن بزرگوار ما را در شمار شیعیان آن حضرت قرار بده.
عیدتان مبارک
التماس دعا
پاسخ دانیال:
اگر حسن حسن ، نقل مجلس کلام باشد ، نی حرفی برای گفتن ندارد !
محب الشهدا
24 مرداد 1390 ساعت 22:46
وعشق قیچی شد،وقتی تو سنگ شدی
ومن
کاغذی بی رنگ...

سعیده جانم از صمیم قلب تحسینت میکنم به خاطر داشتن اینچنین ذوق وقلم قدَری
آفرین
خدا قوت
باورکن از خواندن خط به خط نوشته هایت احساس شعفی عجیب به تمام وجودم تزریق شد
بهترینم ،
قلمت همیشه وهمچنان مانا
پاسخ دانیال:
قهرمانان ادب همواره در اوزان مختلف زور آزمایی میکنند
زین روی اگر ناله های مثنوی ، نیستان را به آتش کشید ...
اینجا هم دل سوخته سعیده معنوی ، مثنوی را با دریا چشید !
سهبا
24 مرداد 1390 ساعت 23:05
خدا نکند دل سعیده ام سوخته باشد ....
پاسخ دانیال:
راست میگویی ، حیف از این دل که سوخت پای عاطفه ام ، سهبا !!!!
راستی چی شنیدم ؟ سعیده ام ؟! سرقت ادبی تو روز روشن
کشف را ما میکنیم ، پست را ما میزنیم ، دستمالش را ما میکشیم ،
آن وقت ادعای مالکیت را شما میکنی ؟!
سعیده
25 مرداد 1390 ساعت 00:26
خدا نکند دل هیچ بشری بسوزد...
که دل سوخته با هیچ سوزی نمی سازد...
و ناله هایش را هیچ سودایی نیست...

محب الشهدای عزیز شادم که به لحظه هایت احساس شعف بخشیده ام
پاسخ دانیال:
شیدا که باشی شاعر می شوی...
غرق می شوی در دنیایی دگر که در آن دردی نیست جز دوری !

بمان برای دل آفتابگردان ص ۲۲
اشک هنوز هم برایم مقدس است
سعیده
25 مرداد 1390 ساعت 01:11
و من در نبردم آری نبردی با خودم ... میان اراده و امکان ... میان تنهایی...
این شب هایم همه می گذرد و من تیک تیک ثانیه هارا نمی فهمم...
بزرگ شدن...بزرگ بودن و بزرگ ماندن...همه با هم در آمیخته...
اما هنوز هم منطق مطلقم...

بمان برای دل آفتابگردان ص ۱۹
هوای تنفسم تازه تر شده است
پاسخ دانیال:
من همان تصویرم
من همان عکس غریب
که نشسته بر لب تاقچه ی خانه ی تو
مانده تا حرف دلم گفته شود
من به چشمان تو عادت دارم ...
و به هر دید و نگاهت من ارادت دارم ..
من اگر خاموشم...
من اگر با دگری می جوشم ...
تو به یادم هستی ...

بمان برای دل آفتابگردان ص ۲۳
سهبا
25 مرداد 1390 ساعت 10:14
مشاعره از نوع آفتابگردان اگر هست ما هم هستیم !

آمدم شر به پا کنم ، دیدم شر را خوابانده اید برادر ! دیشب مجالش پیش نیامد برایم خدای را سپاس ! گفتم نکند مراسم چای خوران دیگری شکل بگیرد ! یادتان که نرفته برادرم ؟!


سعیده ام ، بزرگ شدن ، بزرگ بودن ، بزرگ ماندن .... دلت که بزرگ باشد نازدانه ام ، روحت که بزرگ باشد که هست ... منطق مطلق در آن راه ندارد .... یادت باشد ، ظرفیت پیمانه صبرت را هم بزرگ و بزرگتر کنی .... یادت باشد که راهت سخت است و آزمونهایت سخت تر ... یادت باشد ..... یادت باشد .... یادت باشد ........
پیروز باشی و جاودان .
پاسخ دانیال:
همدلی از همزبانی بهتر است ، بادبادک بازی از شعرگویی بهتر است !
زهـرا
23 فروردین 1391 ساعت 17:47
عفو در سالگرد نیش عقرب هم ، زیباست ...

اینو واسم ترجمه میکنید؟
پاسخ دانیال:
و ایضا العفو من زهر العقرب جمیل ...

من ترجمه عربی به فارسی میتونم .... !!!

فدای یو
زهـرا
23 فروردین 1391 ساعت 23:12
این فارسی به عربی بود
نه عربی به فارسی
پاسخ دانیال:
برای شرمنده کردن هر لحظه زود است و برای بخشش هر لحظه دیر
zahra
24 فروردین 1391 ساعت 00:08
Inja sib nadarid baraye man?
Ta az in sara birun besham!
پاسخ دانیال:
به خاطر خوبی ها خوب بمان و به خاطر بدی ها
به کسی بدی نکن و بمان
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.