X
تبلیغات
رایتل

عشق تنها در آسمان است

1 تیر 1390

 از حنجره سکوت

این عشق به چه چیزی است که شما را اوفتاده ، هر که را آشنا و هم سخن خود باز شناسید به وی الفت گیرید ،
و چون منکر خود بینید با وی مخالفت کنید ، حال آنکه گر به چشم شریعت نگرید إصلاح کار را به حقیقت یابید و به عشق ،
نه آن عشقی که تو میشناسی و در کتابهاست و درعالم خاک بسیارست که عشق تنها در آسمان است ، زین روی از آسمان ، أسرار باران أنوار، باریدن دادیم تا خاک را عنبر کنیم ، سنگ را گوهر کنیم ، شب را روز کنیم ، روز را نور کنیم ،
که ما دل دوستان خود به زلالی رضای خدا سرشتیم ، آنگاه بر کالبدشان شحنه ای از تکلیف خطاب شرع گماشتیم ،
و گفتیم ای دوست : چشم تو همه در تصرّف شحنه تکلیف باش ، ای دل ، تو ندیم سلطان غیب باش که هوای نفس بت است ،
و تو تا ز آن بت بیزار مگردی موحّد نشوی ، پس دل در دام شریعت و بند حقیقت محکم دارید تا باشد که سیل به دریا رسد ، دوست به دوست رسد ، قاصد به مقصود رسد ، عابد به معبود رسد ، طالب به مطلوب رسد ، محبّ به محبوب رسد  انتهی
 
أمّا از دوستان و از جماعت أخوان خاصّه عده ای بعث حق از جلال قدرت ما شنیدند و آوای قبول سردادند ...
و خلقت قلوب عبادی من رضوانی ، پس مدح به سزا پیغام ما ، سخن پر آفرین ما بر دلهایشان ...
و دیگرانی که همچنان در ظلمت کثافات خود بمانده و در تاریکی نهاد خویش متحیر شده که دنیا سرای پر غباریست ...
و تو ای ناجوانمرد با مسلمانان چه میکنی ؟ چرا معنا از دیگری طلب میکنی ؟ اگر پیشه ای نداری بیل برگیر ، داس بردار
و خشت برزن ، چرا مسلمانان بر دام می بندی تا مال گرد کنی و شب و روز چرب و شیرین ، سخن میل کنی ؟!
ابلیس را ندیده اید که در حق هو یک سخن گفت لا ، پس ملعون أبدی و محکوم به فراق حضرت دوست گشت ؟!
پس نگر که چه بلا در تو گماریم تا عالمیان بدانند ، هر آنکس که به ناحق پناه برد ، اژدهای غیرت حق ما ، چگونه دمار از جان وی برآورد که به بلایی عظیم دچارت میکنیم ، تو را رنجور دو عالم و مهجور شریعت گردانیم آنچنان که اگر کشتی
بر اشک های تو نهند ، روان شود پس کشتی را هم غرقاب خواهیم کرد آنچنان که پیش از تو زبانهای اهل فصاحت را نیز ، 
ابتدا ازاستیفاء مدح جلال و وصف جمال خود کلیل و سپس در بحرعظمت خویش غریق گردانیدیم ...
نوح را ندیده اید که چگونه یک جهان خلق را در آب مجازات بکشت ؟
پس مگذار این قلم که تا دیروز چون عصا بود در دست ما ، مار گردد که خلیل به ظاهر نمینگرد که به سابقه أزلی نگرد اینست که گاه به کاهی بگیرد و گاه به کوهی عفو کند ، بکاهی بگیرد قدرت را و به کوهی ببخشد رحمت را ...
پس تا فرصت باقی است میان جرم خود به لطف ما بیندیشید که شما را جز این نیافریده اند که گناه کنید و استغفار کنید ،
به من آیید که به شما نه نیازی دارم که با شما رازی دارم ، اعتماد کنید بر دوستی که شما را جز معصوم نمیخواهد ،
که من خلیلم ، هر که را رقم دوستی کشم هر آینه کار وی به نیکی بسازم و خصمان او را کفایت باشم ...
و هر که به خصمی از دوستی دوستان ما بیرون آید ، آگاه باشید که من خصم اویم ، من آذی لی ولیّا فقد بارزنی بالمحاربة !
بترسید از عذاب دل خلیل که نمرود را با آن همه طول و عرض با پشه ای هلاک کرد ...
حسینی باشید و اگر هم جسارت حضور در کربلا ندارید ، لااقل مختار أنوار ما باشید تا محرم أسرار ما بمانید
که ما بسیار بار بیشتر از اندک مال تر منال تو و بس فرزند تر از فرزندان تو ، خیرخواهانیم ! 
غم نوشت : عشق جلوه خدای مهربان است ، گاهی نور و گاهی هم نار است ، کاهی هبوط و گاهی هم عروج  است ولی در هر صورت « ماه کامل میشود » 
لینک به این مطلب در سایت آفتاب

نظرات (29)
کالیستو
30 خرداد 1390 ساعت 23:40
سلام وبلاگتون عالیه
پاسخ دانیال:
در بهار همیشه به میکده باز است ... خوش آمدی !
سهبا
31 خرداد 1390 ساعت 08:29
نیمه شبی است از هزاره دوم عشق ، و ما مرشدی نداریم جز ماه .او هرشب بر منبر آسمان بالا می رود و هزار ستاره مریدش است . ماه مرشد سخن نمی گوید ، می تابد و کدام مرشد جز اوست که به جای گفتن ، بتابد ؟ خاموشی ، پند ماه مرشد ماست و نور ، نور ، نور ذکر اوست .
خوابیدن پای صحبت ماه مرشد حرام است . ماه مرشد اما می گوید ، خوابتان مباح ترین کار جهان خواهد بود اگر در آغوش خدا بخوابید . آنگاه بر شما چنان خواهم تابید که خوابتان ، بیداری شود و شبتان ، روز . ماه مرشد می گوید : خدا هر شب شما را در آغوش می گیرد . اما کاش شبی نیز شما او را در آغوش می گرفتید ، تا آغوشتان گشاده می شد ، آنقدر که ستارگان به جای آنکه در سینه آسمان بتپند ، در سینه شما می تپیدند .
دیشب ستاره ای می گفت : اگر به مجلس ماه مرشد آمدید ، هدیه آهی بیاورید ، آه شما عطر و عود مجلس ماه مرشد است . ستاره می گفت اگر به خانه ماه مرشد آمدید ، دعایی بیاورید ، زیرا که هر دعا چراغی ست و این همه چراغ که در آسمان روشن است ، دعای بندگان خداست .
امشب نیز مجلس ماه مرشد برپاست .آسمان صاف است و نه غریبه ای و نه ابری . همه محرم اند .، هم تو و هم درخت و هم دریا . وعظ ماه مرشد تا سحر ادامه خواهد داشت تا صبح که او آسمان را به شیخ آفتاب خواهد سپرد .
به مجلس ماه مرشد بیا ، مجلس ماه مرشد را عشق است ...
پاسخ دانیال:
ماه با جنون شبنم می گریست
و من بر سایه ام هی زدم : سکوت
الیس صبح بقریب ؟! هود آیه : 81
سعیده
31 خرداد 1390 ساعت 10:50
عشق تنها در آسمان است وقتی زمین و زمینیان آنقدر دلتنگ اند که ماوایی برای عشق در جان هاشان نیست...
عشق فقط در آسمان است وقتی اینجا برای اشک و لبخندت به تو اتهام میزنند...
عشق مقدس است...
نکند لبان بی وضویی به گفتنش بجنبد...
نکند....
پاسخ دانیال:
رنگ فاجعه آبی بود وقتی خیل واژگان ملول باد
از آن سوی گام های فراموشی وزیدن گرفت
تا شمع حقیقت را در ارتفاعی تاریک خاموش کند !
ملیحه
31 خرداد 1390 ساعت 17:49
سلام بازم مثل همیشه نوشته هات خیلی خوبه.......
ا
پاسخ دانیال:
لا أرید أن أناقش و لا أجادل ، و لکننی أرید أن أقول :
فی عینک الجمال و فی قلبی الدموع ....
آمنه عبیداوی
31 خرداد 1390 ساعت 18:36
شکرا علی حضورک وتعلیقک الجمیل اخی دانیال
اتمنه اتزور المدونة فی ایام القادمه
وانا اسعد بلمعرفة
پاسخ دانیال:
اهلا بک یا اختا و ایضا أنا بانتظار مکتوباتک من جدید ...
دوستدار خاتون خوبی ها
31 خرداد 1390 ساعت 22:17
و عشق آسمانی شد آن گاه که چشمانمان در تلالو نورانیتش آسمان را به نظاره نشسته بود و ناگهان در راه برفته در راه بمانده در آن هنگامه ای که ندانستیم در عرشیم یا در فرشیم چشمانمان و نگاهمان بر روشنی وجود سرار زیباییش از خود به خود آمد و برای لحظه ای در بی کرانه های وجودمان صلابت و سمائیتش را احساس کردیم آری صلابت و سمائیت آن عشق آسمانی را می گویم همو که برای دست یافتنش نردبامی از اخلاص و ﭘاکی و شوق رسیدن به اورا باید با دستانمان بسازیم با قدم هایمان بر آن گام نهیم و با وجودمان همربانی هایش را در یابیم
پاسخ دانیال:
هر چند در بحر عشق ، مطلق همه حق باشد و لیکن غرّش و جنبش
و جزر و مدّ بی حد این الفاظ ، از سوی یک آشنای نادیده ام که تو باشی
ما را در آب عرق ، غرق دریای هیبتی ساخت ! با تو میگویم ...
رانیا
31 خرداد 1390 ساعت 22:48
مساءالخیر دانیال
شکرا علی تفقدک
اتمنالک السلامه
پاسخ دانیال:
فی کل زاویه قلبی خط ، بإسم رانیا !
سهبا
1 تیر 1390 ساعت 08:43
دل در دام شریعت و بند حقیقت .... تا دوست به دوست رسد و قاصد به مقصود رسد و عابد به معبود رسد و طالب به مطلوب و محب به محبوب و الی انتها ..........

ما همه فانی و او پا برجاست ......
پاسخ دانیال:
ای سهبا اسمت شیرین است
دوست فرهاد هم شیرین است
کامنتی که از سوی دوست رسد
از عسل شیرین هم شیرین است
سید حسام الدین
1 تیر 1390 ساعت 08:55
سلام علیکم.خوبی انشاالله.شرمنده حاجی ایام امتحانات و سرم خیلی شلوغه.دعامون بفرمایید
پاسخ دانیال:
و البته که این محنت ابدالدهر نباشد پس همچنان از منتظرانیم !
فاطمه
1 تیر 1390 ساعت 16:14
سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممم
چرا انقدر با آقا ساجد دعوا میکنید یکم مهربون باش من مثل شما نوشتن بلد نیستم
پاسخ دانیال:
از شما چه پنهان ، شاعره مکرمه ای داشتیم که خواستگاری پیدا کرد ، بس سمج و بی چشم و رو ، البته در نظر اول پسر بدی نبود
ولی چون زیر ابروان عشقش را میگرفت بر آن شدیم
که مختصر تحقیقی کرده و سر از کار وی در آورم تا این که یک شب ،
در شب نشینی شهود ، متوجه شدم که وی تنها لاس محبت می زند
و شغل شریفش راهزنی نور و فروش تجلّی است !
این بود که محترمانه پاسخ منفی به وی دادیم ولی گویا قبل از ما ،
دل عروس خانوم در دستبرد واژگان این راهزن معانی از دست رفته بود
پس به شمشیر باطن از پایش انداختیم ، سرش را هم به تیر تمنا دوختیم
چشمانش را به جرم زیبایی به صلابه نگاهم کشیدیم
تا شاید دست بردارد ، ولی نشد و نکرد و دست بر نداشت ...
و بالاخره با اشارات پنهانی کاری که نباید، شد و او با مولانا ازدواج کرد
الان هم که به تازگی از سفر ماه عسلشان برگشته اند
تا دوباره مذهب منسوخ مثنوی را به کمک نامبردگان تبلیغ کنند ،
اگر من بگذارم !!!!
ماندانا
1 تیر 1390 ساعت 16:34
سلام این یکی که اشکه منو در آورد خیلی دوستش داشتم این نوشته هات معلومه که یا خبر نگاری یا روزنامه نگار ولی واقعا نوشته هات خیلی پر معنا و آدم را به فکر وا میدارد
پاسخ دانیال:
عامه نور شب را به ماه نسبت کنند اما این نسبت را وجود حقیقی نباشد
پرنیان
1 تیر 1390 ساعت 16:49
عشق تنها در آسمان است ... و با عشق به آسمان خواهیم رسید.

سلام دانیال عزیز
ممنون برای لطف و محبتت. آرزوی سلامتی دارم برای خودت و تمام عزیزانت.
پاسخ دانیال:
و لولا الحبّ ماظهر ماظهر ، قبالحبّ ظهر و الحبّ سار فی السّماء
بل السّماء هو الحبّ عندنا ...
ثنائی فر
1 تیر 1390 ساعت 16:59
گم شدم در هر واژه در هر تار در هر پود باز هم مثل همیشه نه مثل قبل تر باز هم آتش افکندی بر کویر خشکیده ام با شعله های سوزان و باز هم برگشتی مبارکت باد
پاسخ دانیال:
وجودت بی ساحل ، حضرت عارفت دست عاشق را به دامن معشوق نسبت داده ای و شوق معشوق را به گریبان عاشق تا حرمت نگه داری؟ حال آنکه إسئل منّی : من أنت ؟ فقلت أنا أنت ...
آمنه عبیداوی
1 تیر 1390 ساعت 21:02
والله دانیال لی فخر بلمعرفة
خیلی خوشحالم از اینکه باهات آشنا میشم اولین غیر عربی هستی که از نوشته هام ناراحت نمیشی
ولی در هر صورا خیلی آدم با ذوقی هستی تو منو یاد یکی از بهترین دوستان مشهدیم میندازی
بازم ممنونم بهم سر میزنی
بعد از امتحانات حتما بیشتر بهت سر میزنم
آخه امتحانات دارم
از اینکه با حضور گرمت وبلاگمو رو منور میکنی soooo thx
به امید روزهای شیرین وقشنگ
پاسخ دانیال:
ناراحتی چرا وقتی دیدگاه های شما در رابطه با آتش پرستی مجوسیان
و هم تعظیم شعائر کفر و بت پرستی بعضهم ، مهجوریت زبان قرآن
و اهل بیت ع ، در کشور اسلامی ایران ، همه سخن دل ماست !
راستی از نوشته های من هم خیلی ها خوششون نمیاد
آمنه عبیداوی
1 تیر 1390 ساعت 21:07
خیلی نوشته هات قشنگه
احساسی اما باور پذیر و زیبا .موفق باشی دانیال جان
پاسخ دانیال:
أنتم شعوب عاطفیة أو مکتوباتی الجمیل ؟!
پروانه
2 تیر 1390 ساعت 05:24
سلام
وبلاگ خیلی خوبی دارین..نوشته هاتون هم خیلی قشنگن...
واقعا خسته نباشین...
موفق باشین...
یاعلی...
پاسخ دانیال:
تو را برای شمع و شمع را برای عشق آفریده اند ...
روح باران
2 تیر 1390 ساعت 22:36
سلام.
حالا حالاها باید منتظر باشیم تا چمرانی دیگر بیاید اگر آن "ابر مرد " مشابهی داشته باشد.
ای کاش سعادت شناختنش را داشته باشیم.
پاسخ دانیال:
چمران برای من یک ترانه قدیمی است که سالهاست
در گوشم نجوا میشود ، ترانه ای که خلاصه شده از اشکهای شب و روزم
و سکوتی که سالهاست همه وجودم را فرا گرفته ...
هیچکس
3 تیر 1390 ساعت 01:11
به من آیید که به شما نه نیازی دارم که با شما رازی دارم، اعتماد کنید بر دوستی که شما را جز معصوم نمی خواهد
که من خلیلم، هر که را رقم دوستی کشم هر آینه کار وی به نیکی بسازم...
حالا برای من هم خلیل هستید؟
پاسخ دانیال:
معشوق خلیل ، نه در زمین مبگنجد و نه در آسمان ،
که محبوب ما ، قلبهای دوستان ماست ...
آنجا که جمال دوست اوست و ابصار نمیگنجد !
محب شهدا
3 تیر 1390 ساعت 18:12
عشق هدف حیات ومحرک زندگی من است وزیباتر از عشق چیزی ندیده ام وبالاتر از عشق چیزی نخواسته ام
عشق است که روح مرا به تموّج وا می دارد وقلب مرا به جوش می آورد.
دنیای دیگری را حس میکنم
این ها همه از تجلیات عشق است
(سیدالشهدای جنگ،شهید مصطفی چمران)
سلام برادربعد از یک تاخیر چندهفته ای بعد از پایان امتحانات آمدم.
دعا کنید ،معدل الف که هیچ،معدل ی نشوم...
اساتیدروانشناس وخانواده ام به دنبال دلایل افت تحصیلی ام هستند.فعلا که اولین متهم اینترنت است.
آدرس بدهید تا هم خدمت برسندوهم به حسابتان..
برای کربلایی شدنم دعا کنید
پاسخ دانیال:
نامردی باشد این حدیث عاشق گرم و صحبت از طلب و اطلاع و امتحان ،
چه ، غیرت معشوقی آن اقتضاء کرد که عاشق جز او را دوست ندارد
و به غیر او محتاج نشود پس مردانه مرید مرد پهلوان موحّد متشرّع شو
تا تو را از حجاب توئی و مقام دوئی بگذرانیده و به مشهد شهود مقصود رساند که تمام امت استاد و طلاب را خواست جز این نیست !
پروانه
3 تیر 1390 ساعت 19:13
سلام
چه جمله ی قشنگی...خودم تاحالا بهش فکر نکرده بودم...
من را برای شمع و شمع را برای عشق...
البته من را نه پروانه را...
چه روحیه ی لطیف هنرمندانه ای...واقعا میگم...خواهر من هم هنرمنده ...اونم هر از گاهی چیزایی میگه که به دل میشینه....کلا هنرمندا ادمای مجزایین...شما هم که احتمالا هنرمندین..نه؟؟؟
یاعلی
پاسخ دانیال:
من خواسته ام که موسیقی را در نثر تجربه کنم ...
زین روی داستانم را با آهنگی ملایم و کشیده شروع می کنم
و سپس با بوی خون و ریتم تند نفس به پایان خواهم رساند
دردهای من مسری است ، مراقب باشید !
روح باران
3 تیر 1390 ساعت 21:55
الهى در شگفتم از آنکه کوه را مى‏شکافد تا به معدن جواهر دست‏یابد

ولی خویش را نمیکاود تا بمخزن حقائق برسد . . .
پاسخ دانیال:
الناس معادن کمعادن الذهب و الفضه سفینةالبحار ج 2 ص 168
انسانها همچون معادن طلا و نقره هستند ...
که باید گوهر استعداد خویش را بکاوند و به مخزن حقائق در رسند
جوجه اردک زشت
4 تیر 1390 ساعت 10:08
سلام برادر
عشق نوراست نور حتی اگر من در شب دست و پا بزنم و همواره منبع نور از آسمان است که بر حضیض دل من جایگاهش بس رفیع است.
ابلیس از سر فرط عشق در دام تعصب و خود بینی افتاد... و چه رنج ها دارد که میلیون ها سال فقط سر بر سجده داشت در نزد معبود اما نتوانست چون اسرافیل و میکاییل و عزراییل و جبرییل و... حرف عشق را بر دیده نهد پس هجرانش باید برگردن من باشد پس تاریک می شوم تا ابلیس اندکی به بازگشت امیدوار باشد که بهشت باید خالی ترین مکان هستی باشد
آه که حر بودن از مختار بودن بهتر است. که حر جان داد پیش از عشق و مختار برای یاد عشق قیام کرد می بایست پیش از ظهور عشق بمیرم تا شمشیرش بوسه گردنم نباشد
پاسخ دانیال:
ای عاشق فریادت را بلند کن ولی نخوانم برادر که بگو :
شاگرد ، تلمیذ ، کوچک ، که الحق و الانصاف با این برداشتهای زیبا
مگر میتوان و جرأت داشت که دوباره نوشت ؟!
چه ، زیبایی نگاهتان در این کامنت و خصوصا این عبارت غوغا میکند :
پس تاریک می شوم تا ابلیس اندکی به بازگشت امیدوار باشد
که بهشت باید خالی ترین مکان هستی باشد ....
اگر درست دریافته باشم ، ابلیس را عاشقی مغروری قلمداد کردید
که نگاه معشوق را تنها برای خود میخواست ، زین روی از ما به عنوان خلیفة الله میخواهد که تاریک شویم تا بهشت دوست خالی بماند
تا به معشوق ثابت شود که تنها ابلیس عاشق ترین بود ...
و هم حضرتعالی با بیان این نکته که : هجرانش باید بر گردن من باشد ،
در صدد بیان این معنا هستید که همه ما به نوعی قربانی عشق آتشین ابلیس هستیم ! اگر اشتباه دریافتم اصلاح فرمایید ...
کمنام ثارالله
5 تیر 1390 ساعت 03:50
باسلام وعزت احترام مطلب شما خیلی عالی حیف است بی سوادم بلدنیستم نقد یا بهتر نظر بدم به حقیر سر بزند متشکرم
پاسخ دانیال:
یادبان روزهای خوب ، همّت را به یادت هست ؟!
که اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست
همه سخن عشق است و عشق است و عشق ،
به آنی که همّت عاشقش بود و اینک تو !
ثنائی فر
5 تیر 1390 ساعت 10:32
می دانم که هستید
پاسخ دانیال:
می دانم که بودید ...
مذاب ها
6 تیر 1390 ساعت 08:08
گفتی عشق تنها در آسمان است...
اما دل را چه کسی بر زمین آفرید تا عاشق شود ؟...
از آسمان چه کسی عشق چکاند تا شقایق بروید بر زمین ؟
هر خبری در آسمان هست بر روی زمین هم هست،در لابلای همین چکه های آسمانی ، حواست باشد برادر ، آدرسی اگر میدهی ، چکه ها را از قلمت نندازی... که آسمان بخیل نبود و نیست و هر آنچه را که برای خود خواسته برای قطره ها هم خواسته...

سلام برادر...
عشق را میتوان خیلی ساده باور کرد، اگر به دیواره های دل رنگ سیاه نپاشند، از خواندن مطالبتان استفاده نمودم ، امیدوارم که در محضرتان همواره شاگرد کوشایی باشم.
پاسخ دانیال:
همچو من کس در جنون خویش کامل نشد
عشق هم در سیر صحرا همسفر با دل نشد
در أزل تقدیر زنجیر و دلم پیوند داشت
هیچ کس با میل خود دیوانه یا عاقل نشد
نسبتی باید فراهم کرد با معشوق خویش
بی دلیل آیینه با آیینه رو عاشق نشد
آسمان چشم هایم مهبط الهام کیست ؟
غیر از رنجوری و غم بر دلم نازل نشد
داشتم صدها امید و غیر نومیدی نبود
کاشتم باد و جز طوفان مرا حاصل نشد
با رقیبان گرچه خوش پرداخت ای دل بد نبود
گاه گاهی با گوشه چشمی از ما غافل نبود !
سهبا
6 تیر 1390 ساعت 08:09
سلام برادر . روزتان بخیر .
شما اگر قلمتان را برای نوشتن گم کرده اید ، دست به دامان هستی عزیز بشویم .... این تهدید را جدی بگیرید ...
پاسخ دانیال:
چو نی در خویش مینالی ز هجران و نمیدانی
لبی نه بر لب که شکوه ها دارم ...
که من از آن دیاری دیگرم و لیکن در این غریب آباد ،
کسی را دوست میدارم کسی را آشنا دارم !
ماندانا
11 تیر 1390 ساعت 14:02
سلام از راهنماییتون ممنونم ولی برای من هیچ چیزی مثل ذهن آرام دارویی وجود نداره در ضمن این مطلب آخری هم خیلی جالب هست
پاسخ دانیال:
أالا بذکر الله تطمئن القلوب
ماندانا
14 تیر 1390 ساعت 23:47
سلام خوب هستید بازم اندر احوالات خودم نوشتم
زهـرا
12 خرداد 1391 ساعت 14:57
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند
آسمان را دریاب
پاسخ دانیال:
و هر کس در این نفحه اندیشه کند ، راز رسالت رسولان را خواهد دانست
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.